تبليغاتX
پرخانه جافر خان

پرخانه جافر خان

 

نشاني 
 
"ره پرخانه جافر خان کجاست؟"

از مجموعه هشت کتاب شعر هاي خاکستري  

اثر : الحاج عبدالمنان مشهور به حاجي تنباکو

-------------

ره پرخانه کجاست؟ 
ده تالاق بود که پرسيد خمار

آسمان چرخي زد 
لالا گلاب کنده دودي که به حلق داشت به تاريکي شب ها بخشيد 
و کتي دست نشان داد چناري و گفت 
نرسيده به دروازه 
کوچه تنگي است که از باغ عليمردان دورتر است 
و درآن چرس به اندازه بال هاي عدالت عادي است 
مي روي تا ته آن کوچه که از پشت دود سر بدر مي آرد 
پس به سمت بوته فقيري مي پيچي 
دوقدم مانده به بوته 
پاي ديوار کهنه گلي مي ماني 
و ترا نشه شفاف فرا ميگيرد 
و در صميمت سيال هوا توخ توخي مي شنوي 
پيرمردي مي بيني 
رفته از منزل دوم خانه اي بالا، خوشه بردارد از گنج حشيش 
و ازو ميپرسي؟ 
ره پرخانه کجاست؟

***

+ نوشته شده در  2007/5/7ساعت 3:23  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

اول خو به همه اکه جاناي انقلابي يک سلام نرم و گرم پرتافته مانيم!

نباشه ده همي چن وختا اسپ بزکشي ما مردم مريض بودگي ، بلکل ده ما مردم فرصت اپديت پرخانه جافرخان نماندگي . به زيارت سخي شاه مردان قسم که همي بي اسپي هم زور چيز بودگي . نباشه مثل اي اس که شما مردم بودت خوده گم کده شيشته ايستاده روان باشي.

 

يک چن گپ به گفته اکه ماما لندهورجان همتو مخفي و پوشيده ياد ما آمدن که چي از کجا گم شدن:

 

تفداني از پيش ماما گم شده

روشنفکر از پيش ما گم شده

چرس شيرک مزار از پرخانه گم شده

فکر از پيش روشنفکر گم شده

روشن هم از پيش روشنفکر گم شده

مزه از سايت هاي انترنتي گم شده

چاره از پيش جورج بوش گم شده

کله و کلاه از پيش حامد کرزي گم شده

مغز از عبدالجبار ثابت گم شده

موعظه از پيش برهان الدين رباني گم شده

قانون از پيش يونس قانوني گم شده

فهم از پيش فهيم قسيم گم شده

تفنگ از پيش حکمتيار گم شده

معارف از پيش حنيف اتمر گم شده

سي بي بي از سايت بي بي سي گم شده

راه از پيش خلق و پرچم گم شده

ادب از پيش خليل الله معروفي گم شده

استاد صباح از اروپا گم شده

رنا مخفي از کانادا گم شده

يک شاعر مشهور از بين ما گم شده

 

يابنده لطفن ده پرخانه جافر خان اطلاع داده شيرني بگيره.

 

بر سرخ و سياه و سبز دلشاد شدي 
گه طالب و ائتلاف و گه خاد شدي 
هر رنگ ،  دگر رنگ مرا بشكستي 
اي چرخ فلك تو هم خليلزاد شدي  
 
بر سر كله ،  بر شانه چپن بگرفتند 
از زور زبان ،  به زر دهن بگرفتند 
گند كف پاي دشمنان بو كردند  
قلاده به گردن و وطن بگرفتند 
 

ابليس لعين ببين كه دام افگنده 
قرآن بكشد به روي تو با خنده 
قرآن بكشد چون تو گرفتار شدي 
گويد كه خدا منم ،  تويي خر بنده  
 

بغداد كه زادگاه منصور بود 
امروز به چنگ غارت و چور بود 
كابل ! نفسم ! زادگه جافر خان ! 
بر خيز كه اين طائفه مزدور بود  

بيمار شب است و دم به دم برق جهد 
ارواح خبيثه سر كشيده ز لحد 
در خواب مرو هم وطن جافر خان 
بيدار ،  كه اين شب همه را مي بلعد

از بهر مقام و رتبه و ثروت و جاه 
يك ملت بيچاره نمودند تباه 
چرسي يي از آن گوشه صدا كرد كه آه 
لا حول ولا قوة الا با لله 

بر كوزه زني , صدا چنين مي آيد 
بوي نفس روز پسين مي آيد 
باور كن و جمع خر دجالان بنگر 
يك چند به جمع گلبدين مي آيد

+ نوشته شده در  2007/4/28ساعت 20:37  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

 

بي ادبي معاف !!!!؟؟؟؟

 

از همشيره جاناي وبلاگي او برادرجاناي وبلاگي سميمانه خاهش ميکونيم براي يک دو روز طرفاي پرخانه جافرخان نياين. همينجه يک شاعر جوان بما مهمان آمدن از اروپا . ده کاکه گي او سرشاري خود بي جوره استن مگر ده وخت شعر و شاعري يک کم واري بدزباني ميکنن ، بالا خدانخاسته کدام گپ چتي از دان شان بيرون نشوه که ما مردوم ده پيش دوست و دشمن خجالت نکنيم.

 

قصه شان کوتاه  مي کونيم ، گپاي شان يک روز ديگه مي شنويم مگر شعرش حالي مي خوانيم:

 

 عنوان شعر : « بي ادبي معاف »

 شاعر شعر : « چرسعلي چنداولي »

 

 به نام خداي بزرگ و سترگ  
كه در بنده داده دلي همچو گرگ 
 

كسي را به خوبي تراشيده است 
كسي را به ناخن خراشيده است 
 

كسي را به تخت تجمل كند 
كسي را چو « كرزي » به كابل كند 
 

يكي را بداده چه نيكو سري 
به كون دگر كرده كير خري 
 

همين پاره كون ملت من بود  
غرورش غرور تهمتن بود 
 

گه انگريز و روس و عرب مي شوم 
به هر پيرهن بي ادب مي شوم 
 

كنون بار « بوش » هم به دوش من است 
يكي حلقه نو به گوش من است 
 

يكي بعد ديگر رسيد و برفت  
هر آنكو بيامد . بريد و برفت 
 

من آنم كه تاريخم افسانه است 
حقيقت ز من دور و بيگانه است 
 

مرا مرد جنگي لقب داده اند 
غيور و پلنگي لقب داده اند 
 

من از خر كسان قهرمان ساختم 
سگان را چو شير ژيان ساختم 
 

ز بي عقليم گشته اند قاتلين 
امير و وزير و شه المومنين 
 

جهاني به مهتاب و مريخ شد  
به ماتحت ما چيزي تا بيخ شد 
 

گهي با كمونيزم بندم كنند 
تمام وطن پر ز گندم كنند 
 

اگر پف كنند دين در گوش من 
ز گوش دگر مي رود هوش من 
 

ولي ني كمونيست و اسلاميم 
شعوري ندارد سر خاليم 
 

در اين كشمكش پول دين من است 
دگر آدميت به غين من است

 

 

 

به جواب اين شعر ،که توانايي هميشگي قلم شاعرش را آرزو دارم :

 

رنگين چلم

 

 هر که آمد به کون ملت من

 انگلک کرده چيزکي بربود

 

بوش حال انگلک کنان گويد

که در اين کون هيچ باقي نبود

 

 بوش ! سردار من ! در اين لحظه

 ملتم قبض و چيز ها فرسود

 

 منتظر باش و انگلک ها کن

 گاز از قبضيت شود موجود

 

 بعد آن گاز باز اسهاليم

چيز هايي بري همه پر سود!

 

 

+ نوشته شده در  2007/4/22ساعت 20:58  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

مقدمه توسط : ماما لندهور

 

 

همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي !  قصه فستوال پرخانه خو خودش خبر دارين . ده اي فستيوال به مدت دو هفته اشعار ثبت شده در آرشيف پرخانه جافرخان ، اشعار خوانده شده توسط چرسگرايان او چرسيوكراتان در محافل پرخانه ، اشعار في البديهه چرس دوستان  و تصنيف هاي به سبك موسيقي آماتور ، محلي، کليوالي، فولکولوريک او كلاسيك، به نمايش گذاشته ميکونيم . لطفآ چلم هاي شخصي خود با خودش بياورين .

بالا شوما که امشالا که نام «اميرجان صبوري» شنيدي . خوب يک خاننده بي جوره او سرشار استن او يک سي دي شارشور هم کشيدن بنام «زندگي همين است» .

بالا يک همکار شوخ ده پرخانه ما هم داريم آواز شان از آواز اميرجان صبوري تفاوت نمي کنن . يک گپ مخفي او پوشيده براي تان افشا ميکونيم به کس نگفته باشين . نام اصلي اي همکار پرخانه محترم فقير چرسي استن خو بنام مستعار « غريب جان صبوري» اي تصنيف او آهنگ فولکلوريک بما روان کدن .

 

شعر و موسيقي محلي 
ساز او آواز ، تصنيف او کمپوز : غريب جان صبوري 
 

چرسايي روغني ره که ده خواب ميزنم

سودايي ميشم

صحرايي ميشم  

نشه نشه نشه ميشم

 

رناي شينواري وختي که يادم ميايه

دخترک ميشم

خوردترک ميشم

تکه تکه تکه ميشم

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

 

گاهي چرس و بنگ

گاهي طنز و جنگ

گه چنان و گه چنين است

گاهي با همي

 گاهي بي همي

گه فريب و گه يقين است

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

 

خدا نکنه رناي مخفي

رفته رفته بر نگردي

يادم نميره لحظه يي وداع

بوجي بوجي دشنام دادي

از نوک بام دادي

ياد تو بخير اي رفيق من

عمر تو دراز

اي نه مرد نه زن

آري چنين است آري چنين است

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

 

از کشاکش چرخ وبلاگي

بين ما جدايي افتاد

بي رضاي تو پيش پيش پاي ما

طشتهاي رسوايي افتاد

ياد تو بخير اي رفيق من

عمر تو دراز

اي نه مرد نه زن

آري چنين است آري چنين است

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

 

چرسايي روغني ره که ده خواب ميزنم

سودايي ميشم

صحرايي ميشم  

نشه نشه نشه ميشم

 

چرسايش روغني ٬‌

دودايش گلخني

گنسيت اش

بس سنگين است

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

 

چرسايي روغني ره که ده خواب ميزنم

سودايي ميشم

صحرايي ميشم ٬

نشه نشه نشه ميشم

 

رناي شينواري وختي که يادم ميايه

دخترک ميشم

خوردترک ميشم

تکه تکه تکه ميشم

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

پرخانه هميـن است!

 

+ نوشته شده در  2007/4/14ساعت 1:52  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

اسلاماليکوم هميشره جاناي وبلاگي او اسلاماليکوم بيرادرجاناي وبلاگي!

 

ولاهي که يک چرسي محترم يک غزل بسيار عروضي بما تقديم کدن . اصلن بخود ما هم ني که به نسوار ما تقديم کدن  او ما روي شان چاپ مي کنيم او شعر شان ماچ مي کنيم ! نه نشدن ! گپ ما سرچپه رفتن ! ما مي گفتيم که شعر شان چاپ مي کنيم او روي شان ماچ مي کنيم .

 

شعر شان بوزن عروضي در بحر نسواريه تقطيع مي شون او مفهوم شان در باره روشنفکر افغانستان مي باشن. محتوي  شعر شان يک کم واري سمبوليک رقم استن او مقدمه بکار ندارن . شما خودش گوش کنين او خودش قضاوت کنين او خودش فراموش کنين :

شعر تازه از :عزيز « چرس آلود »

 تفــــــداني

 بهار آمد و دل کرد ياد تفداني 
بريم به کابل و گرديم شاد تفداني 
که گر دگر به وطن نيست اصل و بنيادي 
نهاده اند نياکان نهاد تفداني 
ظريف گردن و خوش اشکم و بزرگ دهن 
لطافتيست در اين گير و داد تفداني 
به زرق و برق لباسش ز سيم و زر بنگر  
نگه نکن تو بداخل فساد تفداني 
به خنده لب بگشادست بهر نصوارت 
ز بلغم شکمت گشته شاد تفداني 
ز بعد اخ و تف خوب دل شود روشن 
تجلي ي چه بود در نهاد تفداني  
تواضعيست درين گوشه گيري ي طبعش  
توازنيست درين خوش ستاد تفداني 
گرش ز ارسي ي بالا به روز عيد زني 
رسد بدامن و تنبان مواد تفداني 
چه خوب فوق و تهش يکرقم شدست رقم  
چه رسم و نظم و چه دقت نماد تفداني

***

 

+ نوشته شده در  2007/4/7ساعت 10:18  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

به جافرخان، به جافرخان، به جافرخان سلام

 

به چرســــيان ســلام، به چرســـــيان ســـلام

 

 

نوشته : گمنام

 

 

به پرخانه جافر خان دود و درود !

باز همان گمنامم !

اين بار :

از خيل بي چرسيانم

بي دود، بي چلم

بي بته، بي علف

خراب و تراب

خسته از شب هاي بي دود و قليان

تنهايم، تنها !

هاي، جافر خان

بي رويأيم امشب.

 

*** *** ***

باري، حلقه درب سايت لبريز از دود ترا مي کوبم و درمي يابم که :

خمارم !

خمار!

خمار گوشه نشينان چرسي

خمار نارگيله هاي شکسته

خمار چلم هاي مندرس

و دود هاي پراکنده در فضاي کلبه هاي بي فرش

خمار چشمان از حلقه بيرون شده درويشان

خمار خراباتيان

خمار شب زنده داران تنها

خمار رويأي تهي دستان که جهان را به گونه چرسيان بوستان آرزو ميکنند.

 

*** *** ***

خرابم، هاي جافر خان خرابم.

خراب چرسيان از خود رفته

 

عاصيان، لعنتي ها، دوزخيان، نفرين شدگان، رانده شدگان هر در و برزن و سر انجام آزرده گان که جهان را رها به گونه شاخه هاي يک بته چرس در کشتزاران جنوب به دعا مي طلبند!

 

*** *** ***

چرسي وار بپا ميخيزم. آب چلمم را در روياي بي رويايي ام تازه ميکنم. تکه چرسي از بلند همتي نسيه مي گيرم. بر روي « زقندي» از اتش مي گزارم. چنان دودي سر ميدهم که جهان در دودم نا پديد گردد. جهانيکه که نمي خواهم ببينمش! جهان جنگ، جنگ، جنگ، جنگ سالار. جهان نمايش و بي اصالت. جهاني دروغ که ريا در آن حاکم است. جهان بي حرمت، بي مروت، جهان دلقکان با اوباشان ايديولوگ هايش!

 

نمي خواهم نمي خواهم ببينمش جافر خان !

تا ديگر سلاحي جان زنده جاني را نشانه گيرد. ديگر سربازي در کوچه هاي دور افتاده ي دور افتادگان رژه رود. تا عسکري و نوکري به جان و هستي معصومان تجاوز کند. ديگر قصر سفيدي، دهکده هاي سبز مردمان را سياه کند. ديگر خاني بر رعيتي بتازد. و ديگر ظلمي در کار باشد. و شمشيرها جز بخاطر تقسيم کردند، از غلاف بيرون شوند.

 

داد خواهم زد: چرسيان جهان متحد شويد و بساط دروغين اين جهان زر و زور را با يک دود در هم شکنيد.

و سپس نفس راسته خواهم کرد و بيت راد چرسي مرد برزگ را آواز مي کنم که ميگفت :

 

 چرسي بزنيم که سر سبيل اش زده بود

موسي به کنار رود نيل اش زده بود

بر عرصه عرش نبشته بودند به زر

يک دود، دو دود، جبرئيل اش زده بود

 

 

+ نوشته شده در  2007/3/31ساعت 1:36  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

 

گزارش جلسه پارلمان چرسيانه

 

مکان: پسخانه پرخانه جافرخان

زمان: شام غريبان

 

اشتراک کننده گان:

 

خمار سنگهـ برادر کوچک خمار کمار نماينده اهل سکهـ و اهل هنود

گيلدي باي بچه کاکاي اکه مردان قل نماينده صفحات شمال کشور

چنارگل بچه ماماي ماما لندهور نماينده قوم پشتون

جمشيد تماشاگر بچه خاله افشين افشاگر نماينده قوم تاجيک

برگ علي چنداولي برادرک چرس علي چنداولي نماينده قوم هزاره

قدوس للندر و اسپ اش نماينده مردم افغانستان

تفداني نصوار ماما لندهور نماينده روشنفکران افغانستان

 

سخن گوي پرخانه :

چرسگرايان و چرسيوکراتان محترم ! جلسه امروز پس از اتحاف ادعيه بروح مرحوم جافرخان و به سر سلامتي جناب محترم جنرال صاحب ايساف خان شروع مي شود. محفل امروز به مناسبت مولفه هاي پارلمان چرسيانه افغانستان در پرخانه جافرخان ترتيب يافته است. خوب دوستان عزيز ! سخنران اول محفل امروز .............

 

 

در اين اثنا برگ علي با يک خيز مايکروفون را از دست سخنگوي پرخانه چور ميکند و آن را بطرف چرس علي برده مي گويد: سوخن ران اول شي بيرار کته خود مه يه! بسه هر سال هرسال حق و حقوق ماره اوغو و تاجيکو تلف موکونه. اقليتي! اقليتي! اقليتي! هرکي ماره موگه اقليتي، خودشي اقليته .... همو صفدر توکلي هم بد موکونه که موگه "همگي پک بيراريم" همگي مو هيچ پک بيرار نيستيم! بسه ديگه بيخي بسه! خيلي مظلوميت کشيديم تا قيامت خو حوصله نموشه . حالي هزاره که استه ده کول مردم دنيا بادار استه! ما هيچ بيرار کار نداريم ! ظولم و سيتم هم يک اندازه دره! هر کسه توخ موکوني بسر ما مردم فيلم "کابل ايکسپرس" پور موکونه! اينه لالا چرس علي چنداولي خودون شي به تنهاي خود اکثريت موشه.

 

پيش از آنکه مايک به دست چرس علي چندوالي داده شود، چنار گل چپلي ها را کشيده و پشت برگ علي مي دود. در همين اثنا شمله لنگوته اش در کمر برگ علي حلقه مي شود و مايکروفون به دستش مي افتد و مي گويد: زه خو پارسي نپوهيژم! دا هزاره گي سه وائي؟ اوس زما ماغزه گد ود شو، ولاهي په خرقه مبارکه قسم دي چه خپل توپک واخلم، تول هزاره گان قتل عام کوم. زه پخپله نر يم ، پشتون يم ، اکثريت يم. ولاهي که د چا پلار دا مايکروفون ما نه واخستل شي ... دا مايکروپون خپل مشر ورور ماما لندهور جان ته ورکوم چه دير شه غيرتي غيرتي خبري وکي ...

 

در اين وقت خون خمار سنگهـ به جوش آمده و بسر چنار گل خيز زده ميگويد : هري رام هري کرشنا ! هري رام هري کرشنا ! يه کيا حال هي، يه کيا چال هي ؟ يار! بهت هوگيا! بهت هوگيا! ديشوم ديشوم ديشوم ! يا تخت هي يا تابوت! هماري حقوق سب سي زياده پايمال هوگياهي. در مسال لوت گيا، هم خاموش رهي. دکانهاي زرگري لوت گيا هم خاموش رهي. علامه فارقه تطبيق هوگيا هم خاموش رهي. روتي کپرا اور مکان لوت گيا هم خاموش رهي . ديگه خاموشي کفر مطلق هي . يا تخت هي يا تابوت! ديشوم ديشوم ديشوم ! فعلن صرف اور صرف هندور اور سکهـ اکثريت هي باقي تمام اقوام اقليت هي. رام قسم پتان + تاجک = اقليت هي. هزاره + ازبک = اقليت هي . اقليت + اقليت = اقليت هي . فقط اور فقط هندو اکثريت هي اور سکهـ اکثريت هي. هندو + سکهـ = اکثيريتون کي اکثريت هي ... جي بولو ماتا جي کي ! جي ! ديشوم ديشوم ديشوم ! او بهايي! او خمار کمار بهايي! تم کها هو... تم کها هو . يه مايکروفون ليلو اور بهت اچا حق به حقدار کرو ...

 

ديگر طاقت گيلدي باي طاق شده و مايکروفون را از دست خمار سنگهـ بشدت بيرون مي کشد و دفعتاً شروع ميکند: اوهو ! هندوي کافر! نباشه! سکهـ لامذهب ! خيريت؟ خيريت؟ خيريت؟ حالي پير و مذهب تان بياب و بيعزت بيلدينگ . افغانستان خو شار خربوزه نه قلين. افغانستان قوم ازبک لر اصلي آبائي و اجدادي منطقه قلدينگ. صفحات شمال ده دوران امير عليشير نوائي پايتخت علم و فرهنگ قلدينگ . اکثريت و اقليت خو کدام گپ پت و پيچيده نه بولميسيز. هندو + سکهـ + تاجک + پشتون + هزاره = هنوز هم کمتر از اقليت .... // شار چور خو نه قلدينگ. ازبک = اکثريت لر اکثريت // ازبک + ترکمن = مافوق اکثريت . اکه مردان قل! اي اکه مردان! طبيعت يخشي؟ اينه مايکروفون مثل بز مسابقه بزکشي به دايره حلال خدمت شما لر تقديم قلينگ. سخنراني نغز فرمائينگ...

 

جمشيد تماشاگر که سگرت بلب دارد با فرهنگ عميد دست داشته اش به فرق گيلدي باي کوبيده و او را نقش زمين مي سازد . بعداً مايکوفون را برداشته مي گويد: خواهش ميکنم! يک کمي نزاکت ادبيات و فرهنگ را مراعات کنيد. همه شما اقوام و مليت هاي عقبمانده و قبيله گرا تشريف داريد. در سرزمين آرياناي بزرگ و در خراسان بزرگ نه براي پشتون و ازبک جائي وجود داشت و نه براي هندو و سکهـ و هزاره. اين خاک پرافتخار از تاجيک بود از تاجيک است و از تاجيک خواهد بود . من مثل شما بي فرهنگ ها صحبت هوائي و بي سند نمي کنم. در صفحه 420 فرهنگ عميد در رديف حرف "ت" مراجعه کنيد و ببينيد که در مقابل واژه تاجيک چي نوشته است: تاجيک به معناي اکثريت، بشترين و زيادترين . حالا شما برويد و رديف حروف مبتذل الف، پ، ت، س، ه گردک و هـ دوچشمه را باز کنيد و ببينيد که چه نوشته است: ازبک = اقليت / پشتون = اقليت / ترکمن = اقليت / سکهـ = اقليت/ هزاره = اقليت / هندو = اقليت / خلص همه آنها به معناي اقليت ... حالا براي اينکه ثبوت قوي تر براي تان نشان داده باشم، مايکروفون را به پسر خاله بزرگوارم جناب افشين افشاگر تقديم .....تقديم .... تقديم .... اوهو اين چه بي نزاکتي است ... قدوس للندر ... قدوس للندر ... کجا بردي مايکروفون را ...؟

 

قدوس للندر بر اسپ خود سوار شده و چارنعل هر طرف ميرود و فرياد ميکشد: چو چو چو ! اسپ بيصاحب! چوچوچو حيوان بيزبان ! چوچوچو که شرف داري بر سر سخنگويان قرتکي و فرتکي و جرتکي .... چوچوچو ! اسپ بيصاحب ! چوچوچو که افتخار پرخانه جافر خان استي ....

 

در يک گوشه گک پرخانه چند نفر در زير پاي افتاده و زير مشت و لغت آخ و واخ ميکنند. بياييد ببينيم که چه کس چه کسي را لت و کوب ميکند و چه ميگويد:

 

ماما لندهور چنار گل را چپه کرده و در حالي که با تلي چپلي هاي خود بدهانش کوبيده مي رود، ميگويند : کينه! لوده! دغه دي! مايکروفون والا! دغه دي اکثريت والا ! اوس دي خوله در ماتوم. اوس توبه در باندي وايم! مردار خوره! پرخانه جافر ستا لپاره ندي. رنگ دي ورک شه!

 

چرس علي چنداولي برگ علي را چپه کرده و در حالي که همراي پوش کست فلم "کابل اکسپرس" بدهانش کوبيده مي رود، ميگويند : قد شي ره توخ کو! قواري شي ره توخ کو! بيني ازموره ده پيش کلاناي پرخانه بريده. دو تا کو! دوتا کو. رنگ نجيس تو ده گور موشه....

 

خمار کمار آقاي خمار سنگهـ را چپه کرده و در حالي که ديشوم ديشوم کرده او را بکس کاري ميکند ميگويند: سالا! اولو کا پته! چور پاگل ! هري رام اور هري کرشنا تمهاري کمر دوقات کري. اري او بي وقوف ! افغانستان بالکل مثل پرخانه جافر خان هي. يها اکثريت اور اقليت کوچ نهي. يه سب فضول هي. افغانستان اي ميري پياري وطن هي . اي ميري پياري چمن هي .

 

افشين افشاگر جمشيد جان تماشاگر را چپه کرده و در حالي که با فرهنگ عميد در دهانش کوبيده مي مي رود، ميگويند : اي بي شعور! زدي نام و نشان ماره در پرخانه جافر خان بدنام کردي. اقليت و اکثريت چي ؟ او بيحيا؟ حيف چرس! حيف چلم! حيف نصوار که بدست شما واري آدمهاي بي همه چيز مي افتد ....

 

در ختم محفل ماما لندهور طبق معمول بطرف تفداني خود مي رود و در حالي که نصوار پل متک خود را در دهان تفداني خالي ميکند، از خواننده گان پرخانه جافر خان مي پرسد: بيرادرجانا او همشره جاناي ويبلاگي! اسلاماليکوم ! ولاهي همي فکر ما يک ذره پريشان واري استن . شوما يک بار ده همو قسمت بالاي بالاي صفحه سيل کنين که همي تفداني ما نماينده کدام طبقه مردم بودند تا ما بفامييم که نصوار خوده ده جاي صحيح توف کديم يا باز ده کدام جاي غلط توف کديم !!!

 

+ نوشته شده در  2007/3/23ساعت 9:22  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

 

 

اسلاماليکوم هميشره جانا او بيرادرجاناي ويبلاگي !!!!!!!!!

ولاهي حالي خو از لهجه کندهاري شان مي فامين که ما خودش استيم : ماما جان خود شوما. بالا قربان  شوما شويم اينه بخير زديم و کنديم و يک سال ديگه شان هم چپه کديم. خداي تعالي مهربان استن همي رقم که ما سالش چپه کديم ، خدا حکومت هاي دست نشانده شان به ديگه روي چپه کنن که مردم نفس به آرام بکشن . چرسي ده مزه چرس خودش بفامه ،  بنگي ده مزه بنگ خود بفامه، ماما لندهور ده مزه نصوار پل متک خودش بفامه او روشنفکر افغانستان .... توبه خدايا توبه .... ولاهي باز ما توفداني خودش گم کديم . گپ بر سر چي بودن؟ گپ بر سر روشنفکر افغانستان بودن و ما اينه ما باز حيران مانديم که نصوار خودش به کجا توف کنيم. خو گمشکو به اجازه اي شما موضوع شان چنج مي کنيم !!!!

افشين افشاگر باز کدام گل گلاب به آب دادن !!!!!!!  خودشان ميگن که ما شعر پوست مدرن شان سروديم . بالا ما خو به شعر نمي فاميم مگر چون امروز ما خودش قلف و کلي پرخانه ده تلي چپلي هاي خود داريم او رمز عبورش هم به شمله لنگوته خود داريم شعر شان بمناسبت نوروز چاپ مي کنيم . او دو سه روز باد باز پس دوباره مطلب سابقه ده جايش مياريم !!!!!!!!

ولاهي ما رفتيم به چرت روشنفکر افغانستان بخاطري که باز حيران مانديم که نصوار خودش به کجا توف کنيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يک خواهش هم داريم که همي چن چن سواليه و ندايه ما ره بکدام راه کج نبرين . ما خودش نه انجنير استيم نه ديپلوم شان داريم . تنها نصوار پل متک شان مي اندازيم ، چرسش بنوک زبان نمي زنيم ده قصه فلکش هم نيستيم او به سايت هاي لشمکي و پلاستيکي و فاشيستکي  نصوار خود هم توف نمي کنيم !!!!!!!

 

 

به مناسبت  « چرس روز فرخنده »  1386

 

و به افتخار « ميله گل چرس » در مزار شريف

 

شعري كه نامه گرديد

 

از افشين افشاگر

 

بيدار شده ام

قدوس للندر بيدارم كرد

چار انگشت بر مژه ها داشته

 

خميازه ميكشيدم

للندر چوچو ميكرد

لامذب و اسپ بيصايب ميگفت

هنوز آن چوچوها در گوشهايم زمزمه دارند

لندهور .... ماما لندهور از نصوار پل متك سوغاتي آورده است

چرسعلي هم نشسته ... آرام ... نشه ... بر گادي

خمار كمار ... به به ... كيا بات هي ....

اكه مردان قل هم نباشه شيشته ايستاده روان است

خميازه كشيدم ...

گفتم سلام چرسيان

ماما نصوار انداخت

چرسعلي گفت : سال نو شما مبارك باشد

 

****

+ نوشته شده در  2007/3/21ساعت 7:16  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

 

اسلاماليکوم هميشره جانا او بيرادرجاني ويبلاگي او وبسايتي!

ولاهي آمديم ! خوب پوشت ما ديق شده بودين ! اينه ولاهي ما خودش آمديم . ماما جان خودش همو ماما جان که چرس بنوک زبان نمي زنن مگر نصوار پل متک 24 سات زير زبان شان استن .

رفته بوديم به زيارت خرقه مبارکه به شار کندهار . خانه ما همونجه استن ده همو منطقه بنام چوک شهدا . طرف دست راسش که تاو مي خورين بندي خانه زنانه استن و طرف چپش دکاناي بزازي او چوب فروشي . او ولاهي ما خودش هم نمي فاميم که والي صاب اسماعيل خان از کدام طرف شان فرار کده بودن خو هميقه مي فاميم که نه امنيت بندي خانه هاي شان چندا ن خوب استن او نه امنيت دکاناي شان . مال دکانا از طرف عساکر امريکائي  24 سات چور ميشن البته ده روز روشن . ولاهي يک روز چپلي هاي خوده از پاي کشيده بوديم او شمله لنگوته خود ده کمر زده بوديم يک رقم مثل خمار کمار واري ده چمناي پيش قبرستان ميرويس نيکه چکر شان مي زديم که بالا ماره هم عساکر امريکائي گرفتن.

عساکر امريکائي : تو ماما لندهور ده کيشت مواد مخدرات شان دست دارين .

ماما : ولاهي ما به مواد مخدرات شان هيچ غرضدار نيستيم او کار شان نداريم !!!!!!!!!

عساکر امريکائي : هم غرض دارين او هم کار دارين .

ماما : وطن  ما از شوما ، اختيار ما از شوما ، ما چي کاره وطن خود استيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عساکر امريکائي : شوما افغان ها و افغانستاني ها ده وطن خود مهمان استين اما بازهم مواد مخدرات شان کيشت مي کنين !

ماما : به خرقه مبارکه قسم شان مي خوريم که مواد مخدرات ما نصوار پل متک استن او اگه هدف شوما همي باشن ، هميالي حاضر استيم که کول نصوارش ده دامن تان توف مي کونيم . ببرين به لابراتوار نيويارک شان مي برين ، به لاس انجلس شان مي برين ، به سانپراسيسکوي شان مي برين ببرين . اگه غير از نصوار و يک کمک واري مايعات چسپناک زير زبان  کدام مواد نشه آور ديگه ده مرکبات شان يافتين ما ره اعدام شان بکنين !!!!!!!!!!!

عساکر امريکائي : ما قبولش نمي کنيم . شما وبلاگش بنام پرخانه جافر خان داري . ده وبلاگش تجارت چرس و مواد مخدره شان مي کنين او حالا مي گويي که ما بيگناه شان  استيم ؟

ماما : ولاهي ما به پرخانه شان استيم مگر ماما لندهور خودش چرس بنوک زبان نمي زنيم !!!!!!!!!!

عساکر امريکائي : چرا در آخر هر جمله اينقدر ندايه و سواليه شان مي مانين ؟

ماما : ولاهي !!!!! به خرقه مبارکه که اي دستور زبان فارسي از دپلوم انجنير صاب خليل الله معروفي ياد گرفتيم !!!!!!!!!!!!!

عساکر امريکائي : برو برو! آزاد استين ! اگه نام کدام آدم صحيح ره مي گرفتين اعدام تان مي کديم .

 

بالا شما ره چي درد سر بتيم که پس آمديم پيامخانه پرخانه جافر خان را هم چور و چپاول شان کرده . ده دروازه پرخانه دو قطعه شعر شان آويزان ديديم يکي شان از کاوه آهنگ و ديگر شان از کلاوه آهنگر . عنوان يکي شان استن (( مرداب )) عنوان ديگه شان  استن (( چرساب ))

خودش بخانين خودش کيف بکنين :

 

مرداب : شعري از کاوه آهنگ :


خفته بوديم از گلوي ما صدا را دزد برده
روح بيداري شکسته صبح ما را دزد برده

 

بقچه هاي خنده را تا آخرين لبــخند بردند
جز پريشاني بساط ســـينه ها را دزد برده

عاشق گل را به باغ خاطر ما سر بريدند
از درون ريشه ها رنگ حيا را دزد برده

بوي خواب از ديده ها در لحظه ها جاريست جاري
سکه يي خورشـيد خلق بينوا را دزد برده

رهروان مرداب زارِ کينه و بغض و دروغ اند
حرف بيرنگ و ســـلام آشنا را دزد برده

کفتران مسجد مهتاب تاريک اند و خاموش
از دل آيينه تصـــــــوير خدا را دزد برده

 

چرساب : شعري از کلاوه آهنگر :

 

گنس و گول افتاده بودم چرس ما را دزد برده
بوت و موت و باله پوش و چپلقا را دزد برده


لندهور ماما کجا نصوار خود را تف کند
آ مسلمانا کل تفداني ها را دزد برده


چرسعلي ، افشين و مردان قل چپات افتاده اند
گويي از حلقوم چرسي ها صدا را دزد برده


آن رفيق ما للندر توته اي در نيفه داشت
فق زنان ميگفت اخ تنبان ما را دزد برده

وان کمار مست با افسوس بولاتا يهي
ني فقط مال تمارا از همارا دزد برده

 

بي جهت هر سو روانيم و نميدانيم کجا
از درون کلهء ما قطب نما را دزد برده

وزن شعر ما اگر بشکسته در پشمت ، چه غم
فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلا را دزد برده

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/3/10ساعت 7:54  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

مقدمه به قلم پنسل کافي اکه مردان قل

 

نباشه اکه جاناي وبلاگي و وبسايتي اول ده کول شوما يگ يگان سلام گرم و نرم پرتافته مانيم . چشم تان روز بد نبينه ... ما مردم باز يک چکر رفته بوديم قابلي پلو خوردن ده طرف صفحات شمال و نباشه از راه تالقان و تاشقرغان تا اندخوي يک دوره کده شيشته روان بوديم . ده آخر ذله و مانده آمديم ده مزار زيارت سخي جان شاه مردان يک دم گرفته چاينکي فرمايش داده شيشتيم که چشم  ما مردم  ده اکه چرسعلي چنداولي افتاد . نام خدا قد چي مي گفته قواره چي مي گفته ، کاکل ها چي مي گفته ريش رسيده گي چي مي گفته پيران يخن قاق چي مي گفته . نباشه توپ کده پيش شان رفته سلام پرتافته کديم باز همتو يک جور بخيري و بغل کشي کديم که ده بسته شار مزار بديدار ما هک و پک حيران مانده گي شيشتن . گفتم اکه چرسعلي جان نباشه کدام قصيده مصيده چرسيه نداري که ده حضور ما مردم تقديم کده باشي . نباشه اکه چرسعلي چشماي خمار خمار خوده پت کده و دان خوده واز کده ايتو درفشاني کدن ايتو درفشاني کدن که کول کفتراي زيارت سخي ده بالاي سر ما غمبر زده شيشته روان شدن . عنوان قصيده چرسيه شان استن (( پرخانه و سياست امروز )) . نباشه شوما هم گوش کده باشين :

 

خاک اکه مردن قل از شهر فارياب

 

 

 

     پرخانه و سياست امروز