تبليغاتX
پرخانه جافر خان

پرخانه جافر خان

افتتاحیه:

مقدمه بقلم خود ماما لندهور:

اسلاماليکوم همشيره جاناي وبلاگي اواسلاماليکوم برادرجاناي وبلاگي ! چمن لالا بمن امرفرمودن که به افتخاراعمار مجدد پرخانه جافرخان يک مقدمه نوشته کنيم مگرما مي گوئيم که بايد دومقدمه نوشته کنيم يکي براي شخص خودم وديگه براي محترم شريف سعيدي صايب .

مقدمه اول اين استن که ماما لندهور در مدت يک سال که پرخانه جافرخان پرچاو بود ازکانادا آمد به اروپا و ازاروپا رفت به جرمني و ازجرمني پرواز کد به هامبورگ و ده همين منطقه يک سال پخته فارسي خوانديم او فارسي يادگرفتيم که شايد شوما هم کم کم ملتفت شده باشين که ما ديگه مثل سابق حروف ف و پ و ق و ک و باهم قاطي پاطي نمي کنييم . مگر هنوزهم کم کم اکسنت او لهجه پشتو داريم که زياد مهم نيستن . امشالا که دريا دريا قطره مي شون . او در زبان فارسي يک ضرب المثل استن که مي گوين با ماه نشيني ماه شوي با شاه نشيني شاه شوي او با ديگ نشيني ديگ شوي . اوما با يک تيوريسن ادبيات فارسي شيشتيم فارسي زبان شديم . نه ! ولاهي نه ! نه ! نه! ولاهي نام شان نمي گيريم . نه عذراوزاري نکنين بخاطري که گفتيم نام شان افشا نمي کنيم بالا نمي کنيم ديگه . خوب حالي که هقه شله استين مي گوئبم که افشا مي کنيم يک چند ماه بعد.

مقدمه دوم بر سر شريف سعيدي صايب استن ، خو ما چي بگوئيم ؟ خيلي کاکه آدم استن ولاهي پر پخته استن بر فلکش چرت نمي زنن . خو خلص که هم شاعر و هم ماهر ، هم دانشمند و هم حشيشمند هم عاشق او هم صادق هم مذاقي و هم شوخ و هم اهل طرب و شرب . خو خلاصه که چرسي گرايان و چرسيوکراتان پرخانه جافر خان خيلي دوست شان دارن . خلص کلام که پرخانه را همراي نام خودشان تجديد مي کنيم . خلاص ديگه همي بودن مقدمه .

حالي ملک و ستيز را ..... نه نه نه ! ببخشيد حالي مايک و ستيژ را به محترم افشين افشاگر تسليم مي کنيم که به افتخار تشريف آوري شريف سعيدي صايب او به جواب شعر (( اروپا جان)) شان چي گفتني دارن . به افتخار هر دوي شان مردم کف مي زنن اعضاي پرخانه چرس مي زنن او ما که چرس بنوک زبان نمي زنيم ما نصوار پل متک مي اندازيم :

افشین افشاگر :

عرض سلام و ادای احترام خدمت همه چرسیان ، چرسیوکراتان و چرس دوستان عزیز ،

خوشوقتیم که از برکت دعاهای پیشوای بزرگ چرس سالاران ، مرحوم مغفور جافرخان و به کوشش بلبل خوشخوان این بوستان ،ماما لندهور ومرد میدان ، اکه مردان قل ، یکبار دیگر در محافل چرسیانه سرایی و فستیوال های چرسیوکراسی در دور یک چلم واحد بدیدار همدیگر میرسیم و من در این لحظه توفانی که دنیا همه در کام نهنگ افیون اندر است از شما چرسگرایان عزیز فقط تقاضای بدرقه شعار زنده باد انترچرسیونالیزم چلم پری را دارم .

اضافه از این وقت گرانبهای شما عزیزان را تلف ننموده ، پس از چند دود شیره مزاری ، مایک و ستیژ را به شریف جان سعیدی واگذار میشوم .

شریف سعیدی :

 دوست ارجمندم  عکاس روزهای خون وخطر نصر الله پيک نمايشگاه عکسی در فينلند برگزار کرده بوده است. گزارش آن نمايشگاه را برای يار منزويش فرستاده بود. با ديدن يکی دوعکس  از آن نمايشگاه اندر ورزشگاه به ياد چند دوبيتی نيمه طنز ونيمه جدی خود افتادم. بدين وسيله چند دو بيتی از خود برايتان می خوانم.

 

 

 

الا دختر بروسلی پیش توهیچ

بزن مشتی کلی  را در خودش پیچ

جکی جان را برو یک چشم غره

که چشمانش شود پیش رخت قیچ

 

 

به پاکن کفش زیبای ادیداس

به میدان آی وتوپت را بکن پاس

بزن شوتی که گردد گول عاشق

بپر بالا وچیغی زن زاحساس

 

اروپا جان به جانت جامه ی شیک

به بازی می روی سوی المپیک

به میدان سخت تسلیم تو گردند

هزاره ، کرد، افغان، ترک وتاجیک

 

به جان خود لباس ورزشی کن

دو بازو را دو گرز آتشی کن

ناپلیون را بیار از اسپ پاین

بگیر اسپ سپیدش بزکشی کن

 

بلا را وبلارا وبلا را

ببینید ورزشی دلدار مارا

به یک نوبت گرفته از المپیک

برنز ونقره وجام طلا را

 

 

 

تو ره دیدم به دنبالت دلم رفت

به زنگ کاروانت  منزلم رفت

زمستان بود وچشمم در تو افتاد

به روی یخزده بایسکلم رفت

 

 

اروپا جان دلم را جال کردی

زدی توپی وبا آن حال کردی

به میدان برده توپ سرخ دل را

به روی خاک تر فوتبال کردی

 

اروپا جان دلم پیش تو بنده است

دلم از هردو عالم سخت کنده است

بیا روی چمن بازی کن ای جان

که این دل سخت باب توپ  دنده است

 

تذکر: اروپا نام دختر پادشاه شهر فنيق بود

 

افشین افشاگر :

قابل یادآوری میدانم که دوست عزیز ما در وصف اروپا ( یعنی همان دختر پادشاه شهر فنیق که چون از اقیانوس گذشت نام قاره همنام وی شد ) چند غزل هم سروده اند که متاسفانه امشب رونوشت آن غزلیات را با خود نیاورده اند و برای آنکه جای خالی آن غزل ها پرشده باشند ، من ، افشین افشاگر ، چیزی در قالب مثنوی سروده ام که به سمع تان میرسانم :

 

اروپا جان اگرچه ( لیتِ لیت ) است

بیا پرخانه امشب ( آپدیت ) است

بیا پرخانه ( کافی شاپ ) میساز

و ( کافی شاپِ ) تاپِ تاپ میساز

بیا امشب چلم را چاق کردیم

سعیدی را هم اشپلاق کردیم

بیا همراش جانا آشتی کن

شکایت هم گر از وی داشتی کن

سعیدی را غم تو پاک کشته

غم تو یا غم تریاک کشته

سعیدی عاشق ( پیزا ) و ( سوپ) است

سعیدی کشته این ( مینی ژوپ ) است

*****

الا ای چرسیانِِ پاک درویش

سعیدی را اروپا برده از خویش

مرا در دل عجب وسواس گشته

سعیدی مست ( آدیداس ) گشته

*****

سعیدی ، آ سعیدی ، وای برگرد

که معشوقه فتاده سخت دم سرد

وزین شعرت ز برج ایفل افتاد

اروپا و فقط میگفت ( مای گاد )

خوشا هژده و نوزده ، بیست و یک شد

و شاعر پیرو موش و تلک شد

 

ادامه به آینده

 

+ نوشته شده در  2007/1/20ساعت 6:11  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

 شب های جمعه دو چیز را فراموش نکنید !

           دومی :

        پرخانه جافرخان

 

دوستا ، اندیوالا ، چرسیا ، چرس سالارا و چرسیوکراتای

عزیز .

تعمیر پرخانه جافرخان که از اثر فیر راکت های جنگسالاران

غیر چرسی ، در ماه سپتمبر ۲۰۰۵ تخریب شده بود ،

به کوششهای پیگیر اکه مردان قل و ماما لندهور و رهنمایی

 های ممتد چرس سالار بزرگ جناب مستطاب چمن لالا و

استاد معظم حاجی عبدالمنان تنباکو و دعاهای همیشگی

 مرحوم مغفور جافرخان  ، دوباره اعمار گردیده و خوشوقتیم

که شبهای جمعه با چلم های استالفی و شیره مزاری مهماندار

 شما میباشیم .

 

در اولین نشست پرخانه جافرخان ، در شب جمعه ۱۹ جنوری

 سال جاری از شاعر گرامی شریف سعیدی برای مراسم

افتتاح مجدد دعوت خواهیم کرد .

چلم هایتان رنگین بادا

یادداشت : تمام سرمایه پرخانه قبلی را عزیز شیرین سخن ما ، ماما لندهور ، از

زیر منها خاک و گرد و چوب نجات داده که با اظهار قدردانی از ایشان شما را تا

شب افتتاحیه به مطالعه مجدد آنها دعوت مینمائیم.

 آرشیو یاد تان نرود.

+ نوشته شده در  2007/1/10ساعت 8:2  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

جمعه، 24 تير، 1384

فرمان فوق العاده چمن لالا 
چرسيوكراتان ، چرس گرايان و چرس دوستان محترم پرخانه جافر خان ! 
محترم حاجي صاحب تنباكو و محترم کاکا گلاب و اينجانب بنده الله خاک چمن لالا پس از غور و بررسي اوضاع جوي به اين نتيجه رسيديم كه نسبت قحط سالي چرس در بازارهاي بين المللي ، اعضاي پرخانه جافر خان مدت دو ماه آينده يعني سر از امروز پنجشنبه مورخ چهارده ماه جولاي الي پانزدهم ماه سپتامبر سال ۲۰۰۵ ميلادي را عزاي عمومي اعلان كرده و با كمال تاسف به اطلاع عامه بشريت مي رساند كه براي دو ماه مكمل ديگر در اين پرخانه چرسي كشيده نخواهد شد و چيزي گفته نخواهد شد. ديدار آينده ما و شما بازهم در پرخانه جافر خان بتاريخ ۱۵ماه سپتامبر ۲۰۰۵ ميلادي! 
با احترام  
خاك چمن لالا

¤ نوشته شده در ساعت 7:24 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 68 نظر )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:54  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

دوشنبه، 13 تير، 1384

مطالب جديد + جواب بچند نامه

 

سلاماليکوم همشيره جاناي وبلاگي او بيرادر جاناي وبلاگي !

بالا سلامش انداخته کديم کلامش هم انداخته مي کونيم. ولاهي اوکات ماما جان تان باز هم خيلي تلخ استن ده همي شو و روز. بالا چي بگوييم. يک گف مخفي او فوشيده براي تان مي گوييم، شوما را بسر ماشوکه هاي تان کسم ميتيم که بهر کس او ناکس نگپته باشين.

زمانه هم اعتبار ندارن کدام گف باز از کودام جاي خطا خوردن او رسوايي شان آسيا اروفا استراليا او کانادا امريکا او اپريکا ره گرپتن. گف چي استن؟ گف خو نو بالا اظهر من المشس واري روشن استن که استاد صباح بازهم يک مطلب نو دوزدي کدن . او استاد صباح که شرم و حيايش نمي کونه، ولاهي ما هم از همو مردومايش استيم که شرم و حيايش نمي شناسيم. خداي تعالا يکي يگانه استن ولاهي باز با فشتاره گير شان کديم باز اپشا او رسوايش  مي کونيم. او بالا به استاد صباح جان خود خواهش مي کونيم که مطالب جديد پلسپي خود از بين نبرن که جنگ شديار بر سر شديار بکونيم او ببييم که باز خشتک از کي فاره فاره مي شون.

 

دوم چند کطعه خط اساس براي فرخانه رسيدن. کول شان مخپي او فوشيده بترتيب نوبت جواب شان ارايه مي کونيم:

 

همشيره جان لمبر يک :

نام شوما همتو نشاني دار نام استن که ولاهي حرپ اولش نوشته کنيم اي فيام نويساي جوانمرگ تخلص او نام پاميلي تان پرتاپرت نوشته مي کونن. از همي خاطر از بين تمام حروپ نام تان حرپ "ت" مابيني شان مي گيريم او جوابکاي تان تکديم مي کونيم:

1.    نخير!  فرخانه بنام مرحوم جاپر خان تاسيس شدن. ما همه گي احترام جاپرخانش داريم. بالا همو خودش بنيان گذار بودن او بما مردوم همو بادار استن. نخير ما بسر جاپر خان طنزش پاف نمي کونيم. دليل هم ندارن. نمي کونيم. بس خلاص.

2.    اشخاص فشت فرده فرخانه جاپر خان کي استن؟ اشخاص فشت فرده فرخانه چمن لالا او کاکا گلاب استن. فيش فرده شان خو کول دونيا مي پامن که اول اول حاجي صاب عبدالمنان خان مشهور به حاجي تنباکو استن، ما خودش استيم بنام ماما لندهور، اکه مردان استن . سوخنگوي خاموش استن. او بالا هميتو حساب شان بکو بکو بکو کول شان جمعن 52 اشخاص مي شويم.

3.    ولاهي بذات خداي تعالا ماما لندهور چرس بنوک زبانش نمي زنيم.

 

همشيره جان لمبر 2 :

 

از شوما هم حروپاي مابين تان انتخابش مي کونيم: الف ش.

جواب سوال اول تان آسان استن. نه ولاهي از شوما تا امروز کسي به ما چيزي بد نوشته نکدن . اشعار تان مي خانيم. مگر راستش بگوييم فيامش برايتان نوشته نمي کونيم ازي خاطر که باز سبا کس نگوين که چرسي ها چنين او چنان استن او خداي نکده ما به نمي شويم او شوما بدنام مي شوين! ههه هههه ههه هه ها !

آن شخص که ده فالتاک بنام فرخانه جاپرخان تشريپ ميارن از فرخانه جاپر خان نيستن.

 

بيرادرجان محترم سماوارچي:

چمن لالا بشوما سلام گوپتن او گوپتن که ولاهي همو آدم 35 والا ما خودش استيم. تمام کيصه هاي شوما به ياد ما استن ولاهي بياد ما ستن. چمن لالا يک گف ديگه هم پرمودن که بذات خداي تعالا همو ايميل 35 دار ما از سالها به ايطرپ بسته شودن مگر شوما ده ديل او جيگر ما جاي دارين. پراموش تان نمي کونيم. کدم هاي شوما بر سر چشمان ماما لندهور. شوما نوشته کونين هر چي باشه چافش مي کونيم.

 

بيرادرجان عزيز اغاي چرس انداز!

ولاهي دوست تان داريم. چرس تان بکش کصه پلکش نباش. سوالاي تان خصوصي بودن . ما کمي خجالتي رکم استيم بالا چي بگوييم؟ خو  باز هم همي کدر مي گوييم که بدون عشک زندگي مزه شان ندارن. اي گف مخپي او فوشيده گوپتيم شوما بکس نگويي.

 

بکيه ده شماره آينده

 

¤ نوشته شده در ساعت 19:25 توسط چرسيوکرات های پرخانه 
 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:54  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 

دوشنبه، 30 خرداد، 1384

استاد صباح سارق ديرينه بود

بر بام رود اگر چه بی زينه  بود

بودست به خاد و ضابط ماشينی

اين دزدی او خصلت پـيشينه بود

يک جايزه نوبل به پيشاني استاد صباح

سريال جديد پرخانه جافر خان: ادامه دارد

دزد ديپلومداري که از دزدي توبه نمي کند!

درد دل يک چرسي همراي چلم چرس خودش:

صحنه اول: چرسي نشه شده است و به چلم خود مي گويد: پرخانه جافر خان در نظر دارد يک مدال طلاي جايزه نوبل به پيشاني استاد صباح آويزان کند اما چرا به پيشاني؟ چرا به سر شانه يا بروي سينه استاد صباح آويزان نکند؟ براي اينکه استاد صباح حد اقل 23 دفعه بيني خود را از بيخ بريده است و از آنجايي که مستحضريد ، بيني بريده را تنها با يک مدال طلا که از پيشاني آويزان شده باشد مي توان از چشم خلايق و عوام الناس پوشاند . اما 23 دفعه دزدي کردن و گير آمدن و بيني بريده شدن در شرايط فعلي براي آدمي مثل استاد صباح گپ چندان بد هم نيس. بلي چرسيوکراتان و چرسگرايان پرخانه جافرخان هم همين قسم فکر ميکنند که 23 دفعه بيني بريدگي از طريق گير امدن دزد با پشتاره براي استاد صباح قطعا گپ قابل تشويش نيست. بخاطري که اين  درخت بي ننگي حالا در همان قسمت خطرناکش روييده است که استاد صباح مي تواند با دل بيغم در سايه آن بنشيند و با کمپيوترک خود کيف کند و دو مطلب نو و جديد و کاغذ پيچ ديگر را از انترنت دزدي کند. يعني از 23 بطرف 24 و باز بطرف 25 آمدن و بازهم دزدي از انترنت؟ نه نه ! هيچ امکان ندارد. او چرا 25 دفعه دزدي کند؟ بخاطري که دلش از سرقت انترنتي سياه نمي شود. اما اين چطور امکان دارد که يک استاد 23 دفعه توسط چرسي ها دزد با پشتاره گير امده باشد و بياب بياب شده باشد و هنوز هم دل و جگرش يخ نکرده باشه؟

صحنه دوم : چرسي دوم هم نشه شده است و مي گويد : پره به پره او استاد صباح او شاه قره! کتي کمپيوترک خود چکر ميره ده سايت هاي سره به سره .... استاد صباح سارق انترنتي سرمه ره از چشم مي بره ، نگفتي چطور او جوان همپره ...

صحنه سوم: چرسي سوم : ده جوي که سيل رفته باز ميره ، ده سايتي که مقاله دزدي نشر شوه باز نشر ميشه ، استاد صباحي که 23 دفعه دزدي کده 25 دفعه هم ميتانه 50 دفع هم ميتانه . زنده باد پرخانه جافر خان که سالگرد سرقت هاي استاد بزرگواره تجليل مي کنه!

صحنه چهارم: او بچه بيار هله شمع و شيريني و کيک بيار که سالگره دزدي هاي انترنتي استاد صباح ده پرخانه جافر خان تجليل ميشه.

چرسي اول: ني ني زحمت نکشين. استاد صباح خودش شمع و شيريني و فرني و کيک سالگره خوده کتي خود آورده . کسي را زحمت نتين.

خنده حضار : بق بق بق بق بق بقبق بقبقبق بقبق بق ببق ببببق بق

خنده حضار: هههه هههها ههههههه ا هههها هاا ه اهااها ها آاهاهاا ايهايهاا ايا ايهياهايها اا ههيهيهيهيههه

قدوس للندر : چي خنده اس؟ بگوين بگويين که مه هم خبر شوم و خنده کنم؟

تمام حضار با يک صدا: بق بق بق بق بق بقبق بقبقبق بقبق بق ببق ببببق بق! قدوس جان خبر نداري؟ همو شمع و شيريني و کيک سالگره استاد صباح هم مال دزدي اس. استاد صباح تمام ازي مواده از خانه خواهر شکسپير سرقت کرده است.

سکوت حکمفرما مي شود: انانسر پروگرام تجليل از سرقتهاي انترنتي استاد صباح روي صحنه حاضر مي شود و مدال طلايي را که به شکل بيني ساخته به پيشاني استاد صباح مي چسپاند.

چک چک چک چک چک ..... کف زدنهاي حضار:

بيانيه استاد صباح:

نام من بودست خورضابط بصير

 کار من در خاد بودست وبگير

صد نفر از دست من رفته به دار

 صد هزاران رفته از ملک وديار

چون مجاهد آمد شد کارم خراب

 نام خود کردم بدل همچون جراب

بعد از آن کار ديگر کردم سراغ

ساختن اسناد جعلي شد فراغ

چون که دولت کور بود وبي دبير

 کار من بود جعل کاري پول بگير

صد قطعه پاسپورت واسناد ساختم

زندگي را اين چنين پرداختم

بعد از آن افشا شدم کردم فرار

تا گرفتم شهر پشاور قرار

در پشاور جعل کاران بود زياد

کار من بي رنگ گشت وهم کساد

بعد از آن کار ديگر پيدا کدم

 غرفۀ تعويذ نويسي وا کدم

چند کتاب کهنه را پيدا کدم

خلق را من اين چنين اغوا کدم

بعد از آن قصد سوي امريکا کدم

 نام خود گشتانده و زيبا کدم

نام خود کردم صباح بعد از آن

 لفظ استاد هم نهادم پيش از آن

بعد از آن در خواب مسکو رفته ام

 در سياست عالم فن گشته ام

شاعر و مورخ شدم گشتم دبير

 هم شدم داکتر با تيزي تير

در خيالم ساختم کميته ای

 بهر روشنفکر بيشه خفته اي

من شدم رئيس آن کميته ها

تا رسيدم يک شبه در امريکا

نام مردم پاک کردم از کتاب

نام خود در آن نهادم با شتاب

کار من در سايت ها بالا گرفت

مردم از گفتار من انشا گرفت

يک نفر پيدا شده کاوه به نام

زد خرابي کرد با نام ونشان

بعداز آن چرسي به جانم کرده بل

روز تا روز ضربه ها گشته دبل

ليک يک کس است مرا نشناخته

آن همان "روزبه" که مشعل ساخته

به اميد آن که نهضت ميهنی

 در وطن يک بار آرد گدودي

باز ميرم باز من در خاد خود

دشمنان رامي زنم با باد خود.

از مدت سه ماه به اين طرف چند نفر از چرسيوکرات هاي محترم پرخانه جافرخان از جناب مستطاب چمن لالا خواهش کردند که پرونده هاي جانب استاد صباح شاعر سارق ،نويسنده گريزنده ،مورخ مفتن ،مبتکر باستان شناس ، انترنت شناس، محقق ،کيسه بر ،و ضابط ماشيني و محترم رعنا مخفي را از حالت مفتوحه و نيمه مختومه به شکل پرونده محترمه اعلام کنند. چون چمن لالا دل با رحم دارند اين خواهش را با بزرگواري خود قبول فرمودند. اما بلبل بد زبان پرخانه ماما لندهور همان وخت هم هر دوي پاي خود را در يک موزه کرده مي گفت که سرمه آزموده ره آزمودن شان خطا استن!

واقعا ما دو نفر فوق الذکر بدون پرونده هاي خود زندگي نداريم اگر يک کمي جلو ما را ايلا کنيد باز هم ما دو شخص معلوم الحال دست به اقدامات جديد غير قانوني مي زنيم و خود را دست بسته به چنگ چرسي هاي پرخانه مي اندازيم.

حدس ماما لندهور صحيح بود. وقتي که دزدهاي انترنتي را خدا مي شرماند، دزدي شان سر تخته مي رود. پرخانه جافر خان بازهم اين دزد معلوم الحال را با پشتاره به شکل مستند و با اسناد غير قابل انکار دستگير کرده است.

اينجانب استاد صباح شاعر سارق ، نويسنده گريزنده ،مورخ مفتن ،مبتکر باستان شناس ، انترنت شناس ، محقق کيسه بر ،و ضابط ماشيني در وقت سرقت از خانه خواهر شکسپير بالفعل گرفتار شدم . البته پرخانه جافر خان بمن گفته بود که بايد از اين کار خود توبه کنم، اما چطور کنم؟ نمي شود. البته من هم دل و جگر پرخانه را خون کردم. آنها مرا گفته بودند که تا هفته آينده به همان يک دزدي بسنده کنم. من هم خپ و چپ رفتم يک دزدي ديگر کردم که کار پرخانه سنگين تر شود.

اينجانب استاد صباح بشما قول ميتم که بازهم دزدي مي کنم و بازهم سرقت مي کنم و بازهم مطالب جالب را از گوشه و کنار انترنت کش مي روم!

خنده حضار : بق بق بق بق بق بقبق بقبقبق بقبق بق ببق ببببق بق

خنده حضار: هههه هههها ههههههه ا هههها هاا ه اهااها ها آاهاهاا ايهايهاا ايا ايهياهايها اا ههيهيهيهيههه

چرسي اول:

بيادرا نشان بتين مال دزدي ره و مالک اصلي مال هاي سرقت شده و مال دزدي ره نشان بتين:

قدوس للندر:

چک چک چک! سرقت نمبر 24: نام مال: شعر چيست؟

پشتاره استاد صباح :

http://www.irib.ir/radio/adab/2Sher/rozaneh%5Cf1darmiyan.htm

از کجا سرقت شده ؟ از اينجا:

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00021

نمونه سرقت شده زير عنوان شعر در سايت مشعل به مديريت مسول محترم مصطفي روزبه بدون کم و کاست:

 شعر، پديده اي است كه با همه افراد جامعه بشري سر و كار دارد و هر يك از اين افراد، بنا بر سطح فهم خود و انتظاري كه از شعر دارد، ميتواند تعريفي براي آن داشته باشد. بنابراين نميتوان به طور مطلق تعريفي ارائه كرد و گفت كه شعر همين است و جز اين نيست . 
    عده اي از منتقدان، به اشتباه پنداشته اند آن چه اصالت دارد، تعريف آنهاست و اگر يك اثر با تعريفي كه آنان يافته اند همخواني نداشته، به اين نتيجه قطعي رسيده اند كه آن اثر، شعر نيست. بايد دانست شعر بودن يا نبودن آثار ادبي، وابسته به ديدگاه ما نيست. آثار درخشان شعري، وجود خود را ثابت و حضور خويش را بر فرهنگ ما تحميل كرده اند  
    لجاجت در مرزبندي، فقط ما را از زيباييهايشان محروم خواهد كرد و بس. كساني گه ميكوشند شعر بودن يا نبودن همه آثار ادبي را با تعريفِ برساخته خود مشخص كنند، به آن شخصيت اساطيري يونان قديم شباهت دارند كه مردمان را ميدزديد، روي تخت خوابي كه داشت، ميخواباند و ميكوشيد قد آنان را با تخت خواب تنظيم كند; يعني قد بلندها را سر ميبريد و قد كوتاه ها را آن قدر ميكشيد تا به همان اندازه بلند شوند. اينان نيز آثار ادبي را كمثله ميكنند تا با تعريف دست ساخته شان برابر شوند .  
    ولي ما در عين حال، نيازمند شناخت شعر هستيم و اين ايجاب ميكند كه بدانيم براي ارزيابيهايمان به سراغ كدام دسته از آثار ادبي برويم و آنها را با چه معياري بسنجيم. پس اگر تعريفي مطلق هم نميتوانيم يافت، بايد حداقل تصوير روشني از شعر در پيش چشم داشته باشيم. تعريفهايي كه آقاي دكتر محمد رضا شفيعي كدكني عنوان رده است، جامعتر و دقيقتر به نظر مي آيد  
    ايشان در تاب ادوار شعر فارسي، شعر را چنين تعريف ميكند: "شعر گره خوردگي عاطفه و تخيّل است كه در زباني آهنگين شكل گرفته باشد." با اين تعريف، عناصر سازنده شعر، عاطفه، خيال، زبان، آهنگ و شكل هستند وكلام براي شعر بودن، بايد از همه اينها برخوردار باشد. اين تعريف ايشان، ساده و كاربردي است يعني با آن، به راحتي ميتوان عناصر شعر را شناخت و آثار شعري را محك زد . (متن کامل را از لينک متذکره بخوانيد)

 

سرقت نمبر 25 :

پشتاره استاد صباح در سايت شبکه جوانان افغان قسمت مقالات تاريخي در اين لينک

http://afghanwebplanet.com/modules.php?name=News&file=article&sid=555

و محل سرقت شده هم در سايت اصلي و هم در کيهان لندن – شماره 752 – 26 فروردين 1387 
http://www.alefbe.com/articlevirginia.htm

نام مال دزدي شده : خواهر شکسپير

نمونه مال سرقت شده بدون کم و کاست: 

sarina مي نويسد "آثار ويرجينيا وولف نويسنده انگليسي را همرديف آثار کافکا، جيمز جويس و مارسل پروست قرار داده اند. او در 1882 در لندن به دنيا آمد. در بيست و دو سالگي يک گروه روشنفکري را سازمان داد و از سال 1917 همراه با همسرش لئونارد وولف – منتقد ادبي – انتشارات هوگارت را اداره مي کرد. وي در 28 مارس 1941 پس از نوشتن يک يادداشت کوتاه، به قصد پياده روي از خانه بيرون زد، در راه جيب هاي جاکتش را پر از سنگ هاي درشت کرد و سپس خود را به امواج رودخانه سپرد. پيکر بيجان و شناور او را دو هفته بعد، کودکاني که در منطقه اي ديگر از کنار رودخانه مي گذشتند، يافتند. چنين انجامي براي نويسنده رمان «امواج» يا «خيزابها» که در آن به کند و کاو در مفهوم هستي و تکرار کسالت بار آن پرداخته است، چندان دور از انتظار نيست، .... . (متن کامل را از لينک متذکره بخوانيد)

 

تبصره هاي گرداگرد کيک سالگره استاد صباح

وطنداراي عزيزتر از گول گولاب! چن ماه فيش يک گف مخپي و فوشيده به شوما گوپته بوديم که يک استاد محترم داريم که خدانخواسته دزدي خو نميکونن مگر همراي انترنت شان مذاک زياد ميکونن. بالا ما هم بجواب شان يک مذاک کديم زير نام «دزد شان گير کديم او با فشتاره شان گير کديم» او زياد نه پکط 22 مکاله گک شان که به شوخي از 22 مکاله از سايت نويسنده گان او انتشارات ديگران بشکل غير مسلحانه « ضبط » شده بودن ، مستند با ذکر آدرس سايت ، لينک او مشخصات دکيک به شوما نشان داديم.

ساده گي فرخانه جاپرخانش سيل کو! ما پکر کديم که استاد محترم با همي اپشاگري چرسيوکراسي ما به حساب او کتاب خود رسيدن او ده آينده اولا همراي مکاله هاي مردوم مذاک نميکونن او اگه خدا نخواسته مذاک بکونن ، گير نمياين او اگه خدانخواسته گير هم بياين با فوشتاره شان گير نمياين. مگر ولاهي ما کور خوانده بوديم.

وختي که يک آدم خود شان با فشتاره گير بياين، گناه ما چي استن؟

در ماضي کريب استاد صباح باز يک مکاله نوشته کده بودن در سايت وزين www.wlonga.com که بنام «د لمر رنا» هم ياد مي شون. او تصادپ خنده آور شان سيل کو که «د لمر رنا» ماما لندهورش باز بياد محترم رنا مخپي مي اندازن . خو بهر صورت عنوان مکاله چنين بودن:

آثار هنري وتاريخي قلمرو افغانستان (نوشته استاد صباح)

چون ده وخت چاف آن مکاله ما همراي فرونده مختومه بهار جان کلاونگ بوديم ، به شپر براي شان نوشته کديم که بيرادرجان باخبر باشي که ما مصروپ استيم مگر شوما ره پراموش نکديم. ولاهي با ختم ماه افريل به خدمت تان رسيدگي ميکونيم. او اينه شکر که ماه افريل هم ختم شدن.

بالا استاد صباح نيم خانه شان آباد که نيم گف مخپي او فوشيده ما کبول کدن او نيم ديگه ايش کبول نکدن. نيم شان ايتو کبول کدن که به عوض «نوشته استاد صباح» در زير عنوان مطلب خود گوپتن «تهيه و گرد آورنده استاد صباح » او ده فايين مطلب سه منابع ها هم ذکر کدن. يعني افغانستان د رمسيرتاريخ / ميراث فرهنگي / او نشريه کوشاني ها درکابل سال 1364

يک گف مخپي او فوشيده براي تان عرض کونيم که منابع ذکر شده در بالا چون جعلي استن ذکر شدن اما منبعي که اصلي استن ذکر نشدن. شوما جيگرخون نباشين حوصله بکونين. هنوز ماما لندهورش زنده استن. منبع اصلي شان ما ذکر ميکونيم:

حالا شوما همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي اول مکاله استاد صباح که اول بنام خودش نشر کده بودن او فسان نام خودش به تهيه و گردآورنده استاد صباح تغير دادن ، بخوانين ده اينجه:

 
http://www.wlonga.com/index.php?option=content&task=viewid=476

او بعد بروين مکاله «آثار هنري آسياي ميانه و افغانستان» نوشته « فرانسين تيسو » متصدي هيئت فرانسوي باستان‌شناسي افغانستان در موزه گيمه ترجمه مسعود رجب‌ نيا بخوانين ده اينجه:

http://www.ichodoc.ir/p-a/CHANGED/126/html/126-50.HTM

استاد صباح! خانه تان زير بام شون! کدام کسمت نوشته مذاک شده شوما از افغانستان در مسير تاريخ گرپتين؟ کدام کسمت شان از ميراث فرهنگي گرپتين؟ او کدام کسمت شان از نشريه کوشاني ها در کابل سال 1364 گرپتين؟ بالا خداوند تعالي خانه تان زير بام بکونن ميراث پرهنگي نام کودام نشريه استن؟ مجله استن؟ وبلاگ استن؟ کدام شماره ، لمبر يا مورخه دارن ندارن ؟ او نشريه کوشاني هاي شان در کابل سال 1364 چي استن؟ کدام نشريه ؟ نام نشريه شان چي استن ؟

محترم استاد صباح! خود شوما خو خير باشه استاد محترم استي او ولاهي ماره ده فيش مردوم به يک فيسه ساختين او بيرادرجان. چرا سم صيح واضح او فوست کنده مثل ماما لندهورش نمي گويي که منبع اصلي نوشته ما مکاله «آثار هنري آسياي ميانه و افغانستان» نوشته « فرانسين تيسو » متصدي هيئت فرانسوي باستان‌شناسي افغانستان در موزه گيمه ترجمه مسعود رجب‌ نيا استن؟

از براي خدا! شوما خو حتي يک نوکته و کامه شان هم تغير ندادي، بالا چرا اي منبع شان ذکر نمي کوني. حالا وجدان خودش قاضي بسازي او استاد صباح ! کدام کسمت نوشته تان از منابع ذکر کرده خودش گرپتين؟

بيرادرجان ! اي کار شوما خو سم صيح ظلم استن. ظلم بر سر يک نويسنده او ظلم بر سر يک مترجم استن. مشت نمونه خروار يکه يکه فاراگراپاي تان عينه به بينه تکديم ميکونيم: يکي از اول ، يکي از وسط او يکي از آخر.

منبع اصلي : سرزمينهاي ميان كرانه‌هاي شرقي درياي خزر تا دشت گبي و ديوار چين واستپهاي سيبري درشمال و بيابانهاي جنوبي ايران در جنوب و هيماليا در جنوب‌شرقي به روزگار كهن جايگاه تمدني و فرهنگي خاص بوده است. اين سرزمينها خشك و كم مردم و لم‌يزرع هستند و درآنجا چه بسا كه اقوام و ملل امپراطوريهاي زودگذر و بسيار كوتاه‌مدتت پي افكنده‌اند. اين سرزمينها جايگاه مردم بيابانگرد بود و ضمن گردش و رفتن به هرسو كالا و مصنوعات دستي و همچنين دين و معتقدادت خودرا براي دادوستد مي‌بردند. درواقع در سرزمينهايي كه اكنون افغانستان و تركستان روس (يا جمهوريهاي شوروي تركمنستان و تاجيكستان و ازبكستان و قرقزستان و قزاقستان) و تركستان چين (يا نواحي سين‌كيانگ و اويغور) را تشكيل مي‌دهند به روزگار باستان گذرگاه راه ابريشم و ادويه و طلا و همچنين راه دادوستد آثار هني آسياي ميانه بوده است.

مذاک استاد صباح : سرزمينهاي ميان كرانه‌هاي شرقي درياي خزر تا دشت گبي و ديوار چين واستپهاي سيبري درشمال و بيابانهاي جنوبي در جنوب و هيماليا در جنوب‌شرقي به روزگار كهن جايگاه تمدني و فرهنگي خاص بوده است. اين سرزمينها خشك و كم مردم و لم‌يزرع هستند و درآنجا چه بسا كه اقوام و ملل امپراطوريهاي زودگذر و بسيار كوتاه‌مدتت پي افكنده‌اند. اين سرزمينها جايگاه مردم بيابانگرد بود و ضمن گردش و رفتن به هرسو كالا و مصنوعات دستي و همچنين دين و معتقدادت خودرا براي دادوستد مي‌بردند. درواقع در سرزمينهايي كه اكنون افغانستان و تركستان روس (يا جمهوريهاي شوروي تركمنستان و تاجيكستان و ازبكستان و قرقزستان و قزاقستان) و تركستان چين (يا نواحي سين‌كيانگ و اويغور) را تشكيل مي‌دهند به روزگار باستان گذرگاه راه ابريشم و ادويه و طلا و همچنين راه دادوستد آثار هني آسياي ميانه بوده است.

منبع اصلي : اهميت اين راهها از لحاظ فرهنگي نيز بسيار مهم است و به روزگار قديم تمدن هلنيستي يونان را با امپراطوري چين و شبه‌قارة هندوستان به‌هم مي‌پيوست. هنوز هم افغانستان در مركز چهارراهي قراردارد كه مسكووپكن و دهلي را به هم مي‌پيوندد. آثار هنري و تمدني افغانستان پيش از تاريخ را اروپاييان و افغانان بررسي كرده‌اند. هيئت باستان‌شناسي فرانسوي در افغانستان با كوششهاي كازال(1) در منديگك تاريخ آغاز مردم نوسنگي اين بخش را روشن كرده است. دراواخر هزاره چهارم پ . م . بيابانگردان ايراني دراين سرزمين خيمه برافراشته بودند وآثار ميخهاي چادرهاي ايشان يافته شده است. اندك‌اندك اين مردم خانه ساختند و مستقر شدند و قلعه‌ها برپا كردند و با مس و مفرغ چيزها مي‌ساختند و ظروف نقش‌داري كه همانند آنها را در اوروك در بين‌النهرين يافته‌اند پديد مي‌آوردند و از سفال مجسمه‌هاي كوچك گاوماده كه مظهر باروري است مي‌پرداختند.

مذاک استاد صباح : اهميت اين راهها از لحاظ فرهنگي نيز بسيار مهم است و به روزگار قديم تمدن هلنيستي يونان را با امپراطوري چين و شبه‌قارة هندوستان به‌هم مي‌پيوست. هنوز هم افغانستان در مركز چهارراهي قراردارد كه مسكووپكن و دهلي را به هم مي‌پيوندد. آثار هنري و تمدني افغانستان پيش از تاريخ را اروپاييان و افغانان بررسي كرده‌اند. هيئت باستان‌شناسي فرانسوي در افغانستان با كوششهاي كازال در منديگك تاريخ آغاز مردم نوسنگي اين بخش را روشن كرده است. دراواخر هزاره چهارم پ . م . بيابانگردان ايراني دراين سرزمين خيمه برافراشته بودند وآثار ميخهاي چادرهاي ايشان يافته شده است. اندك‌اندك اين مردم خانه ساختند و مستقر شدند و قلعه‌ها برپا كردند و با مس و مفرغ چيزها مي‌ساختند و ظروف نقش‌داري كه همانند آنها را در اوروك در بين‌النهرين يافته‌اند پديد مي‌آوردند و از سفال مجسمه‌هاي كوچك گاوماده كه مظهر باروري است مي‌پرداختند.

بهمين شکل بروين بروين تا آخرين کسمت ده آخر مکاله :

منبع اصلي: بهترين نمونه‌هايي نقاشي تورفان را در بازاكليك دريك نمازخانه يافته‌اند و موضوع آنها «بهشت بوداييان» است. در پيرامون بودا يا بوذاسف بسياري كاهنان و شاهزادگان و بخشندگان و نوازندگان بودايي فراهم آمده‌اند. شيوة بين حالات جدي و شوخي و نقشهاي مضحك و ظريف و دقيق در بيننده اثري شگرف مي‌گذارند واورا به جهان سدة هشتم ميلادي مي‌برد. هنوز هم آثار بودايي موجود در افغانستان آنچنانكه بايد كاوش و بررسي نشده است.

مذاک استاد صباح : بهترين نمونه‌هايي نقاشي تورفان را در بازاكليك دريك نمازخانه يافته‌اند و موضوع آنها «بهشت بوداييان» است. در پيرامون بودا يا بوذاسف بسياري كاهنان و شاهزادگان و بخشندگان و نوازندگان بودايي فراهم آمده‌اند. شيوة بين حالات جدي و شوخي و نقشهاي مضحك و ظريف و دقيق در بيننده اثري شگرف مي‌گذارند واورا به جهان سدة هشتم ميلادي مي‌برد. هنوز هم آثار بودايي موجود در افغانستان آنچنانكه بايد كاوش و بررسي نشده است.

امشالا که گف بيخي آپتاب در تبعيد واري واضح و روشن شدن، نشدن؟

حالا دوباره فرسان ميکونيم: شوما چرا همي منبع ره که يگانه منبع مذاک شوما با محترم مسعود رجب نيا استن ، ذکر نکدين ؟ او با وجود آنکه نکطه به نکطه ، حرپ به حرپ ، کامه به کامه ، او سط به سطرشان گرپتين و پکط و پکط عنوان اصلي مکاله اصلي از «آثار هنري آسياي ميانه و افغانستان» تغير دادي به نام «آثار هنري وتاريخي قلمرو افغانستان» ، چرا از آوردن شان ده بخش منابع هم مي شرمين. چرا؟

براي معلومات خواننده گان محترم کسمتي کمي از نوشته هاي کبلي فرخانه جاپر خان ده باره استاد صباح هم مياريم او بازهم احترامانه او بيرادرانه او صميمانه خواهش ميکونيم که استاد جان ! ديگه اين کار تان ادامه نتين که خطر شان زيات استن. او ولاهي که شوما ادامه بتين ، فرخانه جاپرخان هم ادامه ميتن. والسلام:

خلص سوانح شهيد استاد صباح : استاد صباح در سال ۱۳۳۵ در ولايت بغلان ديده بجهان گشوده پس از فراغت از ليسه شامل پوهنتون کابل شد و در سال ۱۳۵۷ ازفاکولته ادبيات فارغ گرديد. وي در سال ۱۳۵۹ غرض تحصيلات عالي به اتحاد شوروي رهسپار مسکو شد و در آنجا تا سطح دوکتورا تحصيل نمود. پس از بازگشت به کشور در جريده سمنگان ، روزنامه اتحاد بغلان ، حقيقت انقلاب ثور و پيام ، در اتحاديه ژورنالستان و تعدادي ديگرادارات مطبوعاتي کشور اجراي وظيفه نموده است. وي از سال ۱۳۶۵ تا سال ۱۳۷۱ خورشيدي برعلاوه وظايف محوله ، در انستيتيوت علوم اجتماعي نيز تدريس مي نمود.صباح برعلاوه پيشبرد امور ژورناليستيک ونوشتن موضوعات تاريخي به سرايش شعر نيز دسترسي داشته که از ۸۰۰ قطعه اشعارش آهنگ ساخته شده است. او چهل اثر در زمينه هاي تاريخ ، پژوهش هاي ادبي ، تالان هاي قومي درافغانستان به رشته تحرير در آورده و پنج مجموعه اشعارش تا کنون به چاپ رسيده است. وي به دريافت ده جايزه مطبوعاتي مفتخر گرديده است و از سال ۱۹۹۷ تا کنون همراه با فاميلش در پاکستان مهاجر است. (مرجع : سايت مشعل)

پشرده مختصر مذاک هاي سابکه ستاد صباح با مکاله هاي ديگران:

1- مطلب تحت عنوان: "چشم انداز زنان" در وبسايت آريايي، به اين آدرس نشر شده است:

http://www.ariaye.com/dari1/zan/chamandaz.html

اصل مقاله بنام: "چشم انداز زنان فارسي زبان" از داکتر الهه کولايي در وبسايت روزنامه شرق از اين آدرس سرقت شده است:

http://www.sharghnewspaper.com/830517/societ.htm#s94956

2- مقاله استاد صباح تحت عنوان " شاعران و نويسندگان کلاسيک کشورما" در بخش ادبيات و فرهنگ وبسايت آريايي به اين آدرس درج شده است:

http://www.ariaye.com/dari1/farhangi/sabah3.html

که دربست از وبسايت صدا و سيماي ايران سرقت شده اينهم آدرس تمام مقالات:

http://www.irib.ir/radio/adab/5Gholeh/index2.asp?ID=4

3- مقاله "درنگي بر انديشه فيلسوفانه خيام" در وبسايت آريايي:

http://www.ariaye.com/dari1/farhangi/sabah.html

قبلا بنام (( انسان محوري فلسفي خيام )) به خامه محقق ايراني فرهاد عرفاني در وبسايت روشنگري نشر شده. اينهم آدرس مقاله مذکور:

http://www.roshangari.net/farhang/khyam.htm

( اين مورد را ممنون سايت در راه صلح هستيم)

4- مقاله " طالبان چگونه آمدند وکجا رفتند؟" در آريايي:

http://www.ariaye.com/dari1/tarikhi/sabah2.html

اين مقاله بنام " مبانى مذهبى و قومى طالبان" و نويسنده آن محمد اکرم عارفي مي باشد. اصل مقاله را به اين آدرس ببينيد:

http://www.hawzah.net/Per/Magazine/OS/004/os00408.htm

5- "نظري بر فلسفه تاريخ" نوشته استاد صباح در سايت آريايي:

http://www.ariaye.com/dari1/tarikhi/sabah.html

مقاله اصلي از وبلاگ "فلسفه تاريخ" به شکل سرقت برداشته شده است.

http://chubinee.persianblog.com/1383_4_chubinee_archive.html

6- مقاله فاضل محترم استاد صباح در وبسايت مشعل تحت عنوان "گفتني هايي در باب شعر" در اين آدرس درج شده است

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr020.php

تمامي متن مطلب سرقت شده است از اين آدرس:

http://www.irib.ir/radio/adab/2Sher/rozaneh/f1darmiyan.htm

 

7- مقاله تحت عنوان "فروغ فرخزاد ستاره درخشان شعروادب!" که در وبسايت مشعل به اين آدرس نشر شده است:

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00009

اين نوشتار توسط بانو دكتر روح‌انگيز كراچي در وبسايت زنان نشر شده است اينجا را ببيند:

http://www.zanan.co.ir/literature/000284.html

 

8- مقاله "عوالم شعر خوب" از استاد صباح نشر شده در وبسايت مشعل به اين آدرس

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00021

آن نوشته مطلقاً از اين وبسايت سرقت شده است:

http://www.irib.ir/radio/adab/2Sher/rozaneh/f1darmiyan.htm

9- نوشته جناب استاد صباح بنام : "زن در آئينه شعر فارسي دري" در سايت مشعل

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00040

اين مقاله بنام "زن در آئينه شعر فارسي" نوشته اکرم جودي نعمتي در وبسايت مرکز اطلاعات و آمار زنان درج و سرقت شده است از اين آدرس

http://www.iranwomen.org/MAG/shora/12/12.htm

10- نوشته " مولوي در يک ديد تحليلي" در سايت مشعل:

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00085

اين مطلب قبلاً در اينجا نشر و از اينجا سرقت شده است:

http://www.isfahan4u.com/modules.php?name=News&file=print&sid=330

و همچنان اينجا:

http://www.goftman.com/forums/showpost.php?p=30958&postcount=1

11- مقاله استاد صباح تحت عنوان: "فروغ فرخ‌ زاد داغ بوسه اي جاودانه بر رخسار ادبيات پارسي" در سايت مشعل در اينجا:

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00089

اين مقاله باهمان عنوان از اينجا سرقت شده است:

http://www.iftribune.com/news.asp?id=17&pass=565

12- مقاله استاد صباح تحت عنوان: "جستجوي حافظ در ديوانش" در وبسايت مشعل به اين آدرس:

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00091

اين مقاله بنام : "حافظ: زبان، زمانه، و زمينه" از علي طهماسبي است و در وبسايت به همين نام نشر شده است: اينهم آدرسش:

http://www.alitahmasebi.com/archives/000078.php

13- مقاله استاد صباح تحت عنوان " تاريخ اسما عيليه ، زندگى و اند يشه‏ ناصرخسرو و حسن صباح" نشر شده در وبسايت مشعل به اين آدرس

http://www.mashal.org/side/tarikhi/tarikhi.php?id=00024

اين مقاله اثر خامه فرهاد دفتري است که در اينجا نشر شده است:

http://www.adyan.org/far/kk/03/02.htm

14- مقاله ديگر شان تحت نام "تاريخ مذ هب اسماعيليه" در سايت مشعل به اين آدرس

http://www.mashal.org/side/tarikhi/tarikhi.php?id=00020

با همان عنوان سرقت شده است از اينجا:

http://www.adyan.org/far/kk/03/02.htm

15- براي اينکه بدانيد مقاله "لحظه يي دردهليزهاي تاريخ" نوشته استاد صباح نشر شده در سايت مشعل در اين آدرس:

http://www.mashal.org/side/tarikhi/tarikhi.php?id=00007

بهتر است خود تان لنک زير را کليک کنيد و به چشم خود ببينيد ببينيد که از کيست؟

http://www.sharghnewspaper.com/830604/hist.htm

16- مقاله " لحظه اي با تاريخ" نشر شده در سايت مشعل به اين آدرس:

http://www.mashal.org/side/tarikhi/tarikhi.php?id=00005

از وبسايت مجله ادبي قابيل سرقت شده است. اينجا را ببينيد:

http://www.ghabil.com/article.aspx?id=129

17- مقاله استاد صباح " زنا ن د ريک تحليل فرهنگي و فلکلور" نشر شده در وبسايت مشعل:

http://www.mashal.org/side/helmi/helmi.php?id=00026

اين مقاله بنام "زن در فرهنگ عامه" اثر بانو فريده ثابتي مي باشد که در وبسايت شبکه سراسري همکاري زنان ايراني نشر شده اينجا:

http://www.shabakeh.de/archives/individual/000197.html

18 – مقاله نوروز از بابل تا کابل" استاد صباح نشر شده در مشعل به اين آدرس

http://www.mashal.org/side/helmi/helmi.php?id=00025

آن مقاله تحقيقي از اينجا سرقت شده است.

http://hozeh.tebyan.net/Html/libfar/5605/2.htm

19- مقاله استاد صباح تحت عنوان "آيزاک نيوتن که بود" در وبسايت ولانگه به اين آدرس:

http://www.wlonga.com/index.php?option=content&task=view&id=326

مطلق و تمام از اينجا سرقت شده است:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DA%A9_%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%86

20- مقاله ديگر استاد صباح بنام "چرا بهشت زيرپاي مادر است! بخاطرکه زن است! نشر شده در سايت ولانگه اينجا:

http://www.wlonga.com/index.php?option=com_content&task=view&id=327&Itemid=57

تمامي اين مقالت اثر رامين ناصح است عنوان اصل مقاله "زن مظلومترين قرباني عصر بورژوازي" ازين وبلاگ گرفته شده است:

http://nationalfemenism.persianblog.com/

21- مقاله استاد صباح تحت عنوان "احزاب سيا سي چيست وچگونه بايد باشند؟" نشر شده در سايت ولانگه به اين ادرس:

http://www.wlonga.com/index.php?option=content&task=view&id=334

از مقاله تحت عنوان: "آسيب ‏شناسى احزاب سياسى" سرقت شده است. سايت ديدگاه برداشته شده است. اينهم آدرسش:

http://www.deedgah.org/maqalat/maqaleh002.htm

22- مقاله استاد صباح تحت عنوان "جها ن ، زند گي وفلسفه" از اينجا سرقت شده است. يکبار مقايسه کنيد:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87

البته از تلف کردن وقت خواننده گان مي ترسم ورنه دهها مقاله استاد در سايت شخصي خود شان نشر شده است که قابل تعمق بيشتر اند. براي آشنايي بيشتر با اثار وافکار داکتر استاد صباح شاعر و مورخ به وبسايت شخصي شان مراجعه فرماييد. ورود علاقمندان آزاد است!

http://www.ustadsabah.20m.com/dari/dari.htm

 

¤ نوشته شده در ساعت 6:32 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 98 نظر )  

 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:53  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 


يكشنبه، 22 خرداد، 1384

مطالب جديد

 

تجليل از سرقت هاي انترنتي

 

يک چشم روشني تازه به استاد صباح

 

تفداني : يک شعر تازه از يک چرسگراي  تازه

 

اول : تجليل از سرقت هاي انترنتي : چشم روشني تازه به استاد صباح

 

از مدت سه ماه به اين طرف چند نفر از چرسيوکرات هاي محترم پرخانه جافرخان از جناب مستطاب چمن لالا خواهش کردند که پرونده هاي محترم رعنا مخفي و محترم استاد صباح را از حالت مفتوحه و نيمه مختومه به شکل پرونده محترمه بهار سعيد الحان مختومه اعلام کنند. چون چمن لالا دل با رحم دارند اين خواهش را با بزرگواري خود قبول فرمودند. اما بلبل شيرين زبان پرخانه جناب ماما لندهور همان وخت هم هر دوي پاي خود را در يک موزه کرده مي گفت که سرمه آزموده ره آزمودن شان خطا استن!

اين دو نفر فوق الذکر بدون پرونده هاي خود زندگي ندارند اگر يک کمي جلو شان را ايلا کنيم باز هم اين دو شخص معلوم الحال دست به اقدامات جديد غير قانوني مي زنند و خود را دست بسته به چنگ چرسي هاي پرخانه مي اندازند. گرچه در اول اين تبصره ماما لندهور باعث تعجب تمام چرسيوکراتان شد که چطور ممکن است  که آقاي رعنا مخفي و جناب استاد صباح با وجود هفت هفت مرتبه بياب و رسوا شدن بازهم کاري بکنند که آبروي خود را دو باره و سه باره و چهار باره بريزند؟

اما  با تعجب متوجه شديم که حدس ماما لندهور صحيح بود. وقتي که دزدهاي انترنتي را خدا مي شرماند، دزدي شان سر تخته مي رود.

پرخانه جافر خان بازهم دزد را با پشتاره به شکل مستند و با اسناد غير قابل انکار دستگير  کرده است. به زودي بخير خواهيد خواند:

استاد صباح در وقت سرقت از خانه خواهر شکسپير بالفعل گرفتار شد. مقاله مفصل و ذکر جزيات سرقت استاد صباح و همچنين سالگره سرقت هاي انترنتي سابقه شان طي محفل با شکوهي در پرخانه جافر تجليل مي شود. ورود علاقمندا ن آزاد است.

جناب محترم استاد صباح! وارخطا نشويد! اين مرتبه در وقت دستگيري و محاکمه شما در وبلاگ پرخانه جافر خان کمال ادب و اخلاق چرسيانه مراعات خواهد شد. خواهش منديم تا چاپ مطلب آينده با کدام سرقت جديد کار پرخانه را دو چند زياد نسازيد.

با ارادت چرسيانه

سخنگوي پرخانه جافر خان

 
شعر تازه از :عزيز « چرس آلود »

 

تفداني

 
بهار آمد و دل کرد ياد تفداني 
بريم به کابل و گرديم شاد تفداني 
که گر دگر به وطن نيست اصل و بنيادي 
نهاده اند نياکان نهاد تفداني 
ظريف گردن و خوش اشکم و بزرگ دهن 
لطافتيست در اين گير و داد تفداني 
به زرق و برق لباسش ز سيم و زر بنگر  
نگه نکن تو بداخل فساد تفداني 
به خنده لب بگشادست بهر نصوارت 
ز بلغم شکمت گشته شاد تفداني 
ز بعد اخ و تف خوب دل شود روشن 
تجلي ي چه بود در نهاد تفداني  
تواضعيست درين گوشه گيري ي طبعش  
توازنيست درين خوش ستاد تفداني 
گرش ز ارسي ي بالا به روز عيد زني 
رسد بدامن و تنبان مواد تفداني 
چه خوب فوق و تهش يکرقم شدست رقم  
چه رسم و نظم و چه دقت نماد تفداني

 

¤ نوشته شده در ساعت 20:25 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 57 نظر )  

 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:51  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 


دوشنبه، 16 خرداد، 1384

ادامه جشنواره جافرخاني در پرخانه جافرخان 
 

نيمه دوم قسمت دوم : نشر  رباعيات چرسيوکراتان

 

*******************************************

 

ماما لندهور : 
 

استاد صباح سركت فيهم ميزد 
مخپي فس فرده اش خم و چم ميزد 
بد مغزي ما اگر پلك مي پاميد 
نصوار فل متك به عالم ميزد 
 
اكه مردان قل : 
 
اين كوزه عجب شيشته روان مي آيد 
پاريابي ولي ز جوزجان مي آيد 
گويد كه خليلزاد نخواهد بغداد 
زانروي مظاهره كنان مي آيد  
 

ماما لندهور :

 

آن كوزه كه زير كون او شل چالس 
شب فيزه خورد ، چاشت به ديگش دالس 
كيل كرده بزن چنان كه تا روز جزا 
از درد شكم گپته رود شپالس 
 

افشين افشاگر :

 

اين كوزه كه اين گونه چپن پوش شده 
با دشمن ملتم هم آغوش شده 
ديروز به طمطراق مي گفت : منم 
امروز موافق گپ بوش شده

 

كوكنار سالار : 
 
تا راه خليلزاد نپويي، نشود 
دست و په اي بوش اگر نشويي نشود 
سودا كه كني كنج و كنار وطنم 
صد لاف ز خودسري نگوي نشود 
 
سگ شوي ز دل كثرت و قلت ببرد 
هفتاد و دو ملت چو به ذلت ببرد 
نصوار به عقل ميكند شنواريي 
يك پك بزند هزار علت ببرد 
 
 
گر غيرت افغاني ز تختت رفت است 
وبر بر تن توچكمن و لنگي چست است 
در خيمهء فرهنگ الاغان چپ و راست 
هان تكيه مكن همت بابا سست است 
 
آنها كه كهن فروش اينها كه نوند 
هردم بفروش اين وطن تند دوند 
آن كهنه چو قهرمان اين نو ليبرال 
ميراث پدر، پدر فروشند روند

¤ نوشته شده در ساعت 8:0 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 40 نظر )  

 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:50  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

دوشنبه، 9 خرداد، 1384

تجليل از هفته خيام

اپشين !  اپشين ! خيمه بود تاپته گي ؟ 
بلي اكه ! پشت قلا باپته گي  
از راه دهل اگر روم پرخانه ؟ 
دم دم دم ! سلام پر تاپته گي

شعر مشترک اکه مردان قل و افشين افشاگر

 

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><> 

 

جشنواره جديد جافرخاني در پرخانه جافرخان 
 

قسمت 1 : نشر مجموعه « كوزه نامه »     نشر شد. 
قسمت 1 : نشر رباعيات چرسيوكراتان       نشر شده روان اس

قسمت 3 : هنوز مخپي او فوشيده        نشرش به خدا مالوم !!!

 

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><> 

 

قسمت دوم : نشر رباعيات  معلم الحاج ، صاحب سجاده و تاج ، پيرو راه منصور حلاج ، عبدالمنان تنباكو 
 
بر سرخ و سياه و سبز دلشاد شدي 
گه طالب و ائتلاف و گه خاد شدي 
هر رنگ ،  دگر رنگ مرا بشكستي 
اي چرخ فلك تو هم خليلزاد شدي  
 
بر سر كله ،  بر شانه چپن بگرفتند 
از زور زبان ،  به زر دهن بگرفتند 
گند كف پاي دشمنان بو كردند  
قلاده به گردن و وطن بگرفتند 
 

ابليس لعين ببين كه دام افگنده 
قرآن بكشد به روي تو با خنده 
قرآن بكشد چون تو گرفتار شدي 
گويد كه خدا منم ،  تويي خر بنده  
 

بغداد كه زادگاه منصور بود 
امروز به چنگ غارت و چور بود 
كابل ! نفسم ! زادگه جافر خان ! 
بر خيز كه اين طائفه مزدور بود  
 

بيمار شب است و دم به دم برق جهد 
ارواح خبيثه سر كشيده ز لحد 
در خواب مرو هم وطن جافر خان 
بيدار ،  كه اين شب همه را مي بلعد

 

از بهر مقام و رتبه و ثروت و جاه 
يك ملت بيچاره نمودند تباه 
چرسي يي از آن گوشه صدا كرد كه آه 
لا حول ولا قوة الا با لله 

 

بر كوزه زني , صدا چنين مي آيد 
بوي نفس روز پسين مي آيد 
باور كن و جمع خر دجالان بنگر 
يك چند به جمع گلبدين مي آيد

 

ادامه دارد

 

¤ نوشته شده در ساعت 19:27 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 17 نظر )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:50  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

شنبه، 7 خرداد، 1384

اين كوزه به بند پلكش هم نشده 
در كيد كدامين تلكش هم نشده 
از بوش و خليلزاد بگي تا كرزي 
بالا ده كصي يي يك لكش هم نشده

 

ماما لندهور

 
مژده مژده مژده!

 

جشنواره جديد جافرخاني در پرخانه جافرخان 
 
 

قسمي که اطلاع داريد تجليل از هفته خيام را در سه بخش خدمت شما تقديم ميشود .

 
قسمت اول : نشر مجموعه « كوزه نامه » 
قسمت دوم : نشر رباعيات چرسيوكراتان

قسمت سوم : هنوز مخپي او فوشيده

 

***

 

اينک قسمت اول :

 

« كوزه نامه » 
 

اثر : كوزه گر معروف هر كلالي ،  صاحب قلم عالي ،  خواستار پيشرفت و تعالي ،  پيرو راه شيخ شبلي چرسعلي چنداوالي مشهور به كوزه گر  
 

 
نه تاجيك و نه هزاره ،  نه پشتون باش 
از دائره يي جدائيت بيرون باش 
در باغ وطن تمام گلها خوب است 
بر ليلي آدميتت مجنون باش  
 

اين كوزه بنازد كه وي افغان بوده 
جنگنده و توفنده مسلمان بوده  
گر خاك مرا روزي كسي كوزه كند 
گوئيد به جستجوي انسان بوده  
 
ما سخت شكستيم و تو آباد شدي 
بازيچهء دست زور و بيداد شدي 
بر كام خسان و ناكسان رقصيدي 
اي چرخ فلك تو هم خليلزاد شدي  
 

يك روز ز پول و رتبه بارش كردند 
زين تحفه ئ خويش شرمسارش كردند 
بر شانه چپن ،  سرش كله بگذاشتند 
بر گرده ئ ملتي سوارش كردند  
 
آنكه پي عيب خويش پيهم گردد 
تا عيب خودش كمك كمك كم گردد 
چون پاك كند گند تعصب از دل 
ايمان دارم كه آخر آدم گردد  
 
از ضعف خود و خجلت خود مي گويم  
از بي سري دولت خود مي گويم 
انگشت تو ار بر دگران چربين است 
من عيب خود و ملت خود مي گويم 
 

اين كوزه زماني انقلابي بوده 
يك آدم بسيار حسابي بوده 
روزي كه به چوكي تجمل بنشست 
ديديم كه درد وي كتابي بوده 
 

اين كوزه كه قامتش چو خربوزه شده 
عقلش چو متاع پوچ دريوزه شده 
از بس كه ز ترس عقب نشيني كرده 
آدم بوده ز پس روي كوزه شده  
 

بيگانه جدا ،  دوست جدا مي شكنند 
انديشه وران باور ما مي شكنند 
در بزم دموكراسي بي پنجاه و دو * 
گاهي دل ما ،  گه سر ما مي شكنند  
* B52 
 

اين كوزه زماني در سياست بوده 
ديوانه رتبه رياست بوده 
بي آبيش امروزي و ديروزي نيست 
اين خصلتش از عهد نجاست بوده 
 
اين كوزه زماني چاپلوسي كرده 
بر درگه زور خاك بوسي كرده 
گه با چپ و گه راست گهي با مابين 
با هر كسي يك كمي عروسي كرده  
 
از خنجر سرخ رفقا كور شديم 
چون دور برادران رسيد چور شديم 
اين هر دو دو روي سكه جهل بدند 
از جهل همين دو زنده در گور شديم  
 

گفتند كه انقلاب ما پيروز است 
اين كاسه و آش ما دگر هر روز است 
تاريخ در و پنجره را باز نمود  
خنديد كه حرف رفقا چون گوز است  
 

اين كوزه كه چرك است و سرش كنده شده 
در شهر تعفنش پراگنده شده 
بي گپ نبود كه در لجن افتاده 
در مكتب قومييت چنين گنده شده 
 

مايي كه ز كيك پهلوان مي سازيم 
وز هرپشكي شير ژيان مي سازيم 
از بسكه اميد خود به خود باخته ايم 
از هر خس و خاري قهرمان مي سازيم 
 

اين كوزه زماني حزب بازي كرده 
با هر حزبي زمانه سازي كرده 
از حال و هواي قامتش مي دانم 
تا زنده بده شكم نوازي كرده 
 
اين كوزه گمان برم كه حيوان شده بود 
حيوان درنده بيابان شده بود 
اينگونه كه وامانده دهانش امروز 
از ديدن طالبان حيران شده بود 
 
اين كوزه به خود زماني عاشق بوده 
يك آدم بد خوي و بسي شق بوده 
بر سنگ مزارش بنوشتند كسان 
خوب شد كه برفت چون پر از نق بوده 
 
اين كوزه به اسم مستعار است هنوز 
در حوزه فرهنگي مار است هنوز 
بيچاره چنان نگفته از آزادي 
از ترس زدن رو به فرار است هنوز 
 
اين هموطنم كه خالي است چون كوزه 
از عقل و ادب گرفته حتمآ روزه 
اي كوزه گر دهر ببخشي اما 
وي را ز چه رو نكرده يي خربوزه

 
اسرار وطن را نه تو داني و نه من 
اين خط سياست نه تو خواني و نه من 
آيد ز پس پرده صداي طالب 
چون پرده بر افتد نه تو ماني و نه من

 

 

بگفته راديو اسارت:             "جاي دور نرويد"

 

¤ نوشته شده در ساعت 3:5 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 17 نظر )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:49  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

چهارشنبه، 4 خرداد، 1384

آن شهر كه چرسييانش آرام گرفت 
افعي كبود جمله در كام گرفت 
بگرام كه روس مي گرفتي همه عمر 
ديدي كه چگونه بوش بگرام گرفت 
 
جشنواره جديد جافرخاني در پرخانه جافرخان 
 
اهم اخبار : روزنامه شهر نو تايمز از قول راديو سرفه امريکا مي نويسد:  
 
در سفر چند بعدي جناب رئيس جمهور افغانستان به واشنگتن ، محل ملاقات و مذاكرات ايشان با جناب رئيس جمهور امريكا ، اتاق خواب جورج بوش تعيين گرديد تا محرمات به بيرون درز نكرده و درزها در داخل باقي مانند كه اين شكل ملاقات را در ادبيات فولکلوريک «درونكوب» گويند . 
و به همين منظور ، اينجانب « افشين افشاگر » ، چرسييانه ترين تبريكات خويش را در يك رباعي خدمت جناب محترم رئيس جمهور تقديم ميدارم : 
 
امشب كه به قول « ظاهر » استاد شدي 
در حجره « بوش » رفته داماد شدي 
داماد شدي يا نشدي حرفي نيست  
خوش باش كه انباق خليلزاد شدي  
 
***** 
در چينل ديگر راديو بي بي مهرو خبر آورد كه اين هفته هفته خيام است و تا نام خيام را ميشنويم ، شكل خاص شعر يعني « رباعي » را به ياد مي آوريم و من از روي تجسس نزد استاد محترم جناب حاجي عبدالمنان «تنباكو» رفته و در باره وزن رباعي طلب معلومات كردم كه ايشان فرمودند: رباعي هم وزن « لا حول و لا قوة الا بالله » مي باشد . 
گفتم : مثال ؟ 
گفتند :  
 
از بهر مقام و رتبه و ثروت و جاه 
يك ملت بيچاره نمودند تباه  
چرسي يي از آن گوشه صدا كرد كه آه 
لا حول و لا قوة الا بالله  
 
مژده مژده مژده!  
 
چرس سالاران و چرس گرايان عزيز : 
 
تجليل از هفته خيام را در سه بخش خدمت شما تقديم ميداريم . 
 
قسمت اول : نشر مجموعه
« كوزه نامه » 
اثر : 
كوزه گر معروف هر كلالي ، صاحب قلم عالي ، خواستار پيشرفت و تعالي ، پيرو راه شيخ شبلي ، چرسعلي چنداوالي . 
 
قسمت دوم : نشر رباعيات چرسيوكراتان چون : 
 
۱ - معلم الحاج ، صاحب سجاده و تاج ، پيرو راه منصور حلاج ، عبدالمنان تنباكو . 
۲ - از تبار عدالت و آزادي ، صاحب جام كيخسروي و اسپ كيقبادي ، پيرو راه جنيد بغدادي ، اكه مردان قل . 
۳ - جوانمرد سراپا غرور ، صاحب نصوار و دستار و تنبور ، نه پيرو جنيد ، نه پيرو شبلي ، نه پيرو منصور ، ماما لندهور . 
۴ - مخلص تان افشين افشاگر . 
۵ - رباعياتيكه طي اين هفته از چرسگرايان پرخانه نشين به دست ما ميرسد  
 
قسمت سوم: اين بخش بگفته ماما لندهور عزيز هنوز مخپي او فوشيده است. 
 
لطفاً نطريات ، پيشنهادات ، انتقادات ، رهنمودات ، پيامها و دشنامهاي خود را تا 24 ساعت ديگر در پيامخانه جافرخان بگذاريد و منتظر قسمت اول باشيد. 
 
بگفته راديو اسارت: "جاي دور نرويد"

¤ نوشته شده در ساعت 21:24 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 18 نظر )  

 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:47  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

يكشنبه، 1 خرداد، 1384

مطلب جديد

 

باز آ باز آ هر که هستي ، هر چه هستي باز آ

گر برچه و گر قرچه يا آتش پرچه هستي باز آ

پرخانه جافر خان، حزب چپ و راستان نيست

بعد از قطع رابطه هم اگر  توبه شکستي باز آ

 

 

فرمان فوق العاده چمن لالا

 

توخ توخ توخ! چرس سالاران مکرم، چرس گرايان معظم و چرس دوستان محترم! با کمال مسرت اطلاع حاصل نموديم که يک تن از چرسيوکراتان سابقه دار پرخانه جافر خان که مدتي بنابر بعضي عوامل چرسيانه و غير چرسيانه از ما کمي فاصله گرفته بود، بار ديگر به اساس خواهش ماما لندهور شيرين زبان و منظوری کاکا گلاب چرسی به پرخانه آمده است. توخ توخ توخ! نظر به مشوره دسته جمعي هيات رهبري پرخانه، تصميم گرفته شد که محترم افشين افشاگر مثل سابق از حق و حقوق چرسيوکراسي مطلق و عام و تام يعني داشتن شناسه کاربري و رمز عبور پرخانه مستفيد گرديده و جايش در صدر پرخانه باشد. توخ توخ توخ!

 

هر کسي کو  زور شد بر ترس خويش

روزگاري باز جويد چرس خويش

 

توخ توخ توخ! از ماما لندهور و اکه مردان قل خواهش مي شود که يک پايه کمپيوتر براي محترم افشين افشاگر تقديم نمايند. همچنان از جناب حاجي صاحب عبدالمنان تنباکو خواهش مي شود که چنانچه آقاي افشين افشاگر شوق و ذوق شعر و شاعري هم داشته باشد، يک دوره کورس تدريس علم عروض را همراي شان کار کنيد. توخ توخ توخ!

 

توخ توخ توخ!  به افتخار دوباره آدمن محترم افشاگر، تمام چرسي هاي پرخانه براي 24 ساعت آزاد استند هرچه ميگويند هرچه مي کنند و هرچه مي کشند.

 

البته چند موضوع ديگر هم قابل ياد آوري و قرار ذيل اند: توخ توخ توخ!

 

1. به هيچ اجازه داده نمی شود که هيچ وخت همراي همشيره هاي وبلاگي مذاق خارج چوکات کند و در باره آنها چيزهاي خراب نوشته کند. توخ توخ توخ!

 

 

2. پيام هاي خراب و دور از ادب و اخلاق که  بر ضد همشيره هاي وبلاگي، بر ضد رهبران متوفي سياسي و اجتماعي از هر قوم که باشد و برعليه نويسنده گان و شاعران و شخصيت هاي ادبي  باشد في الفور حذف شود. توخ توخ توخ!

 

3. پيام هاي غير توهين آميز، انتقادي و غير دشنام سالاري بر ضد رهبري پرخانه و بر ضد اعضاي پرخانه را قطعاً از بين نبريد . موجوديت اين نوع پيام ها در صورتي که دشنام در خود نداشته باشد آزاد است.  توخ توخ توخ!

 

4. هر پيام را که حاجي صاحب تنباکو و کاکا گلاب قابل حذف شدن بدانند هم حذف مي شوند. توخ توخ توخ!

 

5. از ماما لندهور خواهش مي شود که از صلاحيت هاي شخصي خود در مقابل دشنام سالاران کمتر استفاده نموده و از استعمال کلمه مافيايي براي تشکيلات و ساختمان پرخانه جداً اجتناب کند. در صورت قهر شدن و اعصاب خرابي ماما بايد اکه مردان قل في الفور به کمک بشتابد و مصلحتاً ماما لندهور را از پيش روي کمپيوتر دور کند. توخ توخ توخ!

 

6. بنابر بر بعضي ملاحظات خاص پرونده محترمه بهار سعيد الحان مطلقاً مختومه و پرونده « نيمه محترمه / نيمه محترم » رعنا مخفي فعلاً « نيمه مختومه » و در حالت نيمه اهتزاز  نگاه داشته شود. توخ توخ توخ!

 

7. نظر به شواهد و قراين يک پرونده که هيچ وخت و در تحت هيچ شرايط مختومه اعلان نخواهد شد،  پرونده استاد صباح است. اين پرونده بايد منظماً  غوررسي شده برود تا استاد باز کدام خرابي نفرمايند. توخ توخ توخ!

 

8. به همکار محترم چرسعلي چنداولي يک خلطه چرس شيرک مزار بشکل تحفه تقديم مي گردد تا کم کم غم خود را غلط کند و تمام اعضاي پرخانه را در اندوه خود شريک بداند. بعداً از ايشان خواهش مي شود که با فرستادن چرسواره هاي تازه خود پرخانه را افتخار ببخشد. توخ توخ توخ!

 

9. از محترم سهراب کابلي بخاطر همکاري هاي لينکی و تخنيکي اش تشکر نموده و از تمام چرسيوکراتان خواهش ميشود که در قسمت برنده شدن وبلاگ يادداشتهايي از کابل در هر جاي که او خودش مي خواهد راي خود را به اندازيد. جناب سهراب کابلي مي تواند چرسنويس هاي خود را بنام مستعار براي چاپ بفرستد. توخ توخ توخ!

 

10. از پيام گذاراني که ما را خوش ندارند خواهش مي شود که در وقت دشنام نوشته کردن لا اقل در انتخاب نام هاي مستعار با خود صداقت داشته باشند و از نام ها و ايميل هاي و آدرس وبلاگ هاي ديگران سو استفاده نکند. توخ توخ توخ!

 

توخ توخ توخ! اين هم شما و اين هم متن  نامه محترم افشين افشاگر:

 

با عرض سلام به تمام پرخانه نشينان عزيز و آرزوي سلامتي وجود همه تان .

ماما لندهور گرامي و شيرين سخن : امروز دوستي به نام رنگين چلم با من تماس تيلفوني گرفته و ضمن اينکه شماره تيلفون چرسعلي جان چنداولي را در اختيارم گذاشتند از من تقاضا داشتند تا همکاري دوباره خود را با پرخانه آغاز نمايم .

از آنجائيکه شرايط ناگوار است و من نيز همچنان که دوام ، آزادي و استقلال بدون قيد و شرط پرخانه را بر نارضايتي هاي خود از افراد و اعضا ، مقدم ميدانم ، بر خود واجب دانسته تا همکاري خويش را از سر گيرم . از آنرو امروز با محترم حاجي صاحب معلم عبدالمنان تنباکو و چرس سالار گرامي و عزيز محترم چرسعلي چنداولي در تماس شده و در رابطه با هم صحبت ها داشتيم .

اينک قرار پيشنهاد حاجي صاحب گرامي ، مکتوب درخواست دوباره همکاري را خدمت چرس سالار عزيز ، مسوول مقرري هاي پرخانه ، کاکا گلاب چرسي تقديم ميدارم .

در انتظار جواب موافق سلام هاي بچي غلام چپول را نيز به کاکا گلاب برسانيد

 

¤ نوشته شده در ساعت 18:14 توسط چرسيوکرات های پرخانه 
 
 
 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:47  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

دوشنبه، 26 اردىبهشت، 1384

شوخي با شعر محترم هژبر شينواري

 

دوستان گرامي ! همانطوري که اطلاع داريد طنز گفتن و کارتون کشيدن از افراد هنرمند، شخصيت هاي اجتماعي و رهبران سياسي توهين و تحقير نيست. لذا شوخي با اشعار شاعران نامدار نيز توهين و تحقير شده نمي تواند. هفته پيش مطلع شديم که محترم شينواري براي اولين بار يک قطعه شعر مستقل سروده . البته اين هنر مند زرين کلک و هفت هنر در سابق هم مرتکب اشعار نغز و ژرف حماسي مي شد اما نه مسقلانه. شعرهاي قبلي شان بشکل مشترک دو نفري سروده مي شدند که نمونه هاي آن را مي توانيد درسايت فردا بخوانيد.

ديروز يک تن از چرسيوکرات هاي پرخانه بنام "چرس بر ماشينواري" بحالت گريان و نالان آمد به چمن لالا عذر کنان گفت که من ديگر تحمل ديدن شعر تنهايي و يک نفره محترم هژبر شينواري را ندارم و اگر ديگر هيچ کافر و يا مسلماني حاضر نباشد که با ايشان شعر مشترک دو نفره بگويند من داوطلبانه حاضرم تا آخرين توته چرس در خدمت شان باشم و همراي شان غمشريکي و همدردي و شعرشريکي و همشعري کنم.

چمن لالا که دل نرم و نازکتر از چرس سالاران جهان دارد هم دلش به حال اولي سوخت و هم به حال دومي و گفت: توخ توخ توخ ! نيکي و پرسش؟ توخ توخ توخ ! تو نيکي ميکن و در دجله انداز / توخ توخ توخ !/ که ايزد در بيابانت دهد باز / توخ توخ توخ !

حالا براي اينکه شما خواننده گان محترم اصل رشته را گم نکنيد، اول شعر يکنفره شينواري صاحب را بدون کم و کاست بشکل مستقل تقديم تان مي کنيم و بعد از آن همان شعر را قطعه قطعه با شعر محترم ماشينواري يک جاي تقديم تان مي کنيم و براي آنکه خدا نخواسته حق هيچکدام تلف نشود مصرعه هاي محترم "هژبر شينواري" را برنگ انقلابي سرخ و مصرعه هاي "چرس بر ماشينواري" را برنگ دود آبي چرس خدمت تان تقديم مي کنيم. 

 

 

  کره زمين

  سروده اي از هژبر شينواري

   

  

هي!

  
تو کي هستي؟

  
از کجا مي آيي؟

  

من؟!

  
من از ديار مزدک مي آيم

  
زخمي
با پرچم شکستهٴ بابک مي آيم

  
از آنجا
که نوشيروانش عادل نيست

   

  نوبهاري در آتشکدهٴ دلم،

  خون زردشت در رگانم جاريست

  
 در پژواک لحظه ها

                              
طنين اناالحق ام
 

                                     تا هنوز باقيست

  
ديروز

        
رستم
 و سياووش
                  

          کاوه و آرش

  
      در کنارم بودند

  
رحمان و ختک

  
                     حمزه و مومند

  
           همره و يارم بودند.

  
ديار من

  
ديار احمد و محمود

   در غربت و در سردي ياس
    

                                    مرا معبود.

  
از سنگ سنگ و دره هايش

  
از دشت و داغ لاله هايش


  از خواب سبز دريا

  
و از شکوه سرد يک رويا

  
قصهٴ مرا بپرس


   

    من

          مسلمانم


                 يهود، هندو

  
                               زردشتي،

                                            بودايي

  از کيش مسيحا مرا آيين است

  پدرم مهر
  

                       مادرم پروين است

  
آن سرخپوست عقابين چشم


                                     چشم ديگرم

  
آن دخت سياه تر از زلف شب


  قلبش درون سينهٴ من ميتپد

   
و آن فرزانه مرد

  
که از آنسوي ديوار چين مي آيد
 

                                       برادرم

  
نه اشرف مخلوقاتم

  
          نه اين جهان

  
           صرف
جولانگهٴ سمند من بايد

  
اين کرمک شبتاب

  
 و آن هژبر تيز دندان


                           هم آشيانهً  من شايد

  

و تو

  
اي دو چشمانت 
آبي آسمان


   خونت به رنگ خون من

  
درد
     

  اندوه
و ياس مان يکسان

  
نام من


   همنام تو
همنام او

  
                             واژهً انسان

  
ديگر مرا مپرس

  
        از کجا مي آيم

  
ميهن من


             کشور توست

  
         ديار اوست
    

                         کرهٴ زمين.



                     

                                                    

                   هژبر شينواري
         

                   ٣  اپريل ٢٠٠٣ ، کانادا


***

 

کره زمين : سروده اي از هژبر شينواري

 

کره خر زمين : سروده اي از چرس بر "ماشينواري"

 





هي!

تو کي هستي؟

از کجا مي آيي؟



ايشش!

هي! هي!

او بي صاجب!

از کجا مي آيي؟

صاحبت ده کجاست؟

 

من؟!

من از ديار مزدک مي آيم

زخمي با پرچم شکستهٴ بابک مي آيم

از آنجاکه نوشيروانش عادل نيست

 من؟!

من از جناح فريد مزدک مي آيم

زخمي مثل پرچم خسته ببرک مي آيم

و از حزبي که تره کي و امين اش قاتل نيست

 

نوبهاري در آتشکده دلم،

اما فعلاً گارسون يک هوتلم

 

خون زردشت در رگانم جاريست

شاعر جان !  شما را دل تان

اما از من تنها خون پدر خودم در رگانم جاري است

 

 در پژواک لحظه ها

                       طنين اناالحق ام 

                                   تا هنوز باقيست

در پروين و در پژواک لحظه ها

             روابطم با رفيق ظاهر طنين

                                   تا هنوز باقيست

و او هنوز در دفتر راديو بي بي سي ساقيست

ديروز

       رستم و سياووش                  

       کاوه و آرش

       در کنارم بودند

ديروز رشيد دوستم و جنرال بابه جان

عصمت مسلم و تورن اسماعيل

در کنارم بودند

 

رحمان و ختک

                 حمزه و مومند

           همره و يارم بودند.

ديروز مارشال شاولي خان و باباي ملت

ماستر فضل غني و ملگري عبدالله مقري

دلدار وطندارم بودند.

 

ديار من

ديار احمد و محمود

 در غربت و در سردي ياس    

                            مرا معبود.

ديار من ديار کلبي و مقصود

در گرمي پشاور و سردي کانادا

عزيزه افغان، بي بي گلشن و بخت زمينه

مرا معبود

 

از سنگ سنگ و دره هايش

از دشت و داغ لاله هايش

از شنگ شنگ چوريهايش

از زنگ زنگ پايزيبهايش

 

از خواب سبز دريا

و از شکوه سرد يک رويا

قصه مرا بپرس

از سي دي تازه فرهاد دريا

و "زنده گي همين است" صبوري

و از کمپوز قديمي قمرگل و زاخيل

در موزيک فيلم "رنج هاي مسيح"

از زندگينامه ظاهر هويدا

و يادنامه ميرمن پروين در سايت فردا

قصه مرا بخوان!

 

  من

        مسلمانم

               يهود، هندو

                               زردشتي،

                                          بودايي

از کيش مسيحا مرا آيين است

من

   کارتونيستم

و کمي هم چوتار

               و کمي شاعر، نويسنده، نقاش

                         اندکي منتقد و مورخ و

نيمه گک ديزاينر ، نيمه گک موزيسين

از کيش رنا مخفي مرا آيين است

 

پدرم مهر  

            مادرم پروين است

پدرم شينواري  

                  همسرم پروين است

 

آن سرخپوست عقابين چشم

                                    چشم ديگرم

آن دخت سياه تر از زلف شب

قلبش درون سينهٴ من ميتپد

آن اميرالمومنين سبزپوش يک چشم

                            چشم ديگرم

و آن امير عفو شده ديگر از جانب وطندارم:

فضل الهادي شينواري:

آن امير حزب اسلامي سياه تر از زلف شب

قلبش درون سينهٴ من ميتپد

 

 

 و آن فرزانه مرد

که از آنسوي ديوار چين مي آيد 

                                       برادرم

و آن بيگانه مرد مائويست

که از پايتخت چين مي آيد 

برادر بجان برابرم

 

نه اشرف مخلوقاتم

          نه اين جهان

           صرفجولانگه سمند من بايد

من غني اشرف مخلوقاتم

                 و  جهان انترنت

مخصوصا سايت هاي  فردا و کابل ناتهـ

صرف جولانگه جفنگ من بايد

اين کرمک شبتاب

 و آن هژبر تيز دندان

                        هم آشيانه  من شايد



 اين کرمک خطرناک :

 و آن هژبر شينواري تيز دندان

                          همپرخانه من بايد

 

و تو

اي دو چشمانت آبي آسمان

 خونت به رنگ خون من

و تو

اي رنا جان چرسيوکرات تر از

همه چرسيهاي پرخانه جافرخان

پراپرتي کمپيوترت به رنگ پراپرتي کمپيوترم

 

درد     

اندوه 
و ياس مان يکسان


نام من


 همنام تو
 همنام او


                     واژه انسان

سبک کار 
     

اصطلاحات و تشبيهات و شيوه نگارش مان يکسان

نام من نام تست

تخلص من تخلص توست


            اي واژه "مخفي" رعنا جان





 

ديگر مرا مپرس


        از کجا مي آيم


ميهن من


           کشور توست


         ديار اوست
    

                     کره زمين.



ديگر مرا مپرس


        از کجا مي آيم

گفتم: نام من نام تست

تخلص من تخلص توست

 

و چنين بود که مرا زدي

اي کره خر!

              زمين!

 

***

شاعر اول : هژبر شينواري  / ٣  اپريل ٢٠٠٣ ، کانادا


شاعر دوم: چرس بر "ماشينواري"
  / ٣  اپريل ٢٠٠٣ ، کانادا


 

 

براي معلومات آفاقي بيشتر لطفا اين دو سايت را کليک کنيد!

 

www.kabulnath.de

www.farda.org

 

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 8:46 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 50 نظر )  

 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:46  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

چهارشنبه، 21 اردىبهشت، 1384

دو چرسواره به ياد سهراب سپهري

 

از دو شاعر گمنام

 

چرسواره اول

 
"کلهء پوست کجاست ؟"

 
«کلهء پوست کجاست ؟ » 
ناگهان بود که کرزي پرسيد . 
باد مي کوفت به دروازهء بوداي بلند  
آسمان مي غريد 
آب مي رفت ز فوّارهء يک پنجره چشم 
مرغ از خواب پريد  
بزک خربزه خور 
سالها بود که چون شير دمن مي خنديد 
عمر بي بار تغافل زدهء مستش را  
به علف هاي لب جوي شمالي بخشيد 
دم پا شويهء مرگ ـ 
با سر انگشت اشارت مي کرد : 
« دور از اين دهکده ها ، 
مردمانيست که خون رگ شان  
رنگ گندم دارد  
کاخ هاي همه از جنس بلور 
مي روي پشت دو تا برج به خاک افتاده 
نرسيده به غم مرگ کسي 
زير ديوار قصابي عمو زادهء شان 
پاي سنگ هاي شقاوت باران 
جغ جغي مي شنوي 
مردکي مي بيني 
کاسهء خون شکر مي نوشد 
و از او مي پرسي  
کلهء پوست کجاست ؟ 
 

***

 

چرسواره دوم:

 

"ره پرخانه جافر خان کجاست؟"

 

ره پرخانه کجاست؟ 
ده تالاق بود که پرسيد خمار

آسمان چرخي زد 
لالا گلاب کنده دودي که به حلق داشت به تاريکي شب ها بخشيد 
و کتي دست نشان داد چناري و گفت 
نرسيده به دروازه 
کوچه تنگي است که از باغ عليمردان دورتر است 
و درآن چرس به اندازه بال هاي عدالت عادي است 
مي روي تا ته آن کوچه که از پشت دود سر بدر مي آرد 
پس به سمت بوته فقيري مي پيچي 
دوقدم مانده به بوته 
پاي ديوار کهنه گلي مي ماني 
و ترا نشه شفاف فرا ميگيرد 
و در صميمت سيال هوا توخ توخي مي شنوي 
پيرمردي مي بيني 
رفته از منزل دوم خانه اي بالا، خوشه بردارد از گنج حشيش 
و ازو ميپرسي؟ 
ره پرخانه کجاست؟

 

¤ نوشته شده در ساعت 22:0 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 27 نظر )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:44  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

دوشنبه، 19 اردىبهشت، 1384

طنز هفته

 

تلاش براي قانونمند کردن حضور نيروهاي خارجي در افغانستان

 

خواننده گان گرامي!

اين طنز جالب را بدون هيچ تبصره خوب و بد از صفحه بي بي سي/ 08 مي 2005 براي تان دزدي کرده ايم. لطفاً پس از خواندن پاراگراف آخر به اين سوال جواب بدهيد: آيا به نظر شما همان يک نفري که با رنگ سرخ بشکل "با استثناي يک فرد" نشاني شده و با تمام اشتراک کننده گان ديگر مخالف کرده، و کسي که فوراً پس از اين جلسه به امريکا پرواز کرده تا با جورج دبليو بوش ملاقات کند است، مثل نامهاي مستعار چرسيوکراتان پرخانه جافر خان يک نفر است يا مثل وبلاگهاي وزين ديگر دو نفر اند؟

با تشکر از طنز نويس شناخته محترم رامين انوري

 

نوشته اي رامين انوري 
 

حامد کرزي، رييس جمهور افغانستان، با فراخواندن بيش از هزار تن از بزرگان اقوام، رهبران احزاب و شماري از نمايندگان جرگه بزرگ تصويب قانون اساسي، از آنان پيرامون حضور دراز مدت نيروهاي نظامي خارجي در کشورش نظر خواهي کرده است.

چگونگي ادامه حضور نيروهاي بين المللي ياري امنيتي (آيساف)، نيروهاي ائتلاف بين المللي ضدتروريسم به رهبري آمريکا و نمايندگي سياسي سازمان ملل متحد در افغانستان (يوناما)، از جمله موضوعات مهم مورد بحث در اين جلسه مشورتي بود.

جاويد لودين، سخنگوي رييس جمهور افغانستان در پايان اين نشست، به خبرنگاران گفت که شرکت کنندگان در اين نشست هيچ گونه صلاحيت تصميم گيري ندارند و اتخاذ هرگونه تصميم در مورد مسايل ملي افغانستان، از وظايف پارلمان است.

تحليل گران امور سياسي به اين باورند که نمايندگان مردم در لويه جرگه (اجلاس عالي) تصويب قانون اساسي، در شرايط کنوني نمي توانند از مردم افغانستان نمايندگي کنند.

اما آقاي لودين مي گويد که هدف رييس جمهور از فراخوان نمايندگان اجلاس تصويب قانون اساسي به کابل، تنها مشورت با آنان به عنوان "افراد پرنفوذ افغانستان" است.

او گفت: "در مورد اينکه شايد نظر مردم در مورد نمايندگان شان تغيير کرده باشد، اين مهم نيست. هدف ما اين نبود که جلسه اي کاملا مردمي را ايجاد کنيم. اما در جريان مجلس معلوم شد که نظريات اشتراک کنندگان از عمق مردم برخواسته است. رييس جمهور از محتواي مجلس کاملا راضي بود."

قانون اساسي افغانستان تا ايجاد پارلمان حق تصميم گيري را به رييس جمهور واگذار کرده است، اما به اساس اين قانون، پارلمان افغانستان پس از ايجاد، صلاحيت تجديد نظر در مورد تصاميم اتخاذ شده را دارد.

جاويد لودين گفت که در اين اجلاس، به استثناي يک فرد، ديگر تمامي نمايندگان به آنچه مورد بحث قرار گرفت، راي موافق دادند.

به گفته لودين، اکثريت قاطع در اجلاس ملي مشورتي، با حضور نيروهاي بين المللي در افغانستان توافق نظر دارند اما تاکيد کردند که پس از ايجاد پارلمان، فعاليت نمايندگي هاي خارجي در افغانستان بايد در همخواني کامل با قانون اساسي اين کشور صورت گيرد.

آقاي لودين گفت که رهبران افغانستان بيشتر روي همکاري هاي استراتيژيک با امريکا تاکيد دارند.

او گفت، بحث ايجاد پايگاه هاي امريکا در افغانستان مطرح نيست.

به قول آقاي لودين، دولت افغانستان خواهان ايجاد روابط گسترده تري با جهان به ويژه آمريکاست که تنها در چوکات ايجاد پايگاه خلاصه نمي شود.

اما با اين هم، انجينير احمد يکي از نمايندگان مردم ولايت جوزجان که در اجلاس ملي مشورتي حضور دارد در تماس تلفني به بي بي سي گفت که موضوع ايجاد پايگاه هاي دائمي امريکا در افغانستان در اجلاس مشورتي با رييس جمهور، در سطح بلندي مطرح شده است.

انجينير احمد گفت که آنان تصميم گيري در اين مورد را به پارلمان افغانستان واگذار کرده اند.

با اينکه جاويد لودين اين را رد که برگزاري اجلاس ملي مشورتي در کابل با سفر حامد کرزي به امريکا که در چند روز آينده صورت مي گيرد ارتباط دارد، ولي تحليل گران بر اين نظر هستند که آقاي کرزي مي خواسته است قبل از سفر به آمريکا، دست آوردي با خود داشته باشد.

آقاي لودين گفت که کرزي به دعوت دو دانشگاه معتبر امريکايي به آن کشور مي رود و قرار است با رييس جمهور امريکا، جورج دبليو بوش نيز ملاقات کند.

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 6:23 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 20 نظر )  

 
 
 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:43  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

جمعه، 16 اردىبهشت، 1384

نامه به اقاي کرزي رئيس منتخب %52

 

(از عشاريه اش مره تير!)

 

نوشته :  وليد تميم

 

 

اين نامه را برايت طنزگونه نوشتم که هم بخندي و کمي تکان بخوري ولي  مطمينم که زياد چانس خنده هم نداري! ميگويند بسيار در تنگدستي  بسر ميبرين و کمتر از بسيارمسايل اجتماعي که همه  تصويري از حکومت شماست توجه داريد. روزنامه ها انتقاد کرده به فغان رسيدن ولي وزير وزيزبازي ميکنه، رئيس رئيس بازي، آب در سرک جريان داره کثافت در جوي، موتر ها در پياده رو مردمان در سرک، خارجي ها در داخل داخلي ها در خارج...عجب است اگر اين واقعيت ها را ژرفنگري کنيم. نميدانم از کجا شروع  کنم ..خوب ميايم سر اقارب وزرا و ديگر دوستان حکومتي شما:

مسجد جامع وزير اکبر خان ماتم سراي ملت شده، وقتيکه يک خويشاوند دست پنج و شش  وزيرصاحب فوت کند سرک وزير اکبر خان بند و امنيتي هاي دوستان شما پشه ها را هم امر پرواز در حريم مسجد و اطراف ان   نميدهند. خوب خدا را شکر است که شما کم کم در اين مجالس شرکت ميکنيد. والله يگان بار دلم ميشه که شما و دوستان تانرا در ختم و بعضي محافل دوعوت کنم ولي جنجال شما بسيار زياد است.   لطفا براي اراکين دولتي و دوستان دولتي تان يک مسجد دولتي اعمار کنيد و يا در مسجد جامع عيدگاه برويد تا تمام ملت در سوگ و غم شما اذيت نشوند، وشايد هم  از نام وزير بودن اين مسجد استفاده ميکنيد و وزير بازي ميکنيد ولي وزير محمد اکبرخان وزير بود وزير بازنبود . چون  در اطراف مسجد وزير اکبر خان شفاخانه هاي وجود دارد که هر لحظه مريضان   مراجعه ميکنند و نبايد بخاطر وزير بازي سرک ها را مسدود کنند.

شنيدم يکروز در هوا سفر کرديد و از فضا حالت شهر کابل را مشاهده کرديد و سخت ناراحت بوديد که در هيچ خانه درخت نيست! جناب رئيس صاحب منتخب، اگر در زمين بگرديد   از حال خانه هاي مردم باخبر ميشويد  واگر دوشادوش مردم بگرديد از حال دل مردم  باخبر شويد. آوازه است که ميگويند شما مشاورين رنگا رنگ داريد که تعداد دقيقشان براي جناب شما نيز معلوم نيست، آيا انها اين صلاحيت را دارند که پيش شما آمده در امورات شما را مشوره بدهند ويا اينکه آنها در يک اطاق انتظار نشسته اند و از بيکاري فاژه کشيده خسته ميشوند؟

کميسيون هاي شما کجا شد؟ خدا نشان نته مردم ميگويند در داخل  ارگ يکجاي بنام کميسون داني مشهور است و تمام کميسون ها درآن انداخته ميشود. شما شايد بگويد که مردم گول خوردند ولي باور کنيد که بسيار زياد شما را اين کميسون هاي ناقص تان لطمه زده است. يک ملا رئيس حوادث طبعي ميشود، و مانند اين ديگر کميسون ها....راستي يادم آمد همين جبهه سياه طياري کام اير گپش در کجا کشيد، اگر بر امريکايي ها داده باشيد ديگر از آن دست بشوي. همان ضرب المثلي است که ميگويند "گوشت بر گرگ ماندي که هوش کنه". خوب مقصد اگر توانستي در باره جبهه سياه هم يک ذره معلومات   بدهيد  بد نميشه.

 

مجلس کابينه!

خوب اي اعضاي کابينه دور مجلس شما تنها معاش خورهستند يا کدام کار هم ميکنند  بيچاره ها هفته وار راپور را يک قسم برابر ميکنند وخود را در مجلس به وارخطايي ميرسانند، چاي و ميوه خشک و چاکليت ها را نوشجان کرده پس ميروند سر کارخود و همو خرک و همو درک است. و ديگر اينکه همان روز در وزارت خانه هم هيچ کار نيست  ديگه وزير صاحب مجلس کابينه ميره.

کار هاي وزيران بشکل درست تعقيب و مورد بازپرسي درست قرار نميگرد، اگر به راپور هاي هفته وار ايشان اکتفا کنيد، اين مصلحت نيست، زيرا در زير هر کاسه نيم کاسه است، حالت وزارت خانه ها و دواير آنرا شما ميتوانيد از طريق مشاورين ارشد تان مورد تعقيب قرار بدهيد.

 

وضيعت انجيو ها NGOs؟

قريب بيشتر از سه سال از عمر حکومت نامراد شما ميگذرد، ونظام اداري و سياسي در دست کساني ديگر افتاده، شما هم در بند اين سازمان هاي به ظاهر امدادي قرار داريد. وزارت خانه ها، ادارات مستقل، وديگر ارگان هاي دولتي وابسته به انجيو ها است حتي وزارت معارف که چراغ يک نظام است هم منتظر کمک هاي کشور هاي کمک کننده است.  سوال در اينجاست: کيها فعاليت هاي اين سازمان هاي خارجي را مراقبت و مورد بازرسي قرار ميدهد؟ هدف بنده اين نيست که انها تعقيب شوند و راه ديگر رشوت  باز شود، بلکه در مورد فعاليت هاي قبلي شان تا به حال، دستآورد شان، ايا اين يا آن سازمان امدادي توانسته  اهداف مندرجه پيشنهادي شان نايل ايند؟ شما ميدانيد که سازمان ها به شکل سيل آسا آمده اند و هيچ فعاليت را رايگان اجرا نميکنند، از طرف ديگر شکاف بزرگ را ميان اقشار جامعه بوجود اورده اند يکي به هزاران دالرمعاش ميگرد و ديگري به دوهزار افغاني شب و روزدر عالم نيستي و قيمتي بسر ميبرد؟ خوب اگر رمضان بشردوست وادار به استعفا ميشود پس نبايد اينچنين بي پروا باشيد در قبال اين اينجوبازي ها. قراراست معياد بعضي از پروژه هاي بزرگ اصلاحاتي و بازسازي ختم شود، چرا کار و توليدات اين کمپني ها مورد بازرسي قرار نميگيرد، ميدانيد که اکثر اين کمپني ها مانند تيکه داران عمل کردند صرف خواسته اند که همان دور  کاري شان به پايه اکمال برسد. گرچه در اين اواخر يک کميسيون جديد نيز روي دست گرفته شده است تا از فعاليت هاي سازمان هاي غير دولتي نظارت کنند ولي خدا کند که اين هم از جمله کميسيون هاي قبلي نباشد...

 

زور بيجاي!

واقعا شاروال صاحب زورخود را در کشيدن موتر فروشي ها از داخل شهر کابل نشان دادند، و ديگر دوکانها و نانوايي هاي لب سرکهاي عمومي را بزور بازو ، مردانه وار وبه قاطعت دور نمودند، آفرين و صد آفرين...خوب جناب ريئس صاحب دولت،  چرا نتوانستيد که با اين قاطعت و مردانه گي غاصبين منطقه شيرپور را به سزاي اعمال شان برسانيد؟ و يا امر ميکرديد که خانه ها پس به مالکين فقير آن تسليم داده شود، شما ميتوانيد انرا از سر بام رياست جمهوري تماشا کنيد و از طياره هم ديده ميشود، خانه هاي مفشن از پول چور ملت اعمار ميگردد و در اينجا شما خاموشي عجيب اختيار کرده ايد. هراس دارم که شما در اين چور يا مشوره داده ايد يا شريک هستيد، اگر چنين نيست پس چرا خاموشي؟

 

قصر دارالامان

بعضي وزراي فرهنگي و خوش باور و خوش سخن ابتکارات را روي دست گرفتند تا قصر دارالاامان را بازسازي کنند و از تمام تجاران خواستند تا در اين  کار  همدست شوند که هزينه بيشتر از 70 مليون دالر را تقاضا دارد. بايد به صراحت گفته شود  آنانيکه ديروز کنار و گوشه اين  عمارت تاريخي را به راکت زدند و بعدا تمام هستي ايش را حق تنظيم گفته به خانه هايشان بردند و به بيشرمي هاي فراوان فعلا خاموش اند و منتظرهستند تا خارجي ها بالاي کثافت کاري هايشان خاک خاموشي بريزند. پيشنهاد من بحيث يک افغان در زمينه اينست: که تمام داراي هاي رهبران  و قوماندانان  تنظيمي دخيل در جنگ کابل بخصوص ساحات دارالمان ضبط و پول هاي حلال و حرام انها در بازسازي رکت پراني هاي شان بمصرف برسد.  انصاف نيست که مردم هنوز هم سزاي بد رفتاري هاي تنظيمي را بکشند ... بسيار شد جناب رئيس دولت!!! مردم فکر ميکردند که يک روز اين بزرگواران با گردن پت و شرمساري از ملت معذرت ميخواهند، ولي برعکس کانديد رياست جمهوري و در فکر راه يافتن به پارلمان شدند. جناب رئيس دولت اين سلسله تا چه وقت ادامه خواهد يافت؟

 

  

باعرض حرمت

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 17:2 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 13 نظر )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:42  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

چهارشنبه، 14 اردىبهشت، 1384

مطلب جديد

خواننده گان محترم! ميترال جان دوست عزيز و محترم پرخانه جافرخان لطف نموده و ضمن معرفي يک سايت وزين و زيبا که جديداً بفعاليت آغاز کرده  بنام « کابل ناتهـ » طنز تازه و زيبايي از نويسنده چيره دست و شناخته شده افغانستان استاد اعظم رهنورد زرياب را نيز که در همان سايت چاپ شده براي چرسيوکراتان پرخانه و مهمانان گرانقدر ارسال داشته اند که ازين مهرباني و وعده آينده همکاري شان تشکر مي کنيم.

براي مراجعه به سايت و معلومات بيشتر، اين لينک را داشته باشيد:

http://www.kabulnath.de

 

 

فال و فرنگستان

 

نوشته : رهنورد زرياب

 

کابل ناتهـ عزيز السلام عليکم،

 

فکر مي کنم آن روز ها به ياد است که وقتي از خيابان هاي بيرو بار و خاک آلود کابل مي گذشتيم، مردمان درمانده و ترحم انگيزي را مي ديديم که کنار پياده روها، فرشي گسترده مي بودند. چند تا کتاب کهنه و فرسوده را پيش روي خودشان نهاده مي بودند و با کمک يک رَمّل برنجين زرد رنگ، فال مردم را مي ديدند. و باز هم به ياد داريم کساني که گرد بساط اي فال بينان مي نشستند، غالبأ، زناني مي بودند رنج ديده و مظلوم، يا مرداني مي بودند که از روستا هاي گرد پيش کابل، به شهر مي آمدند و طالع و بخت نا سازگاري مي داشتند و البته، گاهي هم، مردمان شهري نيز بربساط آن فال بينان مي نشستند تا فال خود شان را ببينند و از اسرار و رازهاي نهان، آگاه شوند.

اين فال بينان ـ با آن بساط هاي محقرشان ـ جزوي از آن خيابان هاي گرد آلود و پرسروصداي کابل بودند و هيچ حيرت و تعجبي را هم بر نمي انگيختند. و اگر گاهي "روشنفکر"ي مي خواست وجود آن بساط را توجيه کند، مي گفت که آن فال بينان، و نيز باور و اعتقاد به تفال و کف بيني و اخترشماري و مانند اين ها، فرآورده هاي جهل جامعه و پديده هاي وابسته به گروه هاي پسماندهً آدميان است و بس. واين توجيه چنان "روشنفکران" ي هم نمي توانست عجيب و حيرت انگيز باشد و ـ احتمالا ـ مقداري از واقعيت را هم در خود مي داشت.

واما نکتهً شگفت و تکان دهنده اين است که مي بينيم پديده هاي چون فال بيني، کف بيني، پيشگويي، احضار ارواح و مانند اين ها، در اين "فرنگستان" نيز رونقي بسيار دارند و نان کف بينان و رمالان و پيشگويان، بيخي در روغن است.

 

 

حکايت

 

نقل است که چون آن سلطان قلمرو و طريقت و آفتاب و آسمان حقيقت، شيخ ابن السَبيل ذَهبيي، تم منستاني ـ ابقاهً الله ـ را غيبت صغري اتفاق افتاد، شيخ طي الارض کردي و مراحل در نَوَشتي و به هفت اقليم ربع مسکون سير کردي و درهر منزلي با خلق در آميختي و هرکس که به خدمت او رسيدي، از صحبت شيخ حظ وافر گرفتي و فيض اکبر يافتي.

 

وآن زمان که شيخ به بلده يي از بلاد فرنگ رسيد که به آن "پاريس" گفتندي، عجايب بسيار بديد و غرايب بسيار شنيد في الجمله، برجي بديد بس رفيع و بلند، همه از آهن و پولاد کرده، و مردمان شهر، بي هيچ نردبان و معارج، به تدبيري سخت غريب، بر فراز آن برج شدندي از بهر نظارهً ربّض و رستاق هاي گرد شهر. واين برج را "ايفل" مي گفتند که در اصل "اي فيل" بوده. و گويند که مردمان "پاريس" هرگز پيل نديده بودند و اما شنيده بودند که جانوري باشد بزرگ پيکر و عظيم جثه. پس چون آن برج بساختند، از بهر بزرگي و رفعت آن ـ و نيز از روي تحبيب و اعزاز ـ آن برج را " اي فيل" خطاب کردند.

وهم اندرين شهر "پاريس" بود که شيخنا ـ آدم الله اشراقه ـ آوازهً رمالان و واقفان به اسرار علوم خفيه بسيار بشنيد. پس روزي برآن شد تا بزرگ اين طايفه را ديدار نمايد.

او را به گوشکي ره نمودند که از بلندي سر به آسمان همي رسانيد. و در آن گوشک و تاقي بديد بس آراسته و پرده هاي زريفت وسقلاطون از هر سويي اويخته و کرسي ها و مِخَدَّه ها هرجا گذاشته. و در ميانهً آن و تاق بانوني بديد با بشکوهي تمام چنان که حرير سرخ آتش گون به سربسته و گوهر هاي نفيس و گران بها بر خويشتن آويخته. و خود در برابر سکويي نشسته با وقار و اَّبهت تمام. و آن سکو با مخمل سبز پوشيده بود و بر آن مخمل، گويي بلورين نهاده به رنگ سپيد همچون شير.

همين که شيخ اندر آمد، آن بانو برپا خاست، دست شيخ بگرفت و خدمت بکرد و شيخ را در محلي شايسته بنشاند. و آن گاه با زباني بس شيرين و اطوار لطيف و نمکين، جوياي مقصود شيخ گشت. شيخ ـ که نعمت همه عالم بدانستي ـ بفرمود:

ـ خبرده مرا از آينده سرزمين "منستان" که آن مولد من باشد!

آن بانو شيخ را نماز برد و در برابر گوي بلورين بنشست. پس افسوني بخواند و بر آن گوي بدميد. دردم روشنايي در آن وتاق ناپديد گشت و آن گوي بلورين درخشيدن گرفت. چنان که هردم به رنگي در مي آمد و آن بانو به آن گوي بلورين همي نگريست و حيرتي سخت در سيمايش پديدار مي گشت و هولي عظيم به او دست مي داد سرانجام، طاقت نياورد. نعره يي بزد و از آن گوي بلورين چشم برگرفت.

چون روشنايي باز آمد، شيخ پرسيد:

ـ چگونه يافتي مستقبل آن مولد مرا؟

آن بانو زار بگريست و گفت:

ـ شهر ها بديدم ويران و سوخته و خلق ها بديدم تباه وپريشان روزگار. زنان شوي مرده بديدم بروي زنان ويتيمان گرسنه بديدم با ديده گان پرنم و مردان بديدم زره جامه به تن، تشنه به خون و با يگديگر در پيکار سخت همچون ددان گرسنه بر سر لاشه يي!

چون شيخ از آن گوشک بدر شد، بزرگ اندوهي بردلش چيره گشت. پس کنار رودي بنشست که از ميانه شهر "پاريس" مي گذرد و سراسر شب هيچ نيارميد و جَزع همي کرد و زار مي گريست از بهر سرزمين "منستان" و خلق هاي آن.

***

تا حکايت ديگر به امان خدا.

 

¤ نوشته شده در ساعت 17:6 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 16 نظر )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:42  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

دوشنبه، 12 اردىبهشت، 1384

شوخی هاي خطرناک با انترنت

 

وطنداراي عزيزتر از گول گولاب! چن ماه فيش يک گف مخپي و فوشيده به شوما گوپته بوديم که يک استاد محترم داريم که خدانخواسته دزدي خو نميکونن مگر همراي انترنت شان مذاک زياد ميکونن. بالا ما هم بجواب شان يک مذاک کديم زير نام «دزد شان گير کديم او با فشتاره شان گير کديم» او زياد نه پکط 22 مکاله گک شان که به شوخي از 22 مکاله از سايت نويسنده گان او انتشارات ديگران بشکل غير مسلحانه « ضبط » شده بودن ، مستند با ذکر آدرس سايت ، لينک او مشخصات دکيک به شوما نشان داديم.

ساده گي فرخانه جاپرخانش سيل کو! ما پکر کديم که استاد محترم با همي اپشاگري چرسيوکراسي ما به حساب او کتاب خود رسيدن او ده آينده اولا همراي مکاله هاي مردوم مذاک نميکونن او اگه خدا نخواسته مداک بکونن ، گير نمياين او اگه خدانخواسته گير هم بياين با فوشتاره شان گير نمياين. مگر ولاهي ما کور خوانده بوديم.

وختي که يک آدم خود شان با فشتاره گير بياين، گناه ما چي استن؟

 

در ماضي کريب استاد صباح باز يک مکاله نوشته کده بودن در سايت وزين  www.wlonga.com که بنام «د لمر رنا» هم ياد مي شون. او تصادپ خنده آور شان سيل کو که «د لمر رنا» ماما لندهورش باز بياد محترم رنا مخپي مي اندازن . خو بهر صورت عنوان مکاله چنين بودن:

 

آثار هنري وتاريخي قلمرو افغانستان (نوشته استاد صباح)

 

چون ده وخت چاف آن مکاله ما همراي فرونده مختومه بهار جان کلاونگ بوديم ، به شپر براي شان نوشته کديم که بيرادرجان باخبر باشي که ما مصروپ استيم مگر شوما ره پراموش نکديم. ولاهي با ختم ماه افريل به خدمت تان رسيدگي ميکونيم. او اينه شکر که ماه افريل هم ختم شدن.

بالا استاد صباح نيم خانه  شان آباد که نيم گف مخپي او فوشيده ما کبول کدن او نيم ديگه ايش کبول نکدن. نيم شان ايتو کبول کدن که به عوض «نوشته استاد صباح» در زير عنوان مطلب خود گوپتن «تهيه و گرد آورنده استاد صباح » او ده فايين مطلب سه منابع ها هم ذکر کدن. يعني افغانستان د رمسيرتاريخ / ميراث فرهنگي / او نشريه کوشاني ها  درکابل سال 1364

يک گف مخپي او فوشيده براي تان عرض کونيم که منابع ذکر شده در بالا چون جعلي استن ذکر شدن اما منبعي که اصلي استن ذکر نشدن. شوما جيگرخون نباشين حوصله بکونين. هنوز ماما لندهورش زنده استن. منبع اصلي شان ما ذکر ميکونيم:

 

حالا شوما همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي اول مکاله استاد صباح که اول بنام خودش نشر کده بودن او فسان نام خودش به تهيه و گردآورنده  استاد صباح تغير دادن ، بخوانين ده اينجه:

 
http://www.wlonga.com/index.php?option=content&task=viewid=476

 

او بعد بروين مکاله «آثار هنري آسياي ميانه و افغانستان»  نوشته « فرانسين تيسو » متصدي هيئت فرانسوي  باستان‌شناسي افغانستان در موزه گيمه  ترجمه مسعود رجب‌ نيا بخوانين ده اينجه:

 

http://www.ichodoc.ir/p-a/CHANGED/126/html/126-50.HTM

 

استاد صباح! خانه تان زير بام شون! کدام کسمت نوشته مذاک شده شوما از افغانستان در مسير تاريخ گرپتين؟ کدام کسمت شان از ميراث فرهنگي گرپتين؟ او کدام کسمت شان از نشريه کوشاني ها  در کابل سال 1364 گرپتين؟ بالا خداوند تعالي خانه تان زير بام بکونن ميراث پرهنگي نام کودام نشريه استن؟ مجله استن؟ وبلاگ استن؟ کدام شماره ، لمبر يا مورخه دارن ندارن ؟ او نشريه کوشاني هاي شان در کابل سال 1364 چي استن؟  کدام نشريه ؟ نام نشريه شان چي استن ؟

محترم استاد صباح! خود شوما خو خير باشه استاد محترم استي او ولاهي ماره ده فيش مردوم به يک فيسه ساختين او بيرادرجان. چرا سم صيح واضح او فوست کنده مثل ماما لندهورش نمي گويي که منبع اصلي نوشته ما مکاله «آثار هنري آسياي ميانه و افغانستان»  نوشته « فرانسين تيسو » متصدي هيئت فرانسوي  باستان‌شناسي افغانستان در موزه گيمه  ترجمه مسعود رجب‌ نيا استن؟

از براي خدا! شوما خو حتي يک نوکته و کامه شان هم تغير ندادي، بالا چرا اي منبع شان ذکر نمي کوني. حالا وجدان خودش قاضي بسازي او استاد صباح ! کدام کسمت نوشته تان از منابع ذکر کرده خودش گرپتين؟

 

بيرادرجان ! اي کار شوما خو سم صيح ظلم استن. ظلم بر سر يک نويسنده او ظلم بر سر يک مترجم استن. مشت نمونه خروار يکه يکه فاراگراپاي تان عينه به بينه تکديم ميکونيم:  يکي از اول ، يکي از وسط او يکي از آخر.

 

منبع اصلي : سرزمينهاي ميان كرانه‌هاي شرقي درياي خزر تا دشت گبي و ديوار چين واستپهاي سيبري درشمال و بيابانهاي جنوبي ايران در جنوب و هيماليا در جنوب‌شرقي به روزگار كهن جايگاه تمدني و فرهنگي خاص بوده است. اين سرزمينها خشك و كم مردم و لم‌يزرع هستند و درآنجا چه بسا كه اقوام و ملل امپراطوريهاي زودگذر و بسيار كوتاه‌مدتت پي افكنده‌اند. اين سرزمينها جايگاه مردم بيابانگرد بود و ضمن گردش و رفتن به هرسو كالا و مصنوعات دستي و همچنين دين و معتقدادت خودرا براي دادوستد مي‌بردند. درواقع در سرزمينهايي كه اكنون افغانستان و تركستان روس (يا جمهوريهاي شوروي تركمنستان و تاجيكستان و ازبكستان و قرقزستان و قزاقستان) و تركستان چين (يا نواحي سين‌كيانگ و اويغور) را تشكيل مي‌دهند به روزگار باستان گذرگاه راه ابريشم و ادويه و طلا و همچنين راه دادوستد آثار هني آسياي ميانه بوده است.

مذاک استاد صباح : سرزمينهاي ميان كرانه‌هاي شرقي درياي خزر تا دشت گبي و ديوار چين واستپهاي سيبري درشمال و بيابانهاي جنوبي در جنوب و هيماليا در جنوب‌شرقي به روزگار كهن جايگاه تمدني و فرهنگي خاص بوده است. اين سرزمينها خشك و كم مردم و لم‌يزرع هستند و درآنجا چه بسا كه اقوام و ملل امپراطوريهاي زودگذر و بسيار كوتاه‌مدتت پي افكنده‌اند. اين سرزمينها جايگاه مردم بيابانگرد بود و ضمن گردش و رفتن به هرسو كالا و مصنوعات دستي و همچنين دين و معتقدادت خودرا براي دادوستد مي‌بردند. درواقع در سرزمينهايي كه اكنون افغانستان و تركستان روس (يا جمهوريهاي شوروي تركمنستان و تاجيكستان و ازبكستان و قرقزستان و قزاقستان) و تركستان چين (يا نواحي سين‌كيانگ و اويغور) را تشكيل مي‌دهند به روزگار باستان گذرگاه راه ابريشم و ادويه و طلا و همچنين راه دادوستد آثار هني آسياي ميانه بوده است. 

 

منبع اصلي : اهميت اين راهها از لحاظ فرهنگي نيز بسيار مهم است و به روزگار قديم تمدن هلنيستي يونان را با امپراطوري چين و شبه‌قارة هندوستان به‌هم مي‌پيوست. هنوز هم افغانستان در مركز چهارراهي قراردارد كه مسكووپكن و دهلي را به هم مي‌پيوندد. آثار هنري و تمدني افغانستان پيش از تاريخ را اروپاييان و افغانان بررسي كرده‌اند. هيئت باستان‌شناسي فرانسوي در افغانستان با كوششهاي كازال(1) در منديگك تاريخ آغاز مردم نوسنگي اين بخش را روشن كرده است. دراواخر هزاره چهارم پ . م . بيابانگردان ايراني دراين سرزمين خيمه برافراشته بودند وآثار ميخهاي چادرهاي ايشان يافته شده است. اندك‌اندك اين مردم خانه ساختند و مستقر شدند و قلعه‌ها برپا كردند و با مس و مفرغ چيزها مي‌ساختند و ظروف نقش‌داري كه همانند آنها را در اوروك در بين‌النهرين يافته‌اند پديد مي‌آوردند و از سفال مجسمه‌هاي كوچك گاوماده كه مظهر باروري است مي‌پرداختند.

مذاک استاد صباح :  اهميت اين راهها از لحاظ فرهنگي نيز بسيار مهم است و به روزگار قديم تمدن هلنيستي يونان را با امپراطوري چين و شبه‌قارة هندوستان به‌هم مي‌پيوست. هنوز هم افغانستان در مركز چهارراهي قراردارد كه مسكووپكن و دهلي را به هم مي‌پيوندد. آثار هنري و تمدني افغانستان پيش از تاريخ را اروپاييان و افغانان بررسي كرده‌اند. هيئت باستان‌شناسي فرانسوي در افغانستان با كوششهاي كازال در منديگك تاريخ آغاز مردم نوسنگي اين بخش را روشن كرده است.  دراواخر هزاره چهارم پ . م . بيابانگردان ايراني دراين سرزمين خيمه برافراشته بودند وآثار ميخهاي چادرهاي ايشان يافته شده است. اندك‌اندك اين مردم خانه ساختند و مستقر شدند و قلعه‌ها برپا كردند و با مس و مفرغ چيزها مي‌ساختند و ظروف نقش‌داري كه همانند آنها را در اوروك در بين‌النهرين يافته‌اند پديد مي‌آوردند و از سفال مجسمه‌هاي كوچك گاوماده كه مظهر باروري است مي‌پرداختند.

 

بهمين شکل بروين بروين تا آخرين کسمت ده  آخر مکاله :

 

منبع اصلي: بهترين نمونه‌هايي نقاشي تورفان را در بازاكليك دريك نمازخانه يافته‌اند و موضوع آنها «بهشت بوداييان» است. در پيرامون بودا يا بوذاسف بسياري كاهنان و شاهزادگان و بخشندگان و نوازندگان بودايي فراهم آمده‌اند. شيوة بين حالات جدي و شوخي و نقشهاي مضحك و ظريف و دقيق در بيننده اثري شگرف مي‌گذارند واورا به جهان سدة هشتم ميلادي مي‌برد. هنوز هم آثار بودايي موجود در افغانستان آنچنانكه بايد كاوش و بررسي نشده است.

مذاک استاد صباح : بهترين نمونه‌هايي نقاشي تورفان را در بازاكليك دريك نمازخانه يافته‌اند و موضوع آنها «بهشت بوداييان» است. در پيرامون بودا يا بوذاسف بسياري كاهنان و شاهزادگان و بخشندگان و نوازندگان بودايي فراهم آمده‌اند. شيوة بين حالات جدي و شوخي و نقشهاي مضحك و ظريف و دقيق در بيننده اثري شگرف مي‌گذارند واورا به جهان سدة هشتم ميلادي مي‌برد. هنوز هم آثار بودايي موجود در افغانستان آنچنانكه بايد كاوش و بررسي نشده است.

 

امشالا که گف بيخي آپتاب در تبعيد واري واضح و روشن شدن، نشدن؟

حالا دوباره فرسان ميکونيم: شوما چرا همي منبع ره که يگانه منبع مذاک شوما با محترم مسعود رجب نيا استن ، ذکر نکدين ؟ او با وجود آنکه نکطه به نکطه ، حرپ به حرپ ، کامه به کامه ، او سط به سطرشان گرپتين و پکط و پکط عنوان اصلي مکاله اصلي از  «آثار هنري آسياي ميانه و افغانستان» تغير دادي به نام «آثار هنري وتاريخي قلمرو افغانستان» ، چرا از آوردن شان ده بخش منابع هم مي شرمين. چرا؟

 

براي معلومات خواننده گان محترم کسمتي کمي از نوشته هاي کبلي فرخانه جاپر خان ده باره استاد صباح هم مياريم او بازهم احترامانه او بيرادرانه او صميمانه خواهش ميکونيم که استاد جان ! ديگه اين کار تان ادامه نتين که خطر شان زيات استن. او ولاهي که شوما ادامه بتين ، فرخانه جاپرخان هم ادامه ميتن. والسلام:

 

خلص سوانح شهيد استاد صباح : استاد صباح در سال ۱۳۳۵ در ولايت بغلان ديده بجهان گشوده پس از فراغت از ليسه شامل پوهنتون کابل شد و در سال ۱۳۵۷ ازفاکولته ادبيات فارغ گرديد. وي در سال ۱۳۵۹ غرض تحصيلات عالي به اتحاد شوروي رهسپار مسکو شد و در آنجا تا سطح دوکتورا تحصيل نمود. پس از بازگشت به کشور در جريده سمنگان ، روزنامه اتحاد بغلان ، حقيقت انقلاب ثور و پيام ، در اتحاديه ژورنالستان و تعدادي ديگرادارات مطبوعاتي کشور اجراي وظيفه نموده است. وي از سال ۱۳۶۵ تا سال ۱۳۷۱ خورشيدي برعلاوه وظايف محوله ، در انستيتيوت علوم اجتماعي نيز تدريس مي نمود.صباح برعلاوه پيشبرد امور ژورناليستيک ونوشتن موضوعات تاريخي به سرايش شعر نيز دسترسي داشته که از ۸۰۰ قطعه اشعارش آهنگ ساخته شده است. او چهل اثر در زمينه هاي تاريخ ، پژوهش هاي ادبي ، تالان هاي قومي درافغانستان به رشته تحرير در آورده و پنج مجموعه اشعارش تا کنون به چاپ رسيده است. وي به دريافت ده جايزه مطبوعاتي مفتخر گرديده است و از سال ۱۹۹۷ تا کنون همراه با فاميلش در پاکستان مهاجر است. (مرجع : سايت مشعل)

 

پشرده مختصر مذاک هاي سابکه ستاد صباح با مکاله هاي ديگران:

 

1- مطلب تحت عنوان: "چشم انداز زنان" در وبسايت آريايي، به اين آدرس نشر شده است:

http://www.ariaye.com/dari1/zan/chamandaz.html

 

 اصل مقاله بنام: "چشم انداز زنان فارسي زبان" از داکتر الهه کولايي در وبسايت روزنامه شرق از اين آدرس سرقت شده است:

http://www.sharghnewspaper.com/830517/societ.htm#s94956

 

2- مقاله استاد صباح تحت عنوان " شاعران و نويسندگان کلاسيک کشورما" در بخش ادبيات و فرهنگ وبسايت آريايي  به اين آدرس درج شده است:

http://www.ariaye.com/dari1/farhangi/sabah3.html

 

که دربست از وبسايت صدا و سيماي ايران سرقت شده اينهم آدرس تمام مقالات:

http://www.irib.ir/radio/adab/5Gholeh/index2.asp?ID=4

 

3- مقاله "درنگي بر انديشه فيلسوفانه خيام" در وبسايت آريايي:

http://www.ariaye.com/dari1/farhangi/sabah.html

 

قبلا بنام (( انسان محوري فلسفي خيام )) به خامه محقق ايراني فرهاد عرفاني در وبسايت روشنگري نشر شده. اينهم آدرس مقاله مذکور:

http://www.roshangari.net/farhang/khyam.htm

 

( اين مورد را ممنون سايت در راه صلح هستيم)

 

4-  مقاله " طالبان چگونه آمدند وکجا رفتند؟" در آريايي:

http://www.ariaye.com/dari1/tarikhi/sabah2.html

 

اين مقاله بنام " مبانى مذهبى و قومى طالبان" و نويسنده آن محمد اکرم عارفي مي باشد. اصل مقاله را به اين آدرس ببينيد:

http://www.hawzah.net/Per/Magazine/OS/004/os00408.htm

 

5- "نظري بر فلسفه تاريخ" نوشته استاد صباح در سايت آريايي:

http://www.ariaye.com/dari1/tarikhi/sabah.html

 

مقاله اصلي از وبلاگ "فلسفه تاريخ" به شکل سرقت برداشته شده است.

http://chubinee.persianblog.com/1383_4_chubinee_archive.html

 

6- مقاله فاضل محترم استاد صباح در وبسايت مشعل تحت عنوان "گفتني هايي در باب شعر" در اين آدرس درج شده است

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr020.php

 

تمامي متن مطلب سرقت شده است از اين آدرس:

http://www.irib.ir/radio/adab/2Sher/rozaneh/f1darmiyan.htm

 

 

7- مقاله تحت عنوان "فروغ فرخزاد ستاره درخشان شعروادب!" که در وبسايت مشعل به اين آدرس نشر شده است:

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00009

 

اين نوشتار توسط بانو دكتر روح‌انگيز كراچي در وبسايت زنان نشر شده است اينجا را ببيند:

http://www.zanan.co.ir/literature/000284.html

 

 

8- مقاله "عوالم شعر خوب" از استاد صباح نشر شده در وبسايت مشعل به اين آدرس

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00021

 

آن نوشته مطلقاً از اين وبسايت سرقت شده است:

http://www.irib.ir/radio/adab/2Sher/rozaneh/f1darmiyan.htm

 

9- نوشته جناب استاد صباح بنام : "زن در آئينه شعر فارسي دري" در سايت مشعل

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00040

 

اين مقاله بنام "زن در آئينه شعر فارسي" نوشته اکرم جودي نعمتي در وبسايت مرکز اطلاعات و آمار زنان درج و سرقت شده است از اين آدرس

http://www.iranwomen.org/MAG/shora/12/12.htm

 

10- نوشته " مولوي در يک ديد تحليلي" در سايت مشعل:

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00085

 

اين مطلب قبلاً در اينجا نشر و از اينجا سرقت شده است:

http://www.isfahan4u.com/modules.php?name=News&file=print&sid=330

 

و همچنان اينجا:

http://www.goftman.com/forums/showpost.php?p=30958&postcount=1

 

11-  مقاله استاد صباح تحت عنوان: "فروغ فرخ‌ زاد داغ بوسه اي جاودانه بر رخسار ادبيات پارسي" در سايت مشعل در اينجا:

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00089

 

اين مقاله باهمان عنوان از اينجا سرقت شده است:

http://www.iftribune.com/news.asp?id=17&pass=565

 

12- مقاله استاد صباح تحت عنوان: "جستجوي حافظ در ديوانش" در وبسايت مشعل به اين آدرس:

http://www.mashal.org/side/shehr/shehr.php?id=00091

 

اين مقاله بنام : "حافظ: زبان، زمانه، و زمينه" از علي طهماسبي است و در وبسايت  به همين نام نشر شده است: اينهم آدرسش:

http://www.alitahmasebi.com/archives/000078.php

 

13- مقاله استاد صباح تحت عنوان " تاريخ اسما عيليه ، زندگى و اند يشه‏ ناصرخسرو و حسن صباح" نشر شده در وبسايت مشعل به اين آدرس

http://www.mashal.org/side/tarikhi/tarikhi.php?id=00024

 

اين مقاله اثر خامه فرهاد دفتري است که در اينجا نشر شده است:

http://www.adyan.org/far/kk/03/02.htm

 

14- مقاله ديگر شان تحت نام "تاريخ مذ هب اسماعيليه" در سايت مشعل به اين آدرس

http://www.mashal.org/side/tarikhi/tarikhi.php?id=00020

 

با همان عنوان سرقت شده است از اينجا:

http://www.adyan.org/far/kk/03/02.htm

 

15-  براي اينکه بدانيد مقاله "لحظه يي دردهليزهاي تاريخ" نوشته استاد صباح نشر شده در سايت مشعل در اين آدرس:

http://www.mashal.org/side/tarikhi/tarikhi.php?id=00007

 

بهتر است خود تان لنک زير را کليک کنيد و به چشم خود ببينيد ببينيد که از کيست؟

 http://www.sharghnewspaper.com/830604/hist.htm

 

16- مقاله " لحظه اي با تاريخ" نشر شده در سايت مشعل به اين آدرس:

http://www.mashal.org/side/tarikhi/tarikhi.php?id=00005

 

از وبسايت مجله ادبي قابيل سرقت شده است. اينجا را ببينيد:

http://www.ghabil.com/article.aspx?id=129

 

17- مقاله استاد صباح " زنا ن د ريک تحليل فرهنگي و فلکلور" نشر شده در وبسايت مشعل:

http://www.mashal.org/side/helmi/helmi.php?id=00026

 

اين مقاله بنام "زن در فرهنگ عامه" اثر بانو فريده ثابتي مي باشد که در وبسايت شبکه سراسري همکاري زنان ايراني نشر شده اينجا:

http://www.shabakeh.de/archives/individual/000197.html

 

18 – مقاله نوروز از بابل تا کابل" استاد صباح نشر شده در مشعل به اين آدرس

http://www.mashal.org/side/helmi/helmi.php?id=00025

 

آن مقاله تحقيقي از اينجا سرقت شده است.

http://hozeh.tebyan.net/Html/libfar/5605/2.htm

 

19- مقاله استاد صباح تحت عنوان "آيزاک نيوتن که بود" در وبسايت ولانگه به اين آدرس:

http://www.wlonga.com/index.php?option=content&task=view&id=326

 

مطلق و تمام از اينجا سرقت شده است:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DA%A9_%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%86

 

20- مقاله ديگر استاد صباح بنام "چرا بهشت زيرپاي مادر است! بخاطرکه زن است! نشر شده در سايت ولانگه اينجا:

 

http://www.wlonga.com/index.php?option=com_content&task=view&id=327&Itemid=57

 

تمامي اين مقالت اثر  رامين ناصح است عنوان اصل مقاله "زن مظلومترين قرباني عصر بورژوازي" ازين وبلاگ گرفته شده است:

http://nationalfemenism.persianblog.com/

 

21- مقاله استاد صباح تحت عنوان "احزاب سيا سي چيست وچگونه بايد باشند؟" نشر شده در سايت ولانگه به اين ادرس:

http://www.wlonga.com/index.php?option=content&task=view&id=334

 

از مقاله تحت عنوان: "آسيب ‏شناسى احزاب سياسى" سرقت شده است.  سايت ديدگاه برداشته شده است. اينهم آدرسش:

http://www.deedgah.org/maqalat/maqaleh002.htm

 

22- مقاله استاد صباح تحت عنوان "جها ن ، زند گي وفلسفه" از اينجا سرقت شده است. يکبار مقايسه کنيد:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87

 

البته از تلف کردن وقت خواننده گان مي ترسم ورنه دهها مقاله استاد در سايت شخصي خود شان نشر شده است که قابل تعمق بيشتر اند. براي آشنايي بيشتر با اثار وافکار داکتر استاد صباح شاعر و مورخ به وبسايت شخصي شان مراجعه فرماييد. ورود علاقمندان آزاد است!

http://www.ustadsabah.20m.com/dari/dari.htm

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 8:54 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( 28 نظر )  

 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:41  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

پنجشنبه، 8 اردىبهشت، 1384

به اجازه اي بهار جان سعيد

 

۸ ثور او تاريخچه مختصر وطن پروشي

 

بازهم سلاماليکوم همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي!

 

فروگرام ۷ ثور او تاريخچه مختصر وطن پروشي شان ديروز خيذمت تان تکديم کديم او فروگرام  ۸  ثور او تاريخچه مختصر وطن پروشي شان امروز خيذمت تان تکديم ميکونيم.

 

او بالا ديروز از شوما يک شاعر گمنام فرسان کده بوديم . متاسپانه تا بحال هيچکس جواب صيح بما روان نکدن . حالي فيش ازي که شاعر گمنام ديروز شان به شوما نام بگيريم، باز يک شعر چاف ميکونيم ده مذمت سياه روز  ۸ ثور او بازهم از شوما نام شاعرش فرسان ميکونيم. هر کسي که جواب صيح نوشته بکونن مالومدار جايزه ميبرن:

 

ماتم

 

اي آنکه آتش مي زني بودايي اين سنـــگ را

سنگ بر سرما ريختي « سلسال » اين فرهنگ را

 

آه گرسنه بس نبود ، پاي برهنـــه بس نبود؟

دست بريده بس نبود آخر جـــوان لنگ را؟

 

گراشــک درد « باميان» ريزد زچشمــــان جهان

گــريند آخ ناله اي فرسنــگ در فرسنــگ را

 

شهـکار ميـراث کهن کينـــگونه اندازي ز تـن

بـا کــودکان بگرفتــه ي يا با نياکان جنــگ را؟

 

کي اشــــک افسوس بشر شــويد دگر شـويد دگر

از دامــن تاريــخ تــــو اين لــکه هـاي ننــــگ را

 

در شيوني انداختي ، پهناي هفت اورنگ را

آه گرسنه کم نبود ؟ آه برهنه بس نبود ؟

 

د ست بر يده بس نبود ؟ آخر ، جوان لنگ را ؟

خون شهيدان بس نيود ؟ مرگ عزيزان بس نبود ؟

 

در خا ک و خون ا فگنده اي ، تاريخ را فرهنگ را

      تا ريخ را فرهنگ را !

 

ميراث بي ما نند را ، کين گونه آ تش مي زني

با کو د کا ن بگرفته اي يا با نيا کان جنگ را

 

کي ا شک افسوس بشر جويد د گر ، شو يد د گر

از دامن تا ريخ تو ، اين لکه هاي ننگ را

 

د ست بريده بس نبود ؟ آ خر جو ا ن لنگ را ؟

با کو د کا ن بگر فته اي يا با نيا کان جنگ را ؟

 

در خا ک و خون افگنده اي تا ريخ را فرهنگ را

      تا ريخ را فرهنگ را

 

نام شاعر : ؟

 

او ولاهي ده باره گنده گي او مرداري سياه روز  ۸ ثور ما چي بگوييم، چي بگوييم او از کجا شروع کونيم ؟ شروعش خو آسان استن خو تاريخچه شان خيلي خجالت آور استن عيناً مثل تاريخچه حزب دموکراتيک خلک اپغاننستان جناح خلک او جناح فرچم. او يک گف مخپي او فوشيده براي کول شوما عرض مي کونيم که  99 پيصد جرم و جنايت او خيانت او وطنپروشي که فس از سکوط حکومت خلکي او فرچمي ده اوغانستان عملي شدن بازهم عامل درجه اول شان همو دو حزب خلک او فرچم استن. اگه همو وطنپروشا نمي بودن  و ولاهي همي مجاهدين بوجود نمي امدن او وطن خودش دو باره او سه باره او چهار باره نمي پروختن. بخاطري وطنپروشي يک دپه شان ننگ استن چار دپه شان خو ... فو هو....!

او بالا مردوم پارسي وان يک ضرب المثل تير ميکونن که گندوم از گندوم برويد جو ز جو. او بالا ما بر سرشان زيات مي کونيم که گياه هرزه از گياه هرزه برويد يعني که تنظيماي جهادي از جهل خلکي او فرچمي!

خلکي او فرچمي بخاطر بنيادگرايي چف وطن پروختن او تنظيم هاي جهادي بخاطر بنيادگرايي راس وطن پروختن. خلکي او فرچمي دو گره شدن او وطن خودش تباه و  برباد کدن ، تنظيماي جهادي فانزده شانزده گروه شدن او اول بنام احزاب او تنظيماي جهادي او فسان تر بنام طالبان وطن تباه و برباد کدن  بالا چون هنوز هم ديل او جيگر شان صيح سر مردوم يخ نکده بودن ، کول شان دست و فاي يکي کدن او به ايالات متحده امريکا عريضه مزدوري تکديم کدن او بلاخره تمام شان از يک يخن سر و گردن بالا کشيدن او موشترکن يک حکومت « آزاد و مستکل ملي» به اتکاي ايالات متحده امريکا تشکيل دادن او نام شان ماندن  مشارکت ملي ! اي خدا مشارکت ملي ده کمر تان بزنه!

وجوه اشتراکات شان تکديم ميکونيم: کول شان وطنپروش ، کول شان آدمکش، کول شان دشمن ادب او پرهنگ ملي ، کول شان دزد، کول شان کاچاکبر ، کول شان آغشته به مواد مخدر ( توخ ... توخ ... توخ البته دور از چرسيوکراتان فرخانه جاپرخان باش).

او چون گف به جاهاي باريک کشيدن ، موضوع شان چنج ميکونيم : او حال نوبت مي رسن بيک شعر مکبول او عميک از محترمه بهار جان سعيد. ولاهي شوما همي شعرش بخانين او ايستعداد او احساسات وطنفرستانه اي شاعر به چشم خود ببينين.

 

آرزو

 

چشمان مرا به " بلخ" زيبا ببريد

د ستان مرا به لمس " با با" ببريد

 

خا کستر قلب داغ هجرت زده ام

بر سينه اي داغدار " بکوا" ببريد

 

يا پيکر من روان آ مو داريد

يا روح مرا به جسم دريا ببريد

 

سوز جگر نشسته در خونم را

بر مرحم " قند هار" بي ما ببريد

 

خشت و گل و سنگ از ا ستخوانم سازيد

بر ساختن "کابل" فردا ببريد

 

صد بوسه اي عاشقانه از لبها يم

بر چهر ه اي سنگ سنگ کوه ها ببريد

 

دامن ، دامن شگفتن شعرم را

بر جلوه اي لا له هاي صحرا ببريد

 

فس از مطلب پعلي، فروگرام بهار جان سعيد مطابک وعده تا ختم ماه افريل دوام ميتيم. او بتاريخ اول ماه مي فرونده بهار جانش هم مختومه اعلان مي کونيم  او بخدمت يک پرهنگي ديگر مي رويم بنام استاد صباح .

 

او بالا يک گف مخپي او فوشيده ديگه هم براي تان مي گوييم که جناب معلم صاب حاجي عبدالمنان تنباكو هم گپتني هايي در مورد دارند كه ما هر کدر كوشش كديم ولاهي نتانستيم همراي شان ده كابل تماس برکرار کونيم . امشالا که گپتني هاي شان با کمي تاخير و به مجرد برکراري تماس به شوما تکديم ميکونيم.

 

ادامه دارد

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 19:32 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:39  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

چهارشنبه، 7 اردىبهشت، 1384

به اجازه اي بهار جان سعيد

 

۷ ثور او تاريخچه مختصر وطن پروشي

 

سلاماليکوم همشيره جاناي وبلاگي او برادرجاناي وبلاگي !

اولتر از همه سياه روزان ۷ ثور او ۸ ثور از صميم ديل و جيگر به شوما تسليت مي گوييم. او بالا ديگه ما از شوما يک سوال شاعرانه هم داريم. يک شعر بسيار اساس چاف مي کونيم ده باره ۷ ثور او تاريخچه مختصر وطن پروشي بنام «ايمان». اگه از شوما کسي شاعر اين شعر ره شناختي به فيامخانه نوشته بکوني، ولاهي براي فيام گذاري که جواب شان صيح باشن يک جايزه براي شان تکديم ميکونيم. شعر بدون کم وکاست چنين استن:

 

ايمان

 

اي وطن ويرا نه ي توفان سرخ

در گريز از ورطه ي دوران سرخ

ملتي آزاده در زندان سرخ

در تلاش راندن شيطان سرخ

 

عا شقا نت در نبرد درد ناک

پا برهنه لمس پيوندي به خاک

ننگ دژخيمان بي ننگ از تو پاک

رفته اند گمنام مزدوران سرخ

 

رستخيز شير مردانت غرور

رفته اين آوازه تا د نيايي دور

چشم دشمن تا کرملين باد کور

از شکست فوج بي ايمان سرخ

 

عقل ا ستعمار نو نا دان ما

زور عاجز گشتة ا يمان ما

خاک ما از ماست همچون جان ما

د ست کوته دار اي نادان سرخ

 

نام شاعر (؟)

 

بالا ما چي بگوييم؟ هر بار که نام ۷ ثور ياد ميکونيم انکلاب شکوهمندش بياد ما مياين. او ملگري نورمحمد تره کي به ياد ما مي آين که بيچاره چکدر آرزو داشتن سوسياليزم او کمونيزم به چشم خود ببينن. مگر ملگري حپيظ الله امين ايتو بالشت بسر دهان شان گذاشت که لا تا امروز ما از مردوم فرسان ميکونيم که نپس ملگري نور محمد تره کي از کودام را برامده باشن؟ بالا راه دهان خود همراي بالشت کايم بسته بودن.

بالا ملگري امين همتو سرشار آدم بودن که ولاهي آدم کوشتن پيش شان يک توت ارزش نداشتن. او هم بيچاره چکدر آرزو داشتن سوسياليزم او کمونيزم به چشم خود ببينن خو مشاورين روسي ايتو چوب ده جاي شيشتني شان زدن که سوسياليزم او کمونيزمش چي ميکوني که ولاهي دموکراسي ساختگي هم بچشم خودش نديدن. ملگري امين ده تفه تاج بيگ رپتن او نپاميده بودن که آش خوردن بيخ شان ميکنه. ولاهي شوما خبر شدي که آش شان خوردن او لاش شان ده ميدان خداوراستي ماندن.

بالا فس از ملگري حپيظ الله امين، رپيک ببرک کارمل بنوک ميله تانک روسي سوار شدن و از شار دوشنبه بوطن عودت پرمودن او گپتن:

 

فدرم ملک خراسان به دو گندم بپروخت

بي فدر باشم اگر من به جوي نپروشم.

 

نوت: محترم حامد کرزي صاب مثل ديوال نمکش به طرف خود کش نکونن، بخاطري که کرزي صاب هم بر سر ميله تانک امريکا سوار شده به کابول آمدن مگر از امريکا خو بالا تجاوز گپته نمي شون بخاطري که امريکا مايکل جکسن و الويس فريسلي دارن او ده شوروي خو حتي يک فطلون کاوباي هم فيدا نمي شودن.

بالا ببرک بيچاره که اختيار تشناب رپتن خود نداشتن، رئيس شوراي انپلاکي دولت مکرر شدن او بيدون اينکه از مرگ ملگري نور محمد تره کي او ملگري حپيظ الله امين کودام درس تاريخي يا جغراپيايي ياد گرپته باشن شله گوي مرغ که بالا ما هم سوسياليزم او کمونيزم به چشم خود ميبينيم. خبر نه که دکتور نجيب الله روده و لچوک حزب دموکراتيک شان کشيده او مشي مصالحه ملي شان اعلان کدن او مثل صمد آغا مي سراين:

 

آي وطن مي فروشم، وطن ميفروشم وطن

هيشکي نميتونه مثل ما وطن بفروشه هاي!

 

رپيک کارمل هم ده ديل مثل ملگري تره کي او ملگري امين شله بودن که سوسياليزم او کمونيزمش در اپغانستان به چشم خود ميبينيم ، تا اينکه مجاهدين انکلاب فاکستاني کدن او رپيک نجيب به دپتر ملل متحد فناهنده شدن سوسياليزم او کمونيزم ياد شان رپتن .

 

ادامه دارد

فروگرام پردا:

 

به اجازه اي بهار جان سعيد

 

۸ ثور او تاريخچه مختصر وطن پروشي

 

او بالا يک گف مخپي او فوشيده براي تان مي گوييم که جناب معلم صاب حاجي عبدالمنان تنباكو هم گپتني هايي در مورد دارند كه ما هر کدر كوشش كديم ولاهي نتانستيم همراي شان ده كابل تماس برکرار کونيم . امشالا که گپتني هاي شان با کمي تاخير و به مجرد برکراري تماس به شوما تکديم ميکونيم.

 

 

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 20:51 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:37  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

دوشنبه، 5 اردىبهشت، 1384

مطالب جديد

قسمت دوم

 

آتشکي ده بهارستان به جواب آتشي در خارستان

درنگي بر بي شرمي شعـر بهار سعيد  

به جواب درنگي بر برهنه گي شعـر بهار سعيد الحان

نوشته : ش. بينوا  به جواب نوشته : ب. شنوا

 

مکدمه 
 
به ادامه گفاي مخپي او فوشيده کسمت اول، اعتراپ ميکونيم که

مالک نام موستعار « ش. بينوا » ما خودش استيم. او بازهم هرچه که ده فايين برنگ سياه ميخوانين نوشته اصلي ب. شنوا صاب استن او هرچه برنگ آبي مي خوانين نوشته ماما لندهورش استن:

 

کسمت دوم آتشي در خارستان ب.شنوا صاب چنين ادامه دارن :

 

ميدانيم كه در كشور تباه شده ما چه حال و روزي است. آگاهيم كه جنگ،‌ خونريزي،‌ بيداد و مرگ برآن سر زمين دامن گسترده است. خاصه اينكه زنان وطن ما در اسارت محض، تحت ستم چند بعدي و چند لايه،‌ ميميرند. اينها را مي بينيم و از شاعر راستين برخاسته از آن ديار و ازميان زنان، توقع ميداريم كه از اسارت ممتد زنان و از تباهي هاي ايشان بگويد. شعرش شبچراغي باشد در سياهي،‌ پتكي باشد كوبنده برفرق زندانبان ستمگر. شعري باشد سرشار از درد، از آزاديخواهي و روشنگري.

 

ب. شنوا صاب! کول دنيا ميپامن كه ده كشور تباه شده ما چي حال او چي روز استن. جنگ،‌ خونريزي،‌ بيداد او مرگ بر سرزمين ما دامن گوسترده است. ما هم اينها کولش مي بينيم و از شاعر راستين برخاسته از وطن او از ميان زنان، توکعش ميداريم كه از اسارت ممتد زنان و از تباهي هاي ايشان بگوين . او شعرش شبچراغي باشن در سياهي،‌ شعري باشن سرشار از درد، از آزاديخواهي و روشنگري.

مگر شوما چرا جيگرخون استين ب.شنوا صاب؟ بهار جان کول گفاي شوما ره يک بيک مراعت کدن. در باره شرايط امروز وطن و پرموده هاي خود شوما که گوپتين: «اسارت ممتد او تباهي زنان در شرايط در كشور تباه شده ما كه جنگ،‌ خونريزي،‌ بيداد و مرگ برآن سر زمين دامن گوسترده است. شعر بايد شعري باشد سرشار از درد، از آزاديخواهي و روشنگري» اينه نمونه اول شعر بهار جان گوش کونين:

 

« شب چو در بستم و مست از مي نابش کردم »

ساقي فتنه شدم شوق عذابش کردم

چشم او جام عطش بود و مرا ميطلبيد

ريختم در نگهش تا که خرابش کردم

لب او را بگرفتم که چشم طعم شراب

آب شد در دهنم نوش چو آبش کردم

شعله عشق شدم دور دلش پيچيدم

اشکها ريخت چو در خويش کبابش کردم

تا فرستاد تنش را که تنم را ببرد

ناز را حادثه راه شتابش کردم

تا سحر در طلب آب ، عطش مي پيمود

تشنه جان بردمش و غرق سرابش کردم

آنقدر سوخت که بگريست شرر در غزلم

مرد قسمت زده بخت کتابش کردم

 

حالا کدام فيامگذار ظالم فيدا خات شدن او خات گوپين که اي هم شعر بيسر استن. نه بيرادر جان! اي شعر سمبوليک استن . سمبوليکش ما معني ميکونيم: چون ده مملکت ما اسارت او تباهي زنان بخاطر جنگ او خونريزي زيات شدن بهار جان فيشنهاد ميکونن که اگه کودام شب تاريک کودام جنگسالار بي انصاپ و بي ادب بخانه شوما بخاطر دزدي يا چور او چفاول يا کودام فلان شوم ديگه بزور حمله کدن ، زنهاي با شهامت وطن چي بکونن؟ اول جنگسالاره ده يک فسخانه گک مابين خانه خود حبس کونن بعد دروازه بر سر شان بسته کونن او تا که ميتانن «مي ناب » تلخ و تند که تاريخ شان تير شده باشه به جنگسالار بخورانه بخورانه بخورانه او گول گولاب بروي تان دروازه تشنابش هم بسته کونه که بالا تا صبح مردکه همراي مثانه فنديده خود خوب عذاب شون . او اگه مردکه خدانخاسته کودام چشم بد هم به زنها داشتن ، بالا زنان باشهامت از همو «مي ناب» تاريخ تير شده به چشمايش هم بيندازن بيندازن بيندازن که کورش بکونن.

او بالا اي غزل مکبول يک شاهپردش داره که ميگوين لب او را بگرفتم که چشم طعم شراب / آب شد در دهنم نوش چو آبش کردم . منظور شاعر اي استن که ما لب جنگسالار دندان گرپتيم او خون شان مثل آب نوش کديم او پرياد و پغانش کشيديم او مصرعه بعدي ثبوت شان استن که مي گويد : کبابش کردم!

بالا جنگسالار بي فدر هنوز هم حيا نکده او با بي شرمي تن خودش روان کده که تن شاعره ببره، اما شاعر مکاومت کده ميگويه : برو! خاک ده سر تان! ولاهي اگه ده دان تان بزني!

باز ده مصرعه بعدي ثبوتش هم ميکونن که تا سحر تشنه او گشنه نگاهش کديم او صبح يک گوگرد هم ده ريش شان زديم که « آنقدر سوخت که بگريست» بالا جنگسالا بي غيرت که به گريستن شدن شاعر بطرپ ديوان غزل خود رپتن او کصه مردکه « قسمت زده» بر وزن «خدا زده» ده کتاب خود نوشته کدن او کتاب شان بنام « چادر» کانادا روان کدن که ده انشتارات هژبر چاف شون!

 

 

برخي را گمان بر اين است كه شعر بهار سعيد الحان ازين بارها و جوهر ها تهيست و ازين حرفها فارغ. من، اما، دراين باب ‌انديشه اي ديگر دارم. به باور من، شعر هاي بهار سعيد الحان با تمام برهنه گي و تن پويي و هوس پناهي اش، شعر رساي آزاديست.

 

ب. شنوا صاب! شوما بما يکبار نشان بتين که کودام کاکه جوان ميگوين كه شعر بهار جان از جوهرها تهي استن و از حرپها پارغ. ولاهي چشم شان کور ميکونيم. ولاهي زبان شان از بيخ کطع ميکونيم. ولاهي ديل شان از دوغ بد ميکونيم.

او خپه نشوي ب. شنوا صاب ! شوما هم کمي ده ديل تان مرداري دارين بخاطري که دوطرپه ميزنين. کم کم ميده گک ميده گک او غير مستکيم بر سر بهار جان تهمت هم ميکوني. بالا ما مردوم خو ده اشعار بهار جان کودام « برهنه گي و تن پويي و هوس پناهي » نديديم. البته همو گف دوم تان از بيخ و ريشه صيح استن که شعر بهار جان « شعر رساي آزادي» استن. نمونه آزاديخواهي بهار جان تکديم ميکونيم:

 

لبي تا در لبانت مي گذارم

که شايد وصل تو بخشد قرارم

ز بس لذت بود در بوسه هايت

لبانم را بده طاقت ندارم

 

او اي شعر خو کول مردوم مي پامن که سمبوليک استن او هدپ شان خلع سلاح عمومي توسط کواي صلح ملل متحد استن . بها جان ميگوين : ما به احترام مپکوره مشارکت ملي کرزي صاب ، اسلحه خود بالاي اسلحه شوما مي گذاريم که شايد همي وصال ملي به وطن ما آرامي او کراري ببخشن. او گرچه ده مشارکت ملي لذت زيات استن خو بازهم ده شرايط پعلي وطن ما ولاهي بر سر  مشارکت ملي او خلع سلاح هم زيات اعتبار نيستن.  لذا تو همي اسلحه ما باز فس به خود ما بده که اگه کس سر ما حمله کدن، بالا ما ديگه حوصله او طاکت نداريم .

چن چن خواننده گاني که مپهوم بديع او بيان اشعار سمبوليک نمي پيامن شايد بگوين بهار جان ضد و نکيض سرودن که اسلحه ما فس بده ما طاکت نداريم! نه اينجه شاعر از صنعت « احتياط و دور انديشي» استپاده کدن يعني ما اسلحه خودش بالاي اسلحه تو ميگذاريم که شايد کول گفاي مخپي او فوشيده مابين ما و تو حل و پصل شون . اما اگه نشد يا تو بر سر ما وار کدي بالا ما هم مجبور استيم سر شوما وار کونيم. لذا ما اسلحه خود بالاي اسلحه تو مي گذاريم نه به زير اسلحه شوما . اگه ديديم شرايط سياسي يا نظامي خراب شدن تو باز اسلحه ما فس بته . او وعده ميکونيم که فس از هر زد و خورد مختصر ما باز بالاي اسلحه تو مي گذاريم او تو بازهم اسلحه ما فس بته او ما باز هم بالاي اسلحه تو مي گذاريم .

بالا مشارکت ملي هم به گپته مشران لويه جرگه او کشران کانون اساسي کار يک روزه دو روزه نيستن . اي خودش يک فروسه طويل المدت استن . همي داد و گرپت ها نباشن مپت و مجاني خو نميشون که هر کس اسلحه خود بيارن او ده زير زير زير اسلحه  دشمن بگذارن او خودشان بدست خود شان خلع سلاح بکونن!

نمونه سياسي شان تکديم ميکونيم: مارشال کسيم پهيم اسلحه خود زير اسلحه والي اسمعيل خان گذاشتن؟ نگذاشتن. جنرال دوستم اسلحه خود زير اسلحه کومندان عطا گذاشتن؟ نگذاشتن. گمشکو ب. شنوا صاب گفاي مخپي او فوشيده زيات استن اما گوش شنوا؟

 

ادامه دارد .

 

¤ نوشته شده در ساعت 18:26 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:36  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

شنبه، 3 اردىبهشت، 1384

مطالب جديد

قسمت اول

 

آتشکي ده بهارستان

درنگي بر بي شرمي شعـر بهار سعيد  

نوشته : ش. بينوا 

 

به جواب

 

آتشي در خارستان

درنگي بر برهنه گي شعـر بهار سعيد الحان

نوشته : ب. شنوا

 

مکدمه 
 

ده شار كندار يک دکانک سلماني بودن كه ما مي رپتيم او سر و ريش خود تراش ميكديم. بالا يك خانوم آمده كه "بيا مرا بتراش" او  ولاهي ما از خجالت حيران مانديم كه کجايش تراش کونيم او چي کسم تراش كنيم؟  خو باز خوب كه پكر زديم او پکر زديم او پکر زديم ياد ما آمدن که ده اروفا و امريکا و کانادا يگان يگان خانوم ها هم سر خود تراش ميكونن بخاطري که مود استن .

 
بيا به دست خود ما سرت تراش كونيم  
ولا كشنگ تر از كاسه هاي آش كونيم

بيا بيا بخدا ما خودش تراش كونيم  
تراش لا چه كوني ، کار جابجاش كونيم  
 

او ده جريان تراش کدن تراش کدن بوديم که يک نوشته گک هم بدست ما اپتادن بنام آتشي در خارستان / درنگي بر برهنه گي شعـر بهار سعيد الحان / نوشته : ب. شنوا . او يک گف مخپي او فوشيده براي تان عرض ميکونيم : بالا ما که ديديم هر کس نام موستعارش جور ميکونه او مطالبش نوشته ميکونه ما هم نام موستعار ش. بينوايش انتخاب کديم

او ولاهي هرچه که ده فايين برنگ سياه ميخوانين نوشته اصلي ب. شنوا استن او هرچه برنگ آبي مي خوانين نوشته ماما لندهور استن. اي نوشته بزور سخي شاه مردان ده سه کسمت خلاص شان ميکونيم او ده آخر نتيجه گيري نهايي خودش مي کونيم.

 

آتشي در خارستان ب.شنوا صاب چنين شروع مي شون:

بهار سعيد الحان را بدرستي نمي شناختم، شنيده بودم كه بانو شاعري به اين نام داريم، اما ميسر نشده بود كه به سروده هايش دقت كنم. اگر گاهي در جايي شعري از وي ديده باشم، ناديده گذشته ام.

 

ولاهي ما خودش يک وخت خوشبخت بوديم که بهار سعيد الحان بدرستي نمي شناختيم، او ولاهي نشنيده هم بوديم كه بانو شاعري به اين نام داريم، بالا ميسر هم نشده بود كه سروده هاي شان دکت كونيم. اگه گاه بيگاهي ده کدام جايي شعري از بهار جانش ديده باشيم، چشم و گوش خود فوشيده از فالويش گذشته ايم که کودام کس ماره نبينن او بي ادبي ماپ بداخلاک او بيشرم گوپته بر سر شخصيت ما تبصره نکونن.

 

نخستين بار، در مجله « نوبهار» (چاپ آلمان ) بود كه با بهار سعيد الحان آشنا شدم. سروده هاي «بي بهار»، ‌«اما » و   «بيا مرا بتراش »‌ را خواندم ودلباخته پاكيزه گي كلامش شدم.

 

نخستين بار که ما را خدا زد او رسول شرماند ، ده سايت « آريايي» بود كه با بهار سعيد آشنا شديم. سروده هاي «بيا در بسترم امشب » و   «بيا مرا بتراش »‌ مخپي او فوشيده خوانديم او ديلباخته و جيگر باخته ((پاكيزگي!)) كلام سکسيانه شان شديم. البته بزبان روشنپکري امروزي به اشعار سکسيانه مي گوين : اشعار اروتيک !

 

بهار ورد زبانم شد. چه درنامه، چه در تيلفون و چه در ديدارهايم به هركسي رسيدم از بهار گفتم. همينگونه بود تا اينكه عزيز كم همتايم « وهاب فروغ طبيبي» كه خود گنجينه خوبي هاي گمگشته انسان هست ـ يك  نوار يا كست سروده هاي بهار الحان را كه با صداي خود شاعر ثبت شده است برايم فرستاد.

 

مالومدار که بهار ورد زبان ما هم شدن. چه ده نامه، چه ده تيلپون و چه ده ايميل ها و ديدارها ده فرخانه او فالتاکخانه به هركسي رسيديم از بهار گپتيم او از اشعار سکسيانه يا اروتيکي شان ياد کديم. تا اينكه عزيز كم همتاي ما « محترم آدمک » كه خود گنجينه طنزهاي چرسيانه فرخانه جاپرخان استن ـ يك ويديو كست سروده هاي بهار جان به صداي خود شاعر او به اکت هاي خود شاعر براي ما پرستادن. او بالا کصه طنزيانه اروتيک شان بنام اندر کمالِ صاحب جمال، بانو بهارِ الحان شوما خود ده فرخانه جاپرخان خواندين که حاجت به تکرار نيستن.

 

شنيدن شعر هاي ثبت شده در نوار مرا از خودم ستاند. در شعر رها شدم، ‌چنانكه در جلگه‌ سبز در پايكوبه آبشار لطيف و نرم ريز،‌در ميانه آبگيره صاف و تميزي به آرامي فرو رفته باشم. به شعر، به حرف حرفش، به بند بندش، خودم را مي سپردم، باز رهايي بود و رهايي بي پايان. نوازش روح بود و زمزمه روشن خواهش انسان.

 

ديدن و شنيدن شعر هاي ثفت شده در ويديو کست ما را هم مثل ب. شنوا صاب از خودما ستاندن. ما هم بي ادبي او خجالتي ماپ ده مابين شعر شان بي رکم "رها" شديم، ‌چنانكه در يگان پيلم هاي ممنوعه از فشاور فاکستان او يا ده پايكوبي يگان پلم هاي اروتيکي هاليودي که براي بيننده گان کمتر از هژده ساله ممنوع استن ،‌ دور از جان شوما باشن او گول گلاب بروي شوما باشن مثلي که ده گودال ابتذال به آرامي پرو رپته باشيم. به شعر، به حرپ حرپش، به بند بندش، خودم را مي سفردم، باز خجالت زدگي بودن او خدا شرمانده گي او فشيماني بي پايان. شکنجه روح بودن او مالومدار که زمزمه تاريک خواهشات نپساني انسان.

 

آري ! بدين سان، من با شعر بهار الحان، انس يافتم. ولي دلتنگم ازينكه ديدم ديگراني هستند كه بهار را «شاعر هرزه گي ها»، « شاعر هوسهاي پليد» و « شاعر پورنوگرافي محض» ميخوانند، محكومش مي كنند، سنگسار-  هيهات.

 

آري ! بدين سان، ما هم مثل بچه جوانکاي شوخ و شنگ و اروتيک گرا و داراي انديشه هاي سکسيوکراسي با شعر بهار الحان، انس ياپتيم. ما هم دلتنگ استيم ازينكه ديديم پکط يکي دو نپر محدود استن كه بهار جان ما ره «شاعر هرزه گي ها»، « شاعر هوسهاي پليد» او « شاعر فورنوگراپي محض» ميخوانن، محكومش مي كونن، سنگسار -  هيهات! آيا ديگه مردوما شعر نمي پامن يا بهار جانش خوش دارن ؟

 

البته يک گف مخپي او فوشيده هم عرض کونيم که تا خواندن مکاله ب. شنوا صاب ما خبر نداشتيم که بهار جان چند سال فيش از فروگرام فرخانه جاپرخان هم «شاعر هرزه گي ها»، « شاعر هوسهاي پليد» او « شاعر فورنوگراپي محض» خوانده شده بودن او اعضاي بيخبر فرخانه جاپرخان تا بحالي خبر نداشتن!

 

ليلا صراحت روشني، حميرا نگهت دستگيرزاده، ثريا واحدي،‌ناديه فضل سادات،‌ بهار سعيد الحان و ديگراني مانند ايشان، در نگاه من، دار و ندار شعر و شاعري امروز زنان ميهن ما اند. اين ها خوشه هاي خون اند بر پيكر به خاك غلتيده  و پامال شده زن اسير سرزمين ما،‌ ستاره هاي درخشان اند در بي نهايت تيره گي و تاريكي، نور مهتابند كه از روزنه هاي تنگ به درون دخمه هاي تاريك راه مي جويند.

 

بالا ماما لندهورش هم ميپامن که مرحومه ليلا صراحت روشني، حميرا نگهت دستگيرزاده، ثريا واحدي، ‌ناديه پضل او بالا خالده پروغ ، پوزيه رهگذر ، راحله يار، او از دنياي مجازي فرشين بلاگ پريبا آتش ، زينت نور ، او چن چن همشيره جاناي وبلاگي ديگه هم دار و ندار شعر و شاعري امروز زنان ميهن ما استن . ما هم اپتخار ميکونيم که اينا خوشه هاي شراپت او نجابت استن بر فيكر بخاك غلتيده و فامال شده زن اسير سرزمين ما . اينا ستاره هاي درخشان استن ده بي نهايت تيره گي و تاريكي، او اينا نور آپتاب و ماهتاب استن كه از روزنه هاي تنگ به درون دخمه هاي تاريك راه مي جويند.

او خوشبختانه اي ره هم مي پاميم که نوشته کدن نامهاي مذکور ده فالوي نام بهار سعيد بالکل غلط استن . بخاطري که اشعار همشيره هاي وبلاگي او غير وبلاگي ما داراي آبرو و حيثيت و عواطپ ظريپ زنانه استن. البته اونا هم اشعار عاشکانه مي سراين و از عشک مي گوين از محبت مي گوين حتي از بوسه و هجران و وصال و دوست داشتن مي گوين اما مثل بهار جان سير و فياز و فودينه مسايل خصوصي و محرمانه خود فيش چشم مرد و زن فاش فاش نمي کونن او به کس نميگوين که خداوند نشان نته "... در بسترم امشب". پکط يک نمونه شان تکديم ميکونيم:

 

از همشيره جاناي وبلاگي او از بيرادرجاناي وبلاگي خود فرسان ميكونيم كه شوما مردم كه شعر او غزل او كصيده ميپامين همي شعر بهار سعيد بما واضح بكوني كه سمبول هاي شان چي استن:

 

درديده من بسکه هوس انگيزي

چون وسوسه  شکستن پرهيزي

تا نام ترا در دهنم بگذارم

بنگر که ز هر کنج لبم ميريزي

 

بالا همي خو اصلن شعر نيستن ، "چيستان" استن. حالا شوما بگويين كه جواب چيستان چيستن؟

 

نه نه نه! خاهش ميکونيم فيام مخپي او فوشيده اي شعر مکبول بهارجانه براه کج نبرين. بگپته ب شنوا صاب گف طرپ فورنوگراپي او پلمهاي خراب خراب که ديدن شان بري بيننده گان خوردتر از هژده ساله ممنوع استن نبرين . هرجاي که گف از "ريختن کدام چيز از هر کنج لب" ياد شودن شوما حتمن اوره براه کج نبرين.

خوب اگه شوما نمي پامين ماما لندهورش چيستان حل ميكونه. جواب اي چيستان بهار سعيد "نصوار" استن. ثبوت شان تكديم ميكونيم:

كوت كوت نصوار كه ده دكانها سيل مي كونيم هوس خريدن شان ميكونيم كه كاش بجاي كطي نصوار كول همي کوت نصوار  شان از ما ميبودن. او بالا بر سر مپلسي او بي فيسه گي وسوسه شان هم ميكونيم كه ما ره خو داكتر صاب دندان از كشيدن نصوار فرهيز دادن. بالا باز كه اي نصوار ميبينيم شكستن فرهيز هم ده ديل ما زنده مي شون. او بالا چون اي نصوار خيلي كيمت استن خريدن شان خو زور ما نميرسن بالا ديل ما بي طاکت ميشون او تا كه نام نصوار به زبان مي آوريم ولاهي خود هموس كه خود تان بنگر: از حسرت نصوار نکشيدن گول گولاب بروي شوما لعاب دهان از كنج لبان شاعر جويچه گک واري تار ميکشن  او ميريزن ميريزن ميريزن. او بالا ده ديل ماما لندهورش ميگرده که همي شاعر خو يک وختي سروده بودن که بيا در بسترم امشب ، بستر شان خدا به خود شان او به محرم راز شان مبارک کونن ، بايد از روي حس بشر دوستي  شمله لنگوته خود بگيريم او كنج هاي لب خودش فاك كونيم. باز ولاهي ميترسيم که زمانه خراب استن خدا نخواسته همي شاعر که بگپته ب.شنوا صاب با اپکار و احساس خيلي ((فاکيزه)) تشريپ دارن، نشوه که فاک کدن کنج لب توسط شمله لنگوته ما سر شان بد نخورن او ماما لندهورش به کدام مصيبت بند نمانن!

 

ادامه دارد

 

¤ نوشته شده در ساعت 18:55 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:35  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

پنجشنبه، 1 اردىبهشت، 1384

مطلب جديد

شعري براي بهار جان  + جواب به چن ايميل

 

سلاماليکوم همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي

يک چن گف مخپي او فوشيده براي تان بگوييم : ولاهي اصلن امروز نوبت تحليل و تجزيه دو نوشته جنجالي بودن ، يکي نوشته محترم  ب .شنوا او ديگه نوشته محترم عزيز جرئت صاب از سايت وزين آريايي که هر دوي شان به طرپداري او دپاع از طرز  تپکر و طرز شاعري بهار جان بودن  او هپته اي فيش هر دوي شان چاف کديم. .

چون هنوز از فروگرام ما کم از کم ده روز ديگه باکي ماندن ، ما گوپتيم هنوز خو وخت زيات استن . بيا که اول مثل موحترم صادق پيکار که به جواب شعر "بيا در بسترم امشب" بهار جان يک شعر سروده بودن تحت عنوان "بيايم با سرم امشب" ، ما هم يک شعر نيمه کلاسيک او نيمه نيمايي سروده کونيم به جواب شعر "بيا مرا بتراش" بهار جان!  او تبصره بر سر دو مطلب گذشته هنوز جاي بجاي ماندن. يار زنده صحبت باکي! اما فيش ازي که شعر ماما لندهورش بخانين ، جواب چن چن ايميل شان به اساس نوبت بخانين.

 

اول :

نويسنده : .....

نام مستعار انتخابي: ندارد

سبجيکت ايميل : your Nice weblog!

جواب

سلاماليکوم بيرادرجان! هم از ايميل تان Thank You v.much ميکونيم و هم از سبجيکت شان . مگر ولاهي شوما ما مردومه هم سرگردان ساختين او هم تاواني او هم علت تاخير درReply  روان کدن  هم همي گف بودن. شوما ايميل تان بزبان انگريزي نوشته کده بودين. بالا ما متن شان اول به اکه مردان کول نشان داديم. اکه گوپتن که ما غير پارسي يک زبان ديگه ميپاميم که ازبکي استن. باز فيش معلم صاب حاجي عبدالمنان تنباکو برديم . ايشان پرمودن که ما غير پارسي يک زبان ديگه ميپاميم که عربي استن.  باز فيش چمن لالا او کاکا گلاب برديم او  اونا گوپتن که ما غير پارسي يک زبان ديگه ميپاميم که فشه اي استن. خلاصه ده بزن ، ده بزن او ده بزن بزور ديکشنري ايميل انگريزي تان خانديم. ما شوما ره به فرخانه جاپرخان welcome   مي گوييم . لطپ تان سفاسگزاري ميکونيم . امشالا که بزودي به شوما ايميل مستکل او خصوصي هم روان ميکونيم. او خواهش ما اي استن عزيز جان بيرادر که ايميل هاي آينده خود شان به زبان پارسي نوشته بکوني که انگريزي کول ما مثل پارسي و فشتوي کرزي واري ضعيپ استن. او بالا از همو کار ديگر شما هم تشکور ميکونيم.  بالا هر وختي که وخت داشتين يگان يگان چکر احوال فرخانه ره بگيرين او ده آينده کريب ايميل مپصل هم براي تان نوشته مي کونيم

 

دوم

نويسنده : ....

نام مستعار انتخابي: شرابي

سبجيکت ايميل : Qaderdani

جواب

سلاماليکوم لالا شرابي ! بيا بيا بيا عزيز جان بيرادر که ده فرخانه جاپرخان يک وجود مبارک شوما کمبود بودن. گرچه شوما هم ايميل خود تان به انگريزي نوشته بودن اما محتواي کلمات شان پارسي بودن. از شوما بازهم تشکور ميکونيم. "قکدرداني" شوما هم خانديم او ما اپتخار ميکونيم که دوستاي فرخانه روز بروز زيات شده مي رون. چرسي هاي فرخانه به شما ويسکي سکاچ خوش مي خواهن. بالا هر وختي که نشه اي تان اوج گرپتن براي ما يگان يگان چيزهاي سرشار نوشته بکونين که از شوما بوي اشنايي مياين. او خواهش ما اي استن عزيز جان بيرادر که ايميل هاي آينده خود شان به زبان پارسي نوشته بکونين. از شما ممنون تان مي شويم.

 

سوم

نويسنده : ....

نام مستعار انتخابي:  aber

 

سلام. از امريکا به عرض ميرسد که ديگر بهار سعيد تنها بهار سعيد است و از همسر ش آقاي الحان جدا شده در کتاب "چادر" خود شاعر تقاضا نموده تا در کنار نامش نام الحان را نبرند اگر بازهم مضمون پرخانه فقط سر بهار سعيد مي چرخيد و چيزي نوي نداشتيد در نظر داشته باشد او په درناويه

جواب:

سلاماليکوم عابر جان!‌ بالا ما از همي گف شوما تشکور مي کونيم. او کول فرخانه خبر مي کونيم که نظر به فيام عابر جان از امريکا ديگه بهار سعيد تنها بهار سعيد استن او از موحترم الحان جدا شدن او ده کتاب شعر خود شاعر تقاضايش نموده که در کنار نامش نام الحان را نبرن. مگر همي يک سوالک اجازه باشن همتو زن شاعر و هنرمند که تعريپ ها و توصيپ هاي شان از زبان جرئت صاب او از زبان ب . شنوا صاب شنيديم چرا بايد از شوهر خودشان جدا شون ؟ گمشکو بيرادرجان! اگه جواب هم نتين فروا نمي کونه بخاطري که موضوعات شخصي و پاميلي استن او ماره به موضوعات شخصي و پاميلي مردوم غرض نيستن.

 

چهارم  :

نويسنده : ....

نام مستعار انتخابي : مخمور

سلاماليکوم مخمور جان ! عزيز جان بيرادر ده فرخانه جاپرخان خوش آمدين گرچه شوما هم ايميل خود تان به انگريزي نوشته بودن اما محتواي کلمات شان پارسي بودن. از شوما بازهم تشکور ميکونيم. ما اپتخار ميکونيم که دوستاي فرخانه زيات شده مي رون. چرسي هاي فرخانه به شما خمار خوش مي خواهن. بالا هر وختي که چورت تان برابر بودن براي ما يگان يگان چيزهاي مخمورانه نوشته بکونين که از شوما هم بوي اشنايي مياين.

 

فنجم :

نويسنده : ....

نام مستعار انتخابي: ....

جواب:

برو گمشکو اي ايميل شان دو روز باد جواب نوشته مي کونيم. حالي مي پاميم تمام شوما چشم درد فوشت شعر ماما لندهور ميگردين که جواب بهار جانش چي داده ان:

 

اول اصل شعر شان بخانين او به تعکيب شان شعر  جوابيه:

 

بيا مرا بتراش

 

شاعر : بهار سعيد

 

بيا مرا بتراش اي تنم بدستانت

به بت سراي دلت در شبان رويايي

بيا مرا بتراش تا سحر مرا بتراش

به لمس و بوسه و ناز و نياز و زيبايي

 

بيا مرا بتراش در حرير و ابريشم

به بستر شب تنهاي سوز عريانت

به شوق پنجه کشيدن ز پاي تا به سرم

چو نور وسوسه ي شمع ذوق چشمانت

 

زبوسه ريز لبانت ببار گل به تنم

شراب تشنگي عشق در گلويم ريز

ببر دلم به سر بالهاي مژگانت

به جذبه هاي نگاهت زخود فرويم ريز

 

بکش مرا به خم و پيچ هاي آغوشت

به کوره ي نفست آتشم کن ، آبم کن

ميان عشق قوي پنجه ي دو بازويت

بگيرم و بفشار ، بشکن و خرابم کن

  

بيا مرا بتراش اي تنم بدستانت

به بت سراي دلت در شبان رويايي

بيا مرا بتراش تا سحر مرا بتراش

به لمس و بوسه و ناز و نياز و زيبايي

 

اينه آمديم  تراش کونيم

 

شاعر : ماما لندهور

 

بيا به دست خودش ما ترا تراش كونيم 
و ماچ هاي پراوان به هر سو فاش
* كونيم  
چو ما تراش كونيم لا تو هم تكان نخوري 
خدا نخاسته يك جاي تو خراش كونيم 
 
بيا تراش كونيمت به پصل سبز "بهار" 
بيا "بهار" كه در دل نمانده است كرار 
به هر كدم بكونيمت مكدسات نثار 
پداي آمدن تو همي كطي نصوار 
 
بيا تراش كونيم هر چه گپته ايد كبول 
ولي ز وزن عروضي ولا شديم ملول 
ميان ما و تو وزن عروضي است پضول 
پعول و پعل و پعولن پعول و پعل و پعول 
 
بيا تراش كونيمت به شكل نيمايي 
بيا بيا « به سر ما » نگار هر جايي 
ولا كه لنگي خود را به راه پرش كونيم 
خبر شدم كه خرامان تو باز مي آيي 
 

بيا تراش كونيم 
واه 
واه 
واه 
كربان دي شمه 
به فرخانه خوش آمدي 
خوش آمدي نگاري 
سلاماليكوم بهاري 
 

چه حال داري ؟ 
جان مان تو كه جور اس ؟ 
پضل خدا 
مخپي و فوشيده بگو 
طبيعت تو چطور اس ؟ 
 

از مه اگر بفرسي 
نام مه لندهور اس 
از شار كندارشيم 
به كله دستارشيم 
عاشك نصوارشيم 
جان 
جان 
جان 
نميزنيم چرس به نوك زبان 
بيا تراشت كونيم  
 
واه كه "بهاران" شده 
هوا فريشان شده  
ديده ما به روي تو واله و حيران شده 
سينه ما ز گرمي ات كباب و بريان شده 
و شوک ما براي تو ببين نمايان شده

 
ما ده كصي يي چككش نيستيم  
او ده كصي يي پلكش نيستيم  
واه كه بهاران شده  
بيا تراشت كونيم 
 
باش تو كه ما حاپظه ره گم كديم 
يا كه كدام فوشيده ره گم كديم 
ني بخدا كاپيه ره گم كديم 
او كه بفاليم 
بفاليم 
به شما مخپي و فوشيده بگوئيم  
كه ما ياپتيم 
ياپتيم 
ياپتيم 
ياپتيم 
كاپيه شعر مه خنده واريس  
خنده خو شادي و خوشالي ماس 
خنده بهاران خيالي ماس 
خنده بشاشي تست 
به يك شبه شاد و بشاشت كونيم 
بيا تراشت كنيم

 

*...... « فاش = پاش »

 

¤ نوشته شده در ساعت 20:53 توسط چرسيوکرات های پرخانه 
 
 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:34  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

 دوشنبه، 29 فروردين، 1384

 چن چن گف مخپي او فوشيده

 

سلاماليکوم همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي!

 

گف اول : امروز ما يک نوشته جالب او خاندني جديد چاف مي کونيم . چون اصل امانتداري بر وجدان چرسيوکراسي ما حکم ميکونن که محل اکتباس شان اپشا کونيم، اينه منبع شان ذکر ميکونيم: اي مکدمه همراي اشعارهاي جديد بهار جان سعيد الحان ما از سايت وزين آريايي گرپتيم که ازين خاطر از موحترم عزيز جرئت صاب تشکور ميکونيم .

غيب گوپتن کار ذات خداي تعالا استن ، اما گف مهم اي استن که وکتي که فرخانه جاپرخان فروگرام چن شب با بهار جان سعيد الحان شروع کردن ، سايت آريايي مطلب خود شان پرتاپرت حذپ کردن. چرا حذپ کردن؟ ماما لندهورش چي مي پامن؟ ما خو جامع الکمالاتش نيستيم که تمام رازهاي مردوم بپاميم .

او حک شان حک بگوييم ناحک شان ناحک بگوييم خوب کدن که حذپ کدن . شيرواري حذپ کدن نرواري حذپ کدن . ديل شات بايسيکيل شان. اگه ما يک مطلب خودش از فرخانه جاپرخان حذپ کنيم کسي بما گوپته ميتانن که چرا حذپ ميکوني؟ بالا ديل هر کس او وبلاگ هر کس.

او عساکر امريکايي که ده عراک او اوغانستان مردوما ره حذپ ميکونن، کسي گوپته ميتانن که چرا حذپ ميکوني؟ ديل شان او وبلاگ هاي شان.

گف دوم : اپسوس اپسوس که فرونده رعنا خان مخپي مختومه اعلان شد . باز ولاهي چن چن سند خطرناک بدست ما اپتادن . حيران استيم که بکدام نام موستعار ده کدام وبلاگ چاف شان کونيم؟

گف سوم :  ما يک مطلب مستند داشته بوديم بنام دزد شان گير کديم/ با فشتاره شان گير کديم در باره استاد صباح. ولاهي باز هم موحترم استاد صباح عين کار خود از سر  شروع کدن. بالا لندهورش هم مجبور استن که عين کار خود از سر شروع بکونن. حالي خو کار ما به زلف يار بند استن ، بخير بتاريخ اول ماه مي که روز کارگر هم استن باز صيح گف مي زنيم.

گف چارم :  اگه ياد شوما باشن ما گوپتيم که چن چن از روشنپکرها برناحک آوازه ميکونين که بهار جان سعيد الحان ده مابين فرخانه جاپرخان ترور شخصيت ميشون. بالا حتي اي گف هم علاوه ميکونن که ماما لندهور از مخالپين بهار جان او اشعار  بهار جانش استن. باز مي گوييم ولاهي به تکرار مي گوييم که شايد ما از مداپعين درجه يک بهار جان او اشعار عاشکانه او عارپانه شان باشيم مگر گف مخپي او فوشيده اي استن که از شرم به کس گپته نمي تانيم. بالا همي دروغ خو تاريکي ايمان استن ، شوما خودش بگو : شعر "بيا در بسترم امشب" خوش نکدين ؟ مزه ندادن ؟ پوتوکافي شان ده ديسکيت ثفت نکدين؟ سه سه دپه از سر نخاندين؟ اي ظالم ها ، چتور  خود شان بکوچه حسن چف مي زنين؟ ماما لندهور بر سر کول تام مي پامن . امشو اشعارهاي بري تان چاف ميکونيم که "بيا در بسرم امشب" يادتان برون:

 

گف فنجم : شوما بلکل موطمين باشين که ما مطلب آتشي در خارستان  هم پراموش شان نکديم . بالا ديگه سبا بخير و خوبي به زور زيارت سخي شاه مردان هر دو مطلب همراي اکه مردان کول تحليل و تجزيه شان ميکونيم .

 

لذا تا دو روز ديگه : خداي پامان

 

 

مطلب جديد : بهار  سعيد الحان

 

شاعران مردمي و متعهد در همه ي زمانه ها داراي جهان بيني و پويندگي بوده و روشنگران مردم روزگار خويش بوده و هستند و با سلاح پر نيروي قلم و طبع نازک انديش به جنگ با جهل و تعصب که مادر همه ي بدبختي هاي جوامع بشري است پرداخته اند. سايت آريآيي افتخار دارد که اينک با آغاز بهار نو و سال نو 1384 خورشيدي به معرفي  دو جلد کتاب شاعران معاصر کشور مي پردازد.

 

بهارسعيد در شهر کابل متولد شده ، ليسه رابعه بلخي را به پايان رسانيده ، سپس در دانشکده ادبيات کابل ليسانس واز دانشگاه تهران سند فوق ليسانس را بدست آورده است. وي بعد از ختم تحصيل و مراجعت به وطن مجبور به ترک ديارش گرديده است.

اخيرا کتابي تحت عنوان « چادر »  سروده هاي تازه بهار سعيد بدست ما رسيد. اين اثر گرانبها با قطع و صحافت بسيارمقبول در   136 صفحه در کانادا توسط انتشارات هژبر شينواري طبع گرديده است. اگر نيک نگريسته شود بهار سعيد در نقش يک شاعر متعهد و مسئول در برابر جامعه ي از هر نظر عقب مانده ( زن شرقي ) دست به يک انقلاب « ويژه » زده است و در واقع با ظهورشعر او، « زن شرقي » با شيوه ظريف و زنانه متوجه حقوق حقه اش که بزرگترين آن « جنسي » ميباشد ، گرديده است.

او با شهامت به « زن شرقي»  نشان داده است که در رستاخيز خود بايد بيش از اين در پرده هاي اوهام و ناداني باقي نمانده و برابري خود را با مردان از هر جهت مورد توجه قرار دهد. پس کاريکه بهار سعيد دراين مرحله انجام داده است پيامد هاي بزرگي در راه مبارزه ي « زن شرقي » براي کسب آزادي و احقا ق حقوق زن خواهد داشت و آناني را که همواره احساس خود را مخفي ميکرده اند و متاسفانه هنوز هم ميکنند آموزش ميدهند که برخلاف غرايز طبيعي و انساني خويش از ابراز لطيف ترين و زيباترين احساس خود شرم و خجالت نکنند.

در اينجا سخن را کوتاه ميکنيم و شما را به عمق درياي بيکران انديشه هاي اين شاعرفرا مي خوانيم و مرواريد هايي را از آن برداشته پيکش شما مي نماييم. خوانش اين سروده هاي بهار سعيد براي همه دوستدارن شعر و ادب ضروري پنداشته ميشود.

 

 نمونه اشعار بر گرفته شده ازاين اثر گرانقدر :

 

افشان

 

از دور دستان ترا تا بازوانت چيده ام

از قله هاي شانه ات در آرزو لغزيده ام

لبهاي شيرين ترا در شعر ها بوسيده ام

درد طلب هاي ترا اينگونه درمان ميکنم

 

ترسم

 

يک بوسه گرفت و برد لب هاي مرا

از بستر من ربود شب هاي مرا

ترسم که اگر تنم بدستش برسد

تاراج کند صبر طلب هاي مرا

 

چشيدن

 

من بدستان تو آيم که تنت را بچشم

روي لبهاي تو لغزم دهنت را بچشم

پنجه هايم بدرد چاک گريبان ترا

لمس آن سينه بي پيرهنت را بچشم

بر زنم با مژه ها در شکن مژگانت

ديدگان غزل آراي منت را بچشم

بکشم در نفسم عطر نفس هاي ترا

سينه در سينه دل افروختنت را بچشم

گوش روي دهنت مينهم و ميکوشم

کز روش هاي لبانت سخنت را بچشم

تا بداني شب پرهيز چه صبحي دارد

شبت آزارم و صبح بدنت را بچشم

 

تشنه

 

به استقبال بيت زيباي فرخي يزدي

 

« شب چو در بستم و مست از مي نابش کردم »

ساقي فتنه شدم شوق عذابش کردم

چشم او جام عطش بود و مرا ميطلبيد

ريختم در نگهش تا که خرابش کردم

لب او را بگرفتم که چشم طعم شراب

آب شد در دهنم نوش چو آبش کردم

شعله عشق شدم دور دلش پيچيدم

اشکها ريخت چو در خويش کبابش کردم

تا فرستاد تنتش را که تنم را ببرد

ناز را حادثه راه شتابش کردم

تا سحر در طلب آب ، عطش مي پيمود

تشنه جان بردمش و غرق سرابش کردم

آنقدر سوخت که بگريست شرر در غزلم

مرد قسمت زده بخت کتابش کردم

 

گلبو

 

گل شب بو زنم در گيسوانم

که يارم تا رسد گلبو بمانم

به لبهايم بمالم لاله ها را

لبش را با لبانم گل نشانم

 

دور افتاده

 

فقط يکبار مينازم به بختم

که انگشتان من گردد بمويت

بسوزد هر دو دستم تا به بازو

ز لذت هاي داغ لمس رويت

 

فقط يکبار درچشمت ببينم

که مژگانم بمژگانت تنيده

بيارد گونه ات را بهر رويم

نفس هايت که در مويم وزيده

 

فقط يکبار اگر آهو بگردم

خرامم روي دشت سينه تو

شود رام علفزار حلاوت

حريص وحشي ديرينه تو

 

فقط يکدم اگر درهم بپيچيم

دو دور افتاده از يک غم رسيده

دو هجران ديده در يک قد ستاده

دوتا دل داده در يک دل تپيده

 

شايد

 

لبي تا در لبانت مي گذارم

که شايد وصل تو بخشد قرارم

زبس لذت بود در بوسه هايت

لبانم را بده طاقت ندارم

 

هوس انگيز

 

در ديده من بسکه هوس انگيزي

چون وسوسه  شکستن پرهيزي

تا نام ترا در دهنم بگذارم

بنگر که ز هر کنج لبم ميريزي

 

دزدانه

 

زپيراهن تنت را گر ربايم

ز راه گردنت دزدانه آيم

بريزم با لبم در سينه تو

کشم قلب ترا با بوسه هايم

 

بيا مرا بتراش

 

بيا مرا بتراش اي تنم بدستانت

به بت سراي دلت در شبان رويايي

بيا مرا بتراش تا سحر مرا بتراش

به لمس و بوسه و ناز و نياز و زيبايي

 

بيا مرا بتراش در حرير و ابريشم

به بستر شب تنهاي سوز عريانت

به شوق پنجه کشيدن ز پاي تا به سرم

چو نور وسوسه ي شمع ذوق چشمانت

 

زبوسه ريز لبانت ببار گل به تنم

شراب تشنگي عشق در گلويم ريز

ببر دلم به سر بالهاي مژگانت

به جذبه هاي نگاهت زخود فرويم ريز

 

بکش مرا به خم و پيچ هاي آغوشت

به کوره ي نفست آتشم کن ، آبم کن

ميان عشق قوي پنجه ي دو بازويت

بگيرم و بفشار ، بشکن و خرابم کن

  

بيا مرا بتراش اي تنم بدستانت

به بت سراي دلت در شبان رويايي

بيا مرا بتراش تا سحر مرا بتراش

به لمس و بوسه و ناز و نياز و زيبايي

 

¤ نوشته شده در ساعت 19:53 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:32  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

شنبه، 27 فروردين، 1384

مکدمه : از خود ماما لندهور

 

سلاماليکوم همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي!

بالا يک تعداد شوما چرا اين کدر وارخطا او جيگرخون بودين؟ هنوز هم  بيخي شروع پيلم استن. اصل تبصره هاي هاليود او باليودش خو ما هنوز شروع نکديم.

فانزده شب ديگه هم همي فرگرام استن . کارها خود بخود نرمک نرمک فيش مي رون . شوما چرا برناحک فيشبيني کده بودين که کسي آمده و  بهار جان الحان سعيدش ترور شخصيت ميکونه؟ نه نميکونيم. ما به کس کارش نداريم ولاهي نداريم. ما آدماي زنده را هيچ وخت ترور کده نميتانيم او آدماي ترور شده را هيچوخت زنده کده نميتانيم. شوما چرا فيش از فيش ماما لندهوره متهم ساختين که ما از مخالپين بهار جانش استيم؟

شايد ما از مداپعين درجه يک بهار جان او اشعار عاشکانه او عارپانه شان باشيم مگر از شرم به کس گپته نتانيم. اما يک گف مخپي او فوشيده براي کول تان مي گوييم: ما چي کاره باشيم که کسي ره تاييد کونيم يا نکونيم؟ ما نظريات مختلپ مردوم انعکاسش مي کونيم. بالا نوش جان بهار جان . اگه بردن خو اونه بردن او اگه باختن خو اونه باختن! ما و شوما بکار کس چي کار داريم؟ بد ميگيم؟ نميگيم.

 

بالا امروز يک فيامگذار موحترم از آستراليا بما يک مطلب روان کده گوپتن که : اگر براستي غيرت و همت داريد «آتشي در خارستان» را که به طرفداري از بهار جان سعيد الحان نوشته شده ، بي کم و کاست چاپ کنيد.

بالا چون روز رخصتي استن او از مشران فرخانه هم کسي بخانه نيستن  ما کدوس للندره صدا کده گوپتيم : کدوس جان اول خو نامزاتي تان موبارک او ديگه اصل موضوع شان ايتور استين ما چتو کنيم؟

کدوس للندر گوپتن: هي هي ماما جان ! بياد گل روي جواناي پره اي پرخانه جافرخان هيچ که غيرت او همت هم نداشته باشيم مطلب شانه بي کم و کاست ده صفحه اصلي چاپ ميکنيم که ده قدم اول دوست و دشمن مالوم شوه و باد ازو سبا شو بخير و خوبي به زور زيارت سخي شاه مردان اي مطلبه همراي اکه مردان قل دو بدو چنان تحليل و تجزيه کنين که ده پرشين بلاگ يک نام بمانه.

لذا تا سبا شب : خداي پامان

 

 

آتشي در خارستان

 

درنگي بر برهنه گي شعـر بهار سعيد الحان

 

نوشته : ب. شنوا

 

بهار سعيد الحان را بدرستي نمي شناختم، شنيده بودم كه بانو شاعري به اين نام داريم، اما ميسر نشده بود كه به سروده هايش دقت كنم. اگر گاهي در جايي شعري از وي ديده باشم، ناديده گذشته ام.

 

نخستين بار، در مجله « نوبهار» (چاپ آلمان ) بود كه با بهار سعيد الحان آشنا شدم. سروده هاي «بي بهار»، ‌«اما » و   «بيا مرا بتراش »‌ را خواندم ودلباخته پاكيزه گي كلامش شدم. بهار ورد زبانم شد. چه درنامه، چه در تيلفون و چه در ديدارهايم به هركسي رسيدم از بهار گفتم. همينگونه بود تا اينكه عزيز كم همتايم « وهاب فروغ طبيبي» كه خود گنجينه خوبي هاي گمگشته انسان هست ـ يك  نوار يا كست سروده هاي بهار الحان را كه با صداي خود شاعر ثبت شده است برايم فرستاد.

شنيدن شعر هاي ثبت شده در نوار مرا از خودم ستاند. در شعر رها شدم، ‌چنانكه در جلگه‌ سبز در پايكوبه آبشار لطيف و نرم ريز،‌در ميانه آبگيره صاف و تميزي به آرامي فرو رفته باشم. به شعر، به حرف حرفش، به بند بندش، خودم را مي سپردم، باز رهايي بود و رهايي بي پايان. نوازش روح بود و زمزمه روشن خواهش انسان.

 

آري ! بدين سان، من با شعر بهار الحان، انس يافتم. ولي دلتنگم ازينكه ديدم ديگراني هستند كه بهار را «شاعر هرزه گي ها»، « شاعر هوسهاي پليد» و « شاعر پورنوگرافي محض» ميخوانند، محكومش مي كنند، سنگسار-  هيهات.

ليلا صراحت روشني، حميرا نگهت دستگيرزاده، ثريا واحدي،‌ناديه فضل سادات،‌ بهار سعيد الحان و ديگراني مانند ايشان، در نگاه من، دار و ندار شعر و شاعري امروز زنان ميهن ما اند. اين ها خوشه هاي خون اند بر پيكر به خاك غلتيده  و پامال شده زن اسير سرزمين ما،‌ ستاره هاي درخشان اند در بي نهايت تيره گي و تاريكي، نور مهتابند كه از روزنه هاي تنگ به درون دخمه هاي تاريك راه مي جويند.

ميدانيم كه در كشور تباه شده ما چه حال و روزي است. آگاهيم كه جنگ،‌ خونريزي،‌ بيداد و مرگ برآن سر زمين دامن گسترده است. خاصه اينكه زنان وطن ما در اسارت محض، تحت ستم چند بعدي و چند لايه،‌ ميميرند. اينها را مي بينيم و از شاعر راستين برخاسته از آن ديار و ازميان زنان، توقع ميداريم كه از اسارت ممتد زنان و از تباهي هاي ايشان بگويد. شعرش شبچراغي باشد در سياهي،‌ پتكي باشد كوبنده برفرق زندانبان ستمگر. شعري باشد سرشار از درد، از آزاديخواهي و روشنگري. برخي را گمان بر اين است كه شعر بهار سعيد الحان ازين بارها و جوهر ها تهيست و ازين حرفها فارغ. من، اما، دراين باب ‌انديشه اي ديگر دارم.

 

به باور من، شعر هاي بهار سعيد الحان با تمام برهنه گي و تن پويي و هوس پناهي اش، شعر رساي آزاديست. آتش تند و سوزانيست در خارستان خشك تعصب و تيره انديشي مردسالار، خشم بزرگ زندانيست كه شكنجه گر بيرحم و خودبين را به زبوني مي كشاند، دست رديست كه به سينه ستم كوبيده ميشود، اعتراض و شورش و عصيانيست در برابر آناني كه زن را زنده به گور كرده اند،‌ اعلام زنده گي و ناميرايي زن است. 

 

در ميهن تاراج شده ما،‌ پرستشگران شب،‌هستي و حضور زنان را به مثابه انسان تمام، انكار مي كنند. « زن خوب » در نگاه آنها كسي هست كه حضور و وجودش محسوس نباشد. در فرهنگ سياه انديشان و جهل پرستان ما، زن نه تنها آزادي و استقلال فردي ندارد،‌ بلكه حتا حق موجوديت انساني از وي سلب گشته است. دست هاي منحوس و سياه از هر سو گلوي زن ميهن مارا با شدت ميفشارد تا بكلي خفه اش سازد. در چنين روزگاري،‌ اگر زني از ميان زنان كشور ما بر ميخزد و حضور خويش را اعلام ميدارد و مي گويد كه من مرگ را نمي پذيرم، يك قهرمان است. در چنين روزگاري اگرزني از زنان ميهن ما بلند ميشود و فرياد ميزند كه من وجودم را، انسانيتم را،‌ احساس ها و عاطفه ها و غريزه هايم را، حضور مستقلم را و تماميت هستي ام را نمي گذارم نيست و نابود سازند، چنين زني بي هيچ شك يك رزمنده نستوه و بيهراس ميباشد.

 

ما صدها زن شجاع و ايثارگر داريم كه به رنگهايي گوناگون در برابر جاهلان زن ستيز به مقاومت مي پردازند. درين ميان بانو شاعران آگاه و بيدار دل ما نيز با حربه شعر خويش در آوردگاه مرگ و زندگي پا نهاده اند. يكي از آنها،‌ بهار سعيد الحان است كه با سلاح شعر به رزم دشمن سفاك ميرود. درين برش خاص زمان، برهنه گي شعر بهار سعيد الحان،آن شاخصه ايست كه خواب را بر زن ستيزان سيه دل حرام مي سازد. در سروده هاي برهنه ي بهار،  بيباكي و شهامت شاعر به حدي است كه نه تنها شبپرستان را به وحشت مي اندازد، بلكه محافظه كاران و خوگرفتگان با شب را نيز تكان ميدهد.

درين روز و روزگار، با اين همه سازور وبرچه و شلاق و دره  در داخل افغانستان و با اين همه تيرنگاه و تيغ زبان و تهمت و بهتاني كه در خارج از آن وجود دارد،‌ خيلي جرأت و شهامت ميخواهد كه زني به پا خيزد و در ملا عام بگويد :‌ بيا مرا بتراش اي تنم به دستانت :  

 

بيا مرا بتراش اي تنم به دستانت

به بت سراي دلت در شبان رويايي

بيا مرا بتراش  تا سحر مرا بتراش

به لمس و بوسه و ناز و نياز و زيبايي

ز بوسه ريز لبانت ببار گل به تنم

شراب تشنگي عشق در گلويم ريز

ببر دلم به سر بالهاي مژگانت

 به جذبه هاي نگاهت ز خود فرويم ريز

بكش مرا به خم و پيچ هاي آغوشت

به كوره نفست آتشم كن، آبم كن

ميان عشق قوي پنجه دو بازويت

بگيرم و بفشار، بشكن و خرابم كن

 

شاعر از احوال جامعه، از ذهنيت حاكم،‌ از طرز تلقي مردم، از « خوب »‌ و « بد » هاي مروج آگاه است. ميداند كه فرهنگ و انديشه مردسالار و بويژه توحش و سياهي پهن شده در كشور ما به يك زن حق نميدهد كه از تن خويش و دست معشوق و بوس و كنار ياد كند. با وصف آگاهي به همه مسايل، شاعر مي ايستد و با بيباكي تمام مي گويد: -

 

بيا مرا هوس بوسه هاي سوزان ده

شراره هاي دل سينه هاي بريان ده

شبي قرار مرا روي شانه هايت ريز

به قله هاي عطش لمس ماه عصيان ده

به بوسه وعده كنم سرقت لبان ترا

به دزد خام گنه پنجه هاي شيطان ده

به گوشم از سخن پيكرت بكش نفسي

عروس طبع مرا شعر هاي عريان ده

به صبح باغ تنم لاله هاي لب آور

بهار عشق مرا غنچه هاي مرجان ده

 

شاعر قاطعانه اعلام ميدارد كه زنجيرها عبث اند،‌ سركوبگري ها بي حاصل. فاش ميسازد كه « زن بوده گي » زن را نمي توانند نابود سازند. مي گويد كه انسانم و چنانم كه آفريده شده ام و كسي نميتواند مرا به كالبد بيروح و بي حس تبديل كند. زندانها و حصارها و بند هايي تحميل شده بر روح و خيال و احساس و زنان زن را مي شكند و استوار و بيهراس مي سرايد كه:‌

 

بيا در بسترم امشب

 

ز عشق آتشين تو به سوز ديگرم امشب

به رويايي كه مي بينم كه تابي بر سرم امشب

چو قرص ماه  آتشپاره افتي در برم امشب

به دستان تو مسپارم تن عصيانگرم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

براي حس گرمايت به حسرتگاهي تنهايم

به بستر بي تو مي سوزم به آتشگاهي بيجايم

چو شاخ عشق تر روييده ي اين حرص زيبايم

كه داغ بوسه هايت گل زند بر پيكرم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

بروي شانه هايت ريز، عطر تازه مويم

به دور گردنت پيچد دو دستم تا به بازويم

به تنگ سينه ات بفشار جسم داغ و خوشبويم

ز شعرم بهر آغوشت خودم عريانترم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

گل سرخ و سفيد و زرد را پرپر به دستانم

بروي مرمر جانم براي تو بيفشانم

به توفان نفسهايت هراسان کن گلستانم

خودم گلدسته ميگردم که سازي پرپرم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

به تخت سينه ات عيش سرير خسروانم ده

ز بازوهاي عريانت فشار زر نشانم ده

به گل چرخي توانم گير و با چرخي توانم ده

به احساس توان سوزي، ز تو فرمانبرم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

منم آن ماهي لغزان که زود از دست خواهم رفت

جهان پيکرت را با لبانم مست خواهم کرد

برايت تن دهم تا لحظه اي کز دست خواهم رفت

که از عشقت که ميميرم، نمايي باورم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

چو رفتار هوس بيتاب آ، دزدي زخوابم کن

ز پيراهم ربايم در دو چشمت بي نقابم کن

ز هرم پيکر داغت بسوزانم خرابم کن

شراب عشق بي صبرم ، بنوش از ساغرم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

فرار از خود نمايم در بر و دوش تو ميگردم

زهر سو در تو ميپيچم ، عسل نوش تو ميگردم

به شور و شوق و سرمستي، هماغوش تو ميگردم

دو تا پيکر يکي گردد، ترا در خود برم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

 

فري برتو اي بانوي گرامي، اي شاعر ارجمند،‌ اي عصيان سبز شريف. فري بر تو كه درين روز و روزگار، ‌درين شب تفتيده و برآماسيده و گيج، جرأت كرده اي كه چنان شعرها را برخواني و به چاپ رساني. ترديدي نيست كه ديو خويان شبگرد قوله كش، بخاطر اين « گستاخي » و « كفر»‌ ترا سزاوار بدترين عقوبت ها ميدانند. ترديدي نيست كه روانفرسوده گان سنگ ذهن، ترا به هر نامي ميخوانند. اما چه باك كه تو خود آگاهانه تير به هدف نشانده اي و كاخ شب را با نهيب رسايت لرزانده اي.

 

برهنه گي شعر بهار سعيد الحان نه تنها شعرش را بي رسالت و غير اجتماعي نمي سازد،‌ بلكه درست بخاطر همان برهنه گي است كه اينگونه شعرهاي وي بيشتر از هرشعر ديگرش ـ درين برش خاص تاريخ كشور ما ـ صبغه و شاخصه رسالتمند و اجتماعي بودن مي يابد.

 

اگر از ابعاد ديگري هم به مسأله نگاه كنيم، ميشود گفت كه كس نميتواند و نبايد حدود پرواز خيال و جوشش عواطف و احساسات شاعر را تعيين نمايد. شاعر را نمي توان مقيد ساخت به تنها بيان درد ها و نياز هاي سياسي و اجتماعي و آنهم از يك نظرگاه خاص.

 

شاعر انسان هست، عوالم و عواطف و هيجانات و خواست هاي گوناگون دارد، تمامي عوالم و احساسات و خواهشات و انديشه ها و حالات شاعر در شعرش تبارز مي يابد. شاعري كه واقعا شاعر باشد،‌ نمي تواند و نبايد جلو تبارز صادقانه حالات گونه گون خويش را در شعر بگيرد.  اين بستگي به قدرت و مهارت و فهم شاعر دارد كه به چه طريقي حتا فردي ترين حالات و درد ها و خواهشات خويش را با حالات و درد ها و خواهشات مشترك ديگر انسانها گره مي زند و به شعر خويش رنگ و هويت وراي فردي مي بخشد.

 

اجباري نيست كه شاعر درين وضع و حالتي كه وطن ما دارد، تنها و تنها به بيان آن وضع و حالت بپردازد و از هيچ چيز ديگر سخن نگويد. درست است كه جنگ و ويراني و ستمگري در وطن حاكم ميباشد،‌ اما اين هم درست است كه در همين حالت انسانها به امور ديگر نيز ميپردازند. اگر خشم هست، نوازش هم وجود دارد. اگر دشمني هست،‌ دوستي هم وجود دارد. اگر نفرت هست، عشق هم وجود دارد. گرسنه گي و فاجعه و مرگ هرگز نتوانسته اند كه عشق را و مهرباني را و انسانيت را نابود كنند. كسانيكه خود را« آگاه » و « روشنفكر»  و چه هايي ديگر مي خوانند ولي گفتن از عشق را ـ عشق فردي را ـ درين هنگامه خونين حرام ميدانند،‌ درك درستي از عوالم و عواطف بي پايان انسان ندارند.

از ملاحظات و دستورات معمولي و تحميلي كه بگذريم، شاعر صادق و راستين كسي هست كه همه هستي خويش را در شعرش مايه بگذارد و به تجلي بنشاند ـ  ظلم ستيزي را، عشق را، كينه را،‌ درد را،‌ شادي را،‌ اندوه را،‌ اميد را،‌ يأس را، هر فراز و فرود  حسي و انديشه گي را كه تجربه ميكند،‌ صادقانه،‌ شجاعانه  و شاعرانه بيان كند.

 

همان سان كه شاعر راستين نمي تواند از بدبختي ها،‌ درد ها، مبارزات، قهرماني ها،  شكست ها، پيروزي ها، جنبش ها و تپش هاي مردم و اجتماعش گريز كند،‌ نميتواند حالت ها و گرايش ها و خواهش ها و عشق هاي فردي خود را نيز انكار نمايد. صميميت و صداقت در شعر وقتي ظاهر مي شود كه شاعر از قيد سنت ها و دستورهايي تحميلي و دست و پاگير و خفه كن بيرون از عرصه خيال و زبان، رهيده باشد.  كوشش براي دستيابي به آزادي در بيان شعري حق مسلم شاعر و به تعبيري تجلايي از كوشش وي براي دستيابي به آزادي اجتماعي ميباشد.  شعر بهار سعيد الحان را ـ و برهنه ترين شعرهايش را ـ اگر ازين زاويه هم بنگريم،‌ جز اينكه سزاوار تحسين و تجليل باشد،‌ مستحق هيچگونه نكوهشي نيست.

 

در فرجام اين مقال سزاست ياد شود كه شعر بهار سعيد الحان بسيار جنبه ها و پهلوهايي ديگر دارد كه گشودن آنها از حوصله  اين مختصر بيرون است و نياز به نگرش ژرف  و رسا دارد كه پرداختن به آن كار اهل شعر و ادب ميباشد. از من همين بس. والسلام.

 

 يادداشت : همه شعرهايي كه درين نبشته نقل شده است از نوار يا كاست بازخواني شعر بهار به صداي خودش مي باشد. نام دفتر شعرش « شکوفه بهار» است. 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 17:34 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:29  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

پنجشنبه، 25 فروردين، 1384

مطالب تازه :

زنده باد صادق پيکار و نشريه "خيلي هردم شهيدش"

« اندر کمالِ صاحب جمال، بانو بهار سعيد الحان » 
 


 

مکدمه از طرپ ماما لندهور

 

سلاماليکوم هميشره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي!

 

راساً يک گف مخپي او فوشيده براي تان ميگوييم : چن چن روشنپکران که خداي تعالا خير شان نصيب بکونن بخاطر بزرگداشت از نام و نشان محترم صادق پيکار و مخصوصن همي شعر مکبول "بيايم با سرم امشب" به جواب "بيا در بسترم امشب" چن چن ايميل هاي تشويک آميز بما روان کدن که ما پکر ميکونيم که ما مستحک اينکدر محبت شان نباشيم. بخاطري که مستحک اصلي خود محترم صادق پيکار استن.

گرچه فرخانه جاپرخان از بدو تاسيس خودش تا همي لحظه اعلات کمرشل چاف نکده اما به احترام اين بزرگوار عرصه طنز اوغانستان اعلان کمرشل نشريه هردم شهيد شان مپت و مجاني ده وبلاگ فرخانه تير ميکونيم:

 

از اصل منبع پوتوکافي ميکونيم:

 

صادق پيکار يکي از طنز نويس هاي معروف و شناخته شده افغانستان است که در علوم شرعي، حقوقي و قضايي تحصيلات عالي دارد. محترم صادق پيکار  در شهر سيدني آستراليا زندگي ميکند و  از مدت پنج سال به اينطرف  ناشر و صاحب امتياز يک جريده ماهانه هشت صفحه اي مي باشد به نام "انيس مهاجر". اين نشريه جالب و خواندني که هر صفحه آن خواننده را گرده کفک مي سازد تا فعلاً ده ها  شماره آن چاپ شده.  
نمره تلفون سرميزي جناب صادق پيکار  
96325501، تلفون موبلايل خور جناب صادق پيکار  0410331339 و آدرس ايميل جناب صادق پيکار   paikar@iprimus.com.au   استن 
 
ولاهي آدرس شان هم نوشته ميکونيم: 
 
Saidq Paikar 
6/72

Lavinia Street 
Merrylands

2160 
NSW 
Australia
 
 
صادق پيکار در سرمکاله صپحه اول شماره دوازدهم سال چهارم دسمبر 2004 انيس مهاجر نوشته کدن:

 

"انيس مهاجر تنها نشريه اي است که عفت قلم را با برهنه بياني و صريح نويسي مجاز آشتي داده و شوخي ها و بذله گويي ها حلقوي و انحصاري را از انزواي محافل اشرافي و کتب طنز نويس نوابغ و بذله گو که عده اي آنها را دزدانه مي خوانند بيرون کشيده و در معرض استفاده همگان قرار داده است. تا کنون هيچ نشريه اي به اين ابتکار دست نزده است و اين شهامت را بخرچ نداده تا خواست دروني و پوشيده خواننده را در نظر گرفته مخاطب درجه يک خود را پيدا کند و آنچه را که او انتظار دارد در نشريه خود به چاپ برساند.

انيس مهاجر در حاليکه سال چهارم نشراتي خود را پيروزمندانه پشت سر ميگذارد و دهن کجي هاي مفته خوانان را با پاسخ هاي بلا تنازع و روشنگريهاي اديبانه و  فرهنگ مآبانه به اصطلاح فرنگي ها فيزيوتراپي ميکند."

 

البته يک گف مخپي او فوشيده ديگه هم براي تان ميزنيم: کساني که ده دو سه روز گذشته خوده ناآگاهانه خسته ساخته بودن ، بايد با خواندن اصطلاحات "دهن کجي هاي مفته خوانان" خپه نشون او لطپاً اين اصطلاحات  محترم صادق پيکار را مثل ديوال نمکش بسوي خود کش نکونن!

 

محترم صادق پيکار در صپحه هشتم شماره اول سال فنجم جنوري 2005 ماهنامه انيس مهاجر نوشته کدن:

 

"انيس مهاجر ماهوار به نشر ميرسد و صرف باري مشترکين آن توزيع ميگردد. مضامين بکر طنزي، انتقادي و ادبي منظوم و منثور رابراي نشر ميپذيرد. آغاز سال پنجم نشراتي انيس جنوري 2005 و حق الاشتراک سالانه آن 25 دالر است. انيس مهاجر را فراموش نکنيد که نشريه خيلي هردم شهيد است.  براي معلومات بيشتر با صادق پيکار گپ بزنيد:

تلفونها: 96325501  و  Mobile: 0410331339

آدرس: 6/7 Lavinia Street, Merrylands, NSW 2160, Australia

 

 

با ختم ماه افريل 2005 که فرونده محترمه  بهار سعيد الحان شايد مثل فرونده محترم آقای رعنا خان شينواري از طرپ فرخانه جاپر خان مختومه اعلان شون ، طنزهاي ذيل را از محترم صادق پيکار ره که پعلن ده فسخانه فرخانه جاپرخان موجود مي باشن چاف خواهيم کرد:

 

اول: خري که آدم واري مرد

دوم: شما بايد فلسفه مي خوانديد

سوم: شوهر لافوک و خانم مذاقي

چهارم: حامد کرزي و نجيب الله

فنجم: دستگاه شعر سازي

ششم: زيارت خر

هپتم: پژوهشي مختصر در باره طنز، مزاح و هزل 
 
ناگپته نمانه که شعر "
بيا در بسترم امشب" از محترمه بهار سعيد الحان او جوابيه "بيايم با سرم امشب" از محترم صادق پيکار که شب گذشته هر دوي شان مطالعه پرمودين از صپحه چهارم  انيس مهاجر بدون کم و کاست مستکيماً گرپته شده بودن.  
 
ختم مطلب اول

 

*

 

اندر کمالِ صاحب جمال، بانو بهارِ الحان  
 

نوشته اي : آدمک

 
در سنوات ماضيه ما سه چهار تن مريد خاص و با اخلاص پيرِ خردمندي بوديم و روان همي سوي پرخانه  يکي از شيفته گان چرس و چلم که در پشاور منزلگهي داشتي و گژدم و غندل و افيون و عصاره فراوان دود کردي و خوان او براي ما هميشه گسترانيده بودي.

 

يومي از ايام، کسي به ما پيک بشارت فرستادندي که "الفيديو کاستي" رسيده مر پير خردمند مان را از ممالک المغربه که در آن شاعر طنازي با حسن خانه براندازي خرامان خرامان چکامه هاي بيمثال خويش چو بلبل خوش الحان اندر فصل دل انگيز شگوفه باران بهاران به خوانش گرفتي و مر شنونده را کيف بي همال بصد منوال حاصل گشتي از آن طرز خوانش و خرامش و سرايش و پردازش .

هي ميدان و طي ميدان و القصه پاي به پاچه ايزار، بند افتادي از بس در افتاديم تا حاشا و حسرتا قبل از انس و جن اول ما آييم به کام رسيم.

 

رفتيم به منزلگه آن پيرخردمند که بساط چرس بي ترس هموار کردي از براي ما، و گژدم زرد بر قوغ بنهادي تا ما در رسيم و نفسي تازه داريم .... 

تا که "فيديو" عيار ساختي و انگشت بر کليد Play در نهادي و تصوير لرزان پس از مژمژه  بسيار عيان گشتي. اولاً حيوان ناطقي بر صفحه منظر مقابل بصيرت ما ظاهر گشتي و در باره اوصاف اطراف و اکناف شاعره مذکوره چنان به تفصيلات سخن راندي و او را صاحب چنان جمالات صورتي  و کمالات سيرتي خواندي و ديوان کبيره اش چنان بر دست گرفتي که گويي آن گنجينه اسرار و آن گلشن راز و آن کيمياي سعادت ثانی و آن حديقه الحقيقه ثانی عيناً مانند ديوان خواجه ابوالمعانيان پر از معماهاي محيط اعظم و طور معرفت بودي و رمز و حکايت و خط و خال و فن و فال بسيار داشتي.

بعدش مرد ريشو و سبيلويي که نيمه شبيه فيدل کاسترو بود و نيمه ديگر شبيه مايکل مور و او را "معمار الاحجار"  خوانندي پرده حرير از رخ تابلوي مرمرين برداشتي و ما جهان نديده ها از پير خردمندمان پرسيدي:

يا مولاي به حق رسيده گان خمار آلوده گان دوران! اين دگر چي رسومي باشد زنده دلان را؟

مدت انتظار ما مانند ميعاد حبس سرانجام پايان يافتي و بانوي صاحب جمال بي همال و واجب کمال بي مثال حي و حاضر گشتي و در بدل استقبال حاضران ماچ هاي آبدار به هوا فرستادندي آنچنان که مو بر تن ما سه چار تا سيخ ساختي و تا سيخ ساختي و پس از سيخ ساختن ارتفاع دادي ارتفاع دادي و بازهم ارتفاع داري ...

و آنجا بود که سخنگوي از پشت بلندگوي آن بانوي صاحب حسن را "بهارِ الحان" خواندي و در ميان تق تق و فق فق و چلب چلب و برخي صداهاي عجيب عجيب ديگر حاضران مجلس چکامه هاي نابتر از شيره عناب خويش به خوانش گرفتي.

بانو بهار الحان آنچنان ماهراً و جاذباً اشعار آبدار و لعابدار خويش خواندي که گفتي زني به هنگام معانقه با مرد محرم خويش است و "شعـر!" ميخواند.

اين "هاي و هوي" ، "آخ و واخ" و "اخ و اوخ" و "... و ..." صاحب جمال بهار الحان آنچنان بيشي گرفتي که يکي دو تاي از ما چار تن، پنهان ز نظاره يار و اغيار دست فرو بردندي به زير نيفه تا آن "خفته برخاسته را سرکوب کنان اندکي اختفا بخشندي از چشم آن پير خردمند. تاب و توان ما سه چهار تن که به فرجام فرجام فرجام رسيدي، آن پير خردمند نيز دراز کرد البته دراز کرد دست را و "فيديو" را بيرحمانه و بيدردانه Stop بخشيدي و بساط طعام گستردي.

ما سه چهار تن واسوخت که حسرت جمال آن صاحب کلام، زبانمان لال نمودي، طعام را با عجله تمام خوردي و دل نادل طلب رخصت از آن پير صاحب دل شدي. قبل از برون شدن از درگاه برکات آن صاحبدل همه مان با يک زبان و هزار خواهش از وي بخواستيم تا يک شب ، فقط يک شب آن "فيديو کاست" بما امانت بدادي تا بقيه را در خلوت جوانانه خويش به تماشا بنشستي.

پير صاحب دل اين حرف شنيدي و تبسم مليحي بر چهره مبارک نقش ببستي و با تمکين بگفتي:

"اي جوانان نيرومند و نوجوانان برومند کمر بسته با کمربند! هر آئينه اگر اين کست به شما بسپارم، شما جوانمرگ ها که حق سبحانه تعالي عمر تان را دراز بدارد ، يک شبه  از محتواي اين کست سؤ استفاده ها خواهيد نمود! مگر حيف صحت و سلامت تان نکرده ! »

 
ما سه چار تن خواهشمند حسرت خورده و به مراد دل نرسيده ، انگشت حيرت به دندان گزيده و تعجباً به اين انديشيديده که آن پير خردمند راز اندرون مان چگونه دانسته!؟

 

خداوند منان درگذرد از گناهان مان

¤ نوشته شده در ساعت 19:24 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:28  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

سه شنبه، 23 فروردين، 1384

چن شب با بهار سعيد الحان

 

سلاماليکوم همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي!

همي گف که از ذات خداي تعالا مخپي او فوشيده نباشن  از بنده چي مخپي او فوشيده باشن؟  اکه مردان کول او ماما لندهور تان از تمام دنياي انترنت دو نپر کاکه جوان خوش دارن: يکي شان محترم جرئت صاب مسول سايت وزين آريايي استن و ديگه شان محترم هژبر شينواري صاب مسول انتشارات هژبر.

چرا اين دو نپر خوش داريم؟ بخاطر خدمات پرهنگي شان خوش داريم. کدام خدمات پرهنگي؟ او ارتباط اي دو نپر با موضوع " چن شب با بهار سعيد الحان" چي استن؟ ميگوييم. ولاهي ميگوييم شوما يک کمي حوصله بکونين.

مگر ما چون پعلن يک فروگرام دو هپته اي جور کديم به اپتخار محترمه "بهار سعيد الحان" . اگه کول گفاي خود ده يک دپه خلاص کونيم. بالا بري خواننده گان بي حوصله فرخانه جاپرخان خسته کن ميشون. کدم به کدم ، مرحله به مرحله او بگپته جورج بوش صاب "ستف باي ستف"  فيش مي رويم و مي بينيم که گفاي ما نرمک نرمک تا کوجاها خاد رسيدن:

خو خير باشه. امشو اول به رسم خوش آمدي مهمان عزيز خود شاعر و هنرمند محبوب الکلوب و محبوب العکول و محبوب الانترنت خود محترمه بهار جان سعيد الحان معرپي مختصر ميکونيم.

 

پوتوکافي از سايت وزين آريايي:

 

« بهار سعيد الحان در سال 1335 در کابل متولد گرديده ، بعد از ختم تحصيل در مکتب رابعه بلخي ، شامل فاکولتة ادبيات در دانشگاه کابل گرديد. بعد از چهار سال ، تحصيلاتش را در رشته مفاهمه جمعي به پايان رسانيده است. جهت تحصيلات عالي به تهران رفت و مدت دو سال و نيم را در دانشگاه تهران در رشته زبان دري  تحصيل کرد. بعد از ختم تحصيلات و اخذ درجه ماستري به کشور برگشت. شرايط نا مساعد سياسي وي را مجبور ساخت تا مهاجرشود. به گفته خودش از ده سالگي به شعر علاقمندي داشته است.  هنگاميکه در افغانستان بود ، بيشتر به  لطافت شعري اش فکر ميکرد. ميکوشد از زبان و احساس زن سخن بگويد. هدف شعرش پر وبال دا دن به بيان احساس نهفته و نا شناخته  زن و آزاد ساختن زن ازتعصبات جاهلانه است. مجمو عه نفيس به نا م "شکو فه بهار" د ر سال 1373 د ر کليفورنيا به چاپ رسيد. »

 

×××

 

او امشب که شب اول استن ، برسم آشنايي اولين نمونه کلام بهار جان سعيد الحان تکديم ميکونيم .  او بعداً اولين جواب شعر شان چاف مي کونيم . اگه شوما هم خواسته باشين ده اي مشاعره ها سهم بگيرين ، بپرمايين و اگه نخواسته باشين ، بالا ماما لندهورش او اکه مردان کول که پکط مدت يک ماه فيش استاد موحترم حاجي صاب عبدالمنان خان تنباکو  اساسات علم عروض و شعر و شاعري شروع کدن اي فروگرام را دو بدو فيش خاد بردن!

 

 

بيا در بسترم امشب

 

شاعر : بهار سعيد الحان

 

 

ز عشق آتشين تو به سوز ديگرم امشب

به رويايي كه مي بينم كه تابي بر سرم امشب

چو قرص ماه  آتشپاره افتي در برم امشب

به دستان تو مسپارم تن عصيانگرم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

براي حس گرمايت به حسرتگاهي تنهايم

به بستر بي تو مي سوزم به آتشگاهي بيجايم

چو شاخ عشق تر روييده ي اين حرص زيبايم

كه داغ بوسه هايت گل زند بر پيكرم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

بروي شانه هايت ريز، عطر تازه مويم

به دور گردنت پيچد دو دستم تا به بازويم

به تنگ سينه ات بفشار جسم داغ و خوشبويم

ز شعرم بهر آغوشت خودم عريانترم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

گل سرخ و سفيد و زرد را پرپر به دستانم

بروي مرمر جانم براي تو بيفشانم

به توفان نفسهايت هراسان کن گلستانم

خودم گلدسته ميگردم که سازي پرپرم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

به تخت سينه ات عيش سرير خسروانم ده

ز بازوهاي عريانت فشار زر نشانم ده

به گل چرخي توانم گير و با چرخي توانم ده

به احساس توان سوزي، ز تو فرمانبرم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

منم آن ماهي لغزان که زود از دست خواهم رفت

جهان پيکرت را با لبانم مست خواهم کرد

برايت تن دهم تا لحظه اي کز دست خواهم رفت

که از عشقت که ميميرم، نمايي باورم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

چو رفتار هوس بيتاب آ، دزدي زخوابم کن

ز پيراهم ربايم در دو چشمت بي نقابم کن

ز هرم پيکر داغت بسوزانم خرابم کن

شراب عشق بي صبرم ، بنوش از ساغرم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

فرار از خود نمايم در بر و دوش تو ميگردم

زهر سو در تو ميپيچم ، عسل نوش تو ميگردم

به شور و شوق و سرمستي، هماغوش تو ميگردم

دو تا پيکر يکي گردد، ترا در خود برم امشب

      بيا در بسترم امشب

 

 

جواب شعر

 

بيايم با سرم امشب

 

شاعر : صادق پيکار

 

 

صدايت آشنا باشد به گوش خاطرم امشب

که ميگفتي به عشق خود "بيا در بسترم" امشب

کمال طاعتم را بين "به خدمت حاضرم امشب"!

بفرما هر چه ميخواهي که من فرمانبرم امشب!

 

"صلايت" را کنم باور که من خوشباورم امشب

توان در پا اگر نبود، بيايم با سرم امشب

 

بکويت آيم و گيرم سراغ از عطر گيسويت

نشان خلوتت يابم ز شبتاب گل رويت

عقيق بوسه آرم نذر لبهاي هوس جويت

ادا سازم نماز شکر بر محراب ابرويت

 

هماي بخت را نازم چه بس خوش اخترم امشب

که من مهمان آغوش "بهار" ديگرم امشب

 

تواضع کردي و رسم مروت را بجا کردي

ضيافت کردي و عهد قديمت را وفا کردي

هوس را "بند" بگسستي که روز ياد ما کردي

قيامت کردي و به به! چي کار با صفا کردي

 

بنازم بخت ميموني که باشد ياورم امشب

فدا گردم بهاري را که آيد در برم امشب

 

تکبر بشکنم "سر" را فرود آرم به دامانت

در آغوشت فشارم تا هوس ريزد ز چشمانت

بغلطم بر سرير مرمرين "اندام" عريانت

بلغزم همچو ماهي بر فراز "لخت" پستانت

 

به امواج تن ماهت بسايم "پيکرم" امشب

به گرداب لب نوشت "بريزم" گوهرم امشب

 

حرير پرده را ته کن به خلوتگاه ايوانت

بکش شمع رواق و هم چراغ طاق دالانت

که تا همسايه نتواند ببيند کيست مهمانت

قلم بگذار و برچين دفتر اشعار و ديوانت

 

بساط عشق را "وا کن" که من بازيگرم امشب

برون کن مطرب از خلوت که من رامشگرم امشب

 

بگردان ساغر چشمت که ساقي را دهد رخصت

قدح بيگانه باشد در حريم گوشه اي الفت

"بشوران" قامت رعنا که سوزد سرو از حسرت

"بلرزان" پشت و پهلو را که مستي آرد و لذت

 

"حيا" را با "گنه" بشکن بيا در بسترم امشب

کمند دامنت "بکشا" که من عصيانگرم امشب

 

×××

 

براي ادامه اين بحث : بيا به فرخانه ام امشب!

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 22:5 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:26  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

يكشنبه، 21 فروردين، 1384

مکدمه:

 

همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي!

بالا شوما شينواري مي شناسي؟ نه! ما او رنا مخپي ايش نميگيم، پضل هادي شينواريش ميگيم! گرچه شوما هم ملامت نيستين ولاهي گفهاي هر دوي شان از لحاظ پورم و محتوا يک کيسم استن.

يک گف مخپي او فوشيده براي تان به شپر ميگيم او اصل کصه شان ميکونيم شوما به کس ديگه نکوني.

 

هپته فيش اکه مردان کول وارخطا فيش ما آمدن او گوپتن: ماما! ماما!! گوپتيم: چي گف استن؟ ني که باز گورده درد شدي چي بلا؟ گوپتن: نباشه "اشد محرم" چي مانا ميداشته بوده باشه؟ ما گوپتيم: "اشد محرم" لغات عربي استن او مانايش اي استن که نام موستعار تان مخپي او فوشيده نگا کوني، کلي او کولپ ويبلاگ تان يک جاي مثل تلي چفليا يا نوک شمله لنگوته کايم کوني يا محل دپتر مرکزي فرخانه تان به کس اپشا نکوني. مگر موضوع چي استن؟ اکه مردان گوپت: اي شار نو  کابل يک نامه بدست ما مي اپتادگي، روي پاکتش نوشته " اشد محرم"

 

همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي!

خولاصه به شما چي درد سر بتيم، ما دو نپر نامه اشد محرمش باز کديم او خوانديم. بالا هر دوي ما از غم و خنده گورده درد شديم . عرض کونيم خدمت شوما که چون عربي شان آنکدر غليظ و ماکبل التاريخي بودن که ولاهي ملک پحد و ملک پيصل هم ده مپهوم شان بند مي ماندن، بالا ما گوپتيم بسر خواننده فرخانه جاپرخان خو بيخي ظلم ميشون. همو بود که هر دوي ما نامه عربي شان کم کم ترجومه او تعليک کرديم تا عام پهمتر شون. حالا خود شان اي نامه بخانين او خود شان کيپ کونين:

 

 

نامه شينواري به بوش

 
ترجمه و تعليق از :

 

ماما لندهور و اکه مردان قل 
 
پفضيله الکريم اخوتنا في الکرسي و الميز الجورج البوش رئيس الکل البلاد الخاصه افغانستان آزاد و المستقل! 
اول خو تا نه جار دي شم! 
من فضل خدا اينجانب شيخ الحديث و الفقه و الفتوي الفقير و المبرا في از هر نوع تقصير شينواري رئيس المحاکم الاسلامي في مملکته اسلاميه لافغانستان جور او تکله او تيار استيم. 
 

او په مرحمت ذات همايوني او الطاف لا نهايت لکم في الکرسي و الميز رياست استواراً شيشته ايستاده روان استيم. او هر قسم فتوا که سعيده الذات الملوکانه او هر نوع فرمايشن من باب مخالفين لشکر ائتلاف ضرورت باشن لا بما گوپته مانن. لقد في جيبنا فتاوي کثيرا جدا کما في جيبکم دلارا وافرا.

 
عرضاً لکم يا ايها المحبوب الامم بلخاصه امت المسلمه! يا سيدالعالم لقد جانم بفداک! ولاهي همين ديشب في الخلوت الاستاذ السياف کان وصفا من حضرتک و حضرت ابوک اعني (ستاسي پلار جان) و لقد الاستاذ سياف قال لنا:

 
يا شينواري! هر آئينه بدان و آگاه باش که ولينعمت ما هذا المرد اعني شما و ابو هذا المرد اعني پدر شما من قديم الايام "گرمابه و گلستان" بوده استن.

 
جاني و روحي و قلبي بفداک يا حضرت العالي، يا ايها الامير الامرا!

الاستاذ سياف طلبه من هذا الطالب الصغير خواهشا که ده خود شما عذر و زاري کرده مانيم که لقد موحترم خليلزاد آدم بسيار خوب بوده گي. او ما از شوما لا با شرمساري خواهش ميکونيم او عذر ميکونيم، ولاهي دست تان ميبوسيم او اگه عادت نصوار نميداشتيم ولاهي زبان تان ميبوسيديم که بيا و لقد في الابقا المذکور في الپوست و المقام الفعلي اش کومک فرمايند. التمديداً الماموريت الخليلزاداً جابجا في دارالخلافه زادگاهنا و لا توظيفاً هذا الرجل مافوق الرجال في الجهنم العراقيه. اندکي تفکراً و تعمقاً في المقدرات الفاميل بيچاره : محترمه "شريل بنارد" او دو بچه گک معصوم شان "مکس" او "الکس" او ولاهي وبال دارن!  

 

د دي کار له امله ذات فاک خداي تعالي بشما اجراً جميلاً و ملکاً واسعاً و نفتاً وافراً و دلاراً کاملاً اعطا فرمايند و ما مردم هم من خير و برکت شوما في الانتخابات البارلماني لقد شانس طلايي في الدست آوريم راي کثيراً و تحکيماً لحاکميتاً مذهبيتاً و قوميتاً او باقي القاضا في الملاقات المخپيه و الفوشيده مع الجنرال مک نول البريتاني او شيخ السياف بحثاً عميقاً و نتايج عند الوصول وجوه تقريراً و تحريراً مرقوماً مسطوراً. 
 

په درناوي، دعاگوي تان او نباشه خير ببينين

 
شيخ الحديث شينواري  
رئيس القضات الفغانستان الاسلاميه- الامريکيه

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 2:52 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:26  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

شنبه، 20 فروردين، 1384

قسمت اخير فستوال هنری دو هفته ای

در پرخانه جافرخان

 

به افتخار برگشت محترم پهلوان هاشم بنگي

مشهور به (قارمان  کول دنيايت)

 

سلام مرد هاي خدا . وطن رفته بوديمک انه آمديم . سلام سلام سلام مره ه ه ه يک دودددددددددد

 

بنگنامه

 

تقريظ!

بيا و چرس تازه بکن تا دل و جان تازه شود

تا چرسيان اين زمين، بي سرو وسامانه شود

دود سيه بر سر او کز کش چرس تازه نشد

يا همگي بنگ شود ، يا همه بي رنگ شود

هر کي شده چرسي و بنگ نوش نوش گويمش

قاضي و شيخ و مولوي ، چاکر چرسخانه شود

بنگ که طلا بوده است گوهر جانانه شود

چرس به بوي و دود خودداروي هر خانه شود

روي چون بنگ و چرسي در همه جا سرخ بود

بي چرس اگر زرد بود خاک به گيتي شود

(هاشم پهلوان) بگفت چرس زنيد بنگ زنيد

يک کش چرسي با چلم عقل جهان بسر شود

 

مره ه ه ه يک دودددددددددد پدرا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا

 

با سلام به دوستان چرسي،

 

دوست دارم اين تفنگ را تو پ وماشـيندار او را سـکربا لدار او را

در تهاجم هاي شهري  راکت فر شدار اورا                      دو ست دارم اين تفنک را

غر ش تا نکهاي او را            دهشـت دنيـا ي او را

در ســر مال غنيمت  موتر و قصر هاي او را            دوست دارم اين تفنگ را

ظلمت شبها ي او را      قسوت قلب هاي او را

با اسيران و جوانا ن قتل و کشتار گا ه او را             دو ست دارم اين تفنگ ر

کشتن با ميا ن او ر       بلخ وهم پروان او را            

در ره چو رو چپا ول        سه پل وخنجا ن او را            دو ست دارم اين تفنگ را

دست بستن ها ي او را پا شکستن ها ي او را     

در اتا ق رقص مرده     سر بر يد ن ها ي او را            دوست دارم اين تفنگ را

  قــــدرت کشتا راو را    وحشت وآزار او را            در پنا ه وپـيدا زمردم  سود بي بازار او را 

                  دو ست دارم اين تفنگ را

از امـــيران پو ل اورا        از قو مندان چور او را  در جها د ودر غنيمت

 از ملا دســـــتور او را  دوست دارم اين تفنگ را             در جــــها د عز م دارم       

امتـــــــياز جزم دارم       در قتل ها ي دسته جمعي  جعل و کذب و حز م دارم

 دوست دارم اين تفنگ را       ثروت سر شــــــار دارم                   دا لر و کلدار دارم

 از حمايت ها ي بيرون    درهم و دينـار دارم              دوست دارم اين تفنگ را

 پاتک لغــــــــمان دارم      چور مکرويان دارم              در خرابي شهر کــــا بل             

امر پاکســــتان دارم      دوست دارم اين تفنگ را          با معلم جـــــــــنگ دارم

نفرت از فر هنگ دارم      در خصو مت با مکا تب    سيا ست يک رنگ دارم          دوست دارم اين تفنگ را                                     سو ختن قرآن رابــين    دفتر و ديوان را بين

 در فروش ازموزيم ها             سود بي پا يان رابين

 دوست دارم اين تفنگ را       با ديا نت کا رمن نيست

  فر ض وسنت يا رمن نيست             آنچه را وجدان گويــــند

 در پي آزار من نـــــــيست        دوست دارم اين تفنگ را

تا ا مريکا خـيک با شد    انگليس هم پيک باشد    پاک و ايران ک يک با شد

 از عر ب لبيک با شد                                                                   دوست دارم اين تفنگ را

 نه جها د ش کار دارم            نه زمردم عار دارم       پوشش اسلا م گيرم      زانکه در گفتار دارم  دو ست دارم اين تفنگ را          دوست دارم اين تفنگ را         

 

¤ نوشته شده در ساعت 2:37 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

 

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:25  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

سه شنبه، 16 فروردين، 1384

بخش هفتم

 

فستيوال دو هفته يي شعر و موسيقي

 

خواهران، برادران، دوستان و خواننده گان عزيز القدر و مهربان!

قسمي که اطلاع داريد جناب محترم حاجي صاحب عبدالمنان تنباکو علاوه بر پيشبرد امور چرسيوکراسي پرخانه جافرخان يک عمري به شغل شريف معلمي و تدريس علم عروض و بديع بيان به چرس گرايان وطن اشتغال داشتند که از اين مدرک ديني بزرگي بر تمام اعضاي پرخانه دارند.

جناب حاجي صاحب از مدتي به اينطرف به خواهش سردار و سالار  پرخانه جافرخان جناب مستطاب چمن لالا به دو نفر از سخنگويان شيرين زبان يعني محترم اکه مردان قل و محترم ماما لندهور  فنون شعر و شاعري و نقد شعر را ياد مي دهند. نقد شعر بقلم مشترک اين دو شيرين زبان را بخير عنقريب خواهيد خواند اما پروگرام مشاعره شان امروز به خدمت چرس دوستان محترم تقديم مي شود.

 

موضوع مشاعره :

 

ايجاد پايگاه دايمي نظامي امريکا در  افغانستان

و اظهار بي اطلاعي حامد کرزي از مساله

 

مشاعره خصوصي بين اكه مردان قل و ماما لندهور  
 

محپل شعر اس اكه جان آمدم 
گشته ز پارياب روان آمدم 
 

***********

آمدم اينجا به رپيقان خود  
شعر بگوئيم ز ديوان خود 
شعر و سخن بهر تو پرتاپته 
مانده روان شيشته و برخاسته 
 

بهر تو پرتاپته اخبار خود 
قصه بشنيده ز يك يار خود

گپت يكي دوست خبر ، بز كشيس 
اسپ نمانده سر خر بز كشيس

 

رپته بودم كابل عجب كار بود 
بز كشي نوكر و بادار بود

« بوش » سواري خر « كرزي » اس 
بز دو سه توتي جگر « كرزي » اس 
 

« بوش » به قمچين به سر خر زند  
وان خرك بي خبر عر عر زند 
بز چو پتادس به دستان « بوش » 
بر خر بيچاره بگويد كه « اووووش » 
 

دوره بيرق زده شيشته روان 
دايره ره خوب گرپته نشان  
دايره خو پايگه عسكريس 
بي خبري بز كشي نه خر خريس 
 

واه ، اونه ، ماما هم رسيده تو باش 
من بروم چاي بيارم براش 
قصه او موي به مو بشنوين 
باقي يي اين شعر از او بشنوين 
 

*********** 
 

باش تو كه ما شعرشه تكميل كنيم 
او چاي سبز اكه فر هيل كنيم 
 

شعر اكه شعر كلاسيكي اس 
كار نشه ، وزن ، فلاستيكي اس 
 

«كرزي» اگر خر شده و جاهلن 
مپتعلن مپتعلن پاعلن 
 

رشته ما وزن عروضي نبود 
نيمه نيمائي بود خوش نمود 
 

نيمه نيمائي ما بشنوين 
مخپي و فوشيده شما بشنوين 
 

سلاماليكوم بيادرا 
او خواهرا 
چي حال دارين ؟ 
جان مان تان خو جور اس 
پضل خدا 
طبيعت تان چطور اس؟ 
 

اگه از مه فرسان كنين 
نام مه لندهور اس 
از شار كندارشيم 
به كله دستارشيم 
عاشك نصوارشيم 
جان  
جان 
جان 
نميزنيم چرس به نوك زبان 
كي گپته زور اس ؟ 
بودن ما به فرخانه  
چمن ميگه ضرور اس 
او گف اصلي بزنيم 
كصه ما كصه يك فايگه ترور اس 
 
باش كه بهاران شوه 
هوا فريشان شوه 
ژاله و باران شوه 
همچو كه ما خود ده كصي يي پلكش نيستيم 
ما ده كصي يي چككش نيستيم 
 

بان كه بهاران شوه 
واي زمستان چكدر دراز و دور اس  
كصه ما كصه يك فايگه ترور اس 
 

گوش كنين گوش 
كه گپته اس بوش : 
ما كه ده اي ملك شما 
فيسه و فول فر بها 
گم كديم 
تروره كشتيم 
ملاي كوره كشتيم 
ملاي جوره كشتيم 
او هر چه كه بود  
ولا كه فوره كشتيم 
 

او به خدا فايگه عسكري  
به پايدي مردم كديم  
كرزي بيچاره هم  
صدا زده گپت  
كه هورا ! 
كه هورا !! 
كه هورا !!! 
 
سلاماليكوم بيرادرا  
او خواهرا 
باش تو كه ما كاپيه ره گم كديم  
او كه بفاليم به شما مخپي و فوشيده بگوئيم 
كه ما ياپتيم 
ياپتيم 
ياپتيم 
ياپتيم 
كاپيه يي شعر مه دلده واريس 
او بخدا كور هم بپامه 
بپامه 
كه دلده شور شور اس  
 
اي اكه جان چاي بريز چاي
 
 

*********** 
 

چاي خور و غم نخوري لندهور 
پايگه مي ساختگي بهر چور 
 

چور گر ملك من و تست « بوش » 
شيشته روان مخپي و پوشيده گوش 
 

نيم وطن چور شد از دست روس 
نيم دگر به دست بوش دووس 
 

كرزي و ببرك و ملا نوكرند  
اسپ نمانده به ولاهي خرند 
 

چاي خور و غم نخوري لندهور 
پايگه مي ساختگي بهر چور

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 21:59 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 21:24  توسط چرس سالارن پرخانه جافر خان  | 

دوشنبه، 15 فروردين، 1384

 

بخش ششم

 

فستيوال دو هفته يی شعر و موسيقي

 

همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي! بالا امروز  يک آهنگ پولکلوريک از دکتور صادک پطرت ناشناس چاف ميکونيم.

 

شعر او کمفوز : از خود محترم ناشناس

 

دره بدره هواي پغمان بدره       دسمال نگار شوم که بادم ببره

بادم ببره بسوي يارم ببره         سر در بغلش مانده و خوابم ببره

 

پره به پره الا جواناي سره

پرخانه بيا يکه يکه جره جره

چرسي بزن و خمار خود را بشکن

تا عشق وطن ز مغز و کله بپره

 

پره به پره الا جواناي سره

روشنفکر قندولک ما مثل بره

حرفي نزنه و نه تکاني بخوره

چون طفلک معصومي که خوابش ببره

 

پره به پره الا جواناي سره

فرهنگيي ما مثال بادرنگ و تره

بالا ببريش ،  ايلا کني روي زمين

دو کف شوه و ز جاي خود قيل نپره

 

پره به پره الا جواناي سره

برباد شوه هرآن کسي بد ميبره

هر کس نکشه چرس و قماري نزنه

ازو دو تايي پشه ، زما طوس قره

 

دره بدره هواي پغمان بدره        دسمال نگار شوم که بادم ببره

بادم ببره بسوي يارم ببره          سر در بغلش مانده و خوابم ببره

 

اعلان كمرشل

 

تنه نه تنه نه تنه نه ! راديو پرخانه برنامه مجله جافر خاني بدور از هر گونه تومار و تاويز قومي و قورمه اي لساني و روغني منطقي و منطقوي ده خدمت چرسيا و پره اي هاس.  دور نرويد . با ما باشيد . راديو پرخانه ... تنه نه نه نه

 

¤ نوشته شده در ساعت 5:44 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

 
 
 

جمعه، 12 فروردين، 1384

بخش پنجم

 

فستيوال دو هفته يي شعر و موسيقي

 

همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي! کصه پستوال فرخانه خو امشالا آلی کول شان خبر دارين . بالا امروز اشعار خود ماما لندهورش چاف ميکونيم. او همو يک گف مخپي او فوشيده هم از ياد شوما نرپته باشن که ما خودش چرس ده نوک زبان خود هم نميزني ، اما گف هاي ما پکط او پکط چرسيوکراتايش ميپامن او بس خلاص.

 

شاه پرد:

 

معني کج و فيچ من چرس شيره مي خواهد

سير پکرم آسان نيست، فرخانه ام ، چلم دارم

 

او بالا  يک غزلش هم سروده مي کونيم به سبک حاپظ شيراز. در مکطع غزل نام اصلي خودش ذکر نميکونيم بخاطري که اي از گفاي محرم فرخانه استن او ولاهي از ترس چمن لالا ما صلاحيت اپشاي نام خودش نداري. او غزل ماما لندهورش عنوان ندارن خو بازهم عنوان شان انتخاب ميکونيم  او ديگه ده کصه پلکش هم نيستيم :

 

پي البديحه

 

بيا تا گل بر اپشانيم او  شَـوک در عالم اندازيم

پلك را سخت بشکاپيم، پسادِ کم کم انداز يم

 

اگر غم لشکر انگيزن كه چرس چرسيان گيرن

من و « اکه» به هم سازيم و غم را هم بر اندازيم

 

شراب ارغواني را « گلاب » اندر کدح ريزد

و چرس شيره را ما خود به سوي « اکرم » اندازيم

 

چو در دست است چرس نرم، بخوان « اکه» سرود گرم

نه مانند جناب بوش به فرق کس بم اندازيم

 

يكي از عکل ميخاند ، يكي دشنام مي ماند

بيا كاين داکومنت ها را به « پايل » محرم اندازيم

 

مذاک او مسخره بازي نمي پامن در وبلاگ 

بيا با چرس و طنز خود به زخما مرهم اندازيم!

 

بهشت طنز اگر خواهي  بيا با ما به فرخانه

ترا ما از همين وبلاگ به آب زمزم اندازيم

 

ختم شد

 

¤ نوشته شده در ساعت 18:36 توسط چرسيوکرات های پرخانه

شنگته مالوم کو ( بايگاني شده )  

 
 
 

چهارشنبه، 10 فروردين، 1384

بخش چهارم

 

فستيوال دو هفته يي شعر و موسيقي

 
چرس دوستان عزيز : 
بازهم  دوستان زيادي به نام هاي چرس آلودهء «كوكنار سالار» و «فقير چرسي» به آدرس پرخانه جافر خان ، اشعار ناب چرسيانه اي مي فرستند كه از حسن نظر اين دوستان اظهار سپاس نموده و پس از غور و بر رسي ، نكات ذيل را خدمت شان تحرير مي داريم. 
۱- اگر مدتي در نشر مطالب ارسالي اين دوستان تاخير رخ داد دو دليل آن رعايت نوبت ها بود و ديگر نگهداشتن روال موضوعات ارسالي چرس كشان اين ديار .  
۲- نظر به ماده اول اعلاميه جهاني چرسيوکراسي که ميگويد:

«تو چرست را بكش حتي اگر بر ديوار علامهء چليپا باشد »

هر کس حق دارد که هر نام مستعار براي خود انتخاب ميکند. 

به هر نامي که خواهي نامه بفرست

من از چرس و خمارت مي شناسم

۳- در اشعار شما نكته قابل توجه ، تاريخ پرخانه و ذكر نام هاي دوستاني از اين جا رفته و خاطرات گذشته مي باشد كه اين نكته بيانگر وفاداري شما به ساختار  و تشکيلات پرخانه مي باشد كه از شما سپاسگزاريم  
۴- طبق معمول پره هاي آسياي پرخانه هم به نوبت مي چرخند!

 

مکدمه توسط : ماما لندهور

 

همشيره جاناي وبلاگي او بيرادرجاناي وبلاگي! کصه هاي پستوال فرخانه خو امشالا خودش خبر دارين . ده اي پستيوال به مودت دو هپته اشعار ثبت شده در آرشيپ فرخانه جاپرخان، اشعار خوانده شده توسوط چرسگرايان او چرسيوكراتان در محاپل فرخانه ، اشعار پي البديهه چرس دوستان ، و تصنيپ هاي به سبك موسيکي آماتور ، محلي، کليوالي، پولکولوريک او كلاسيك، به نومايش گذاشته ميکونيم . لطپآ چلم هاي شخصي خود با خودش بياورين.

بالا اول شعر خود ماما لندهورش چاف ميکونيم او بعد از خودش اشعار مهمانايش چاف ميکونيم:

 

شاه پرد اول :

 

همه جا کان چرس است ، همه بنگ ميپروشد

او ما که چرس به نوک زبانش نميزني به زور تپنگ ميپروشد

 

شاه پرد دوم :

 

همه جا کان چرس است ، همه چرس ميپروشد

او ديل ما به «هندو» سوزد چه به ترس ميپروشد

 

نوت : ده شاه پرد دوم، هدپ از هندو «لاله خمار کمار» خود فرخانه جاپرخان استن که ده فسخانه دکان بزاري شان ده جاده مي