به جافرخان، به جافرخان، به جافرخان سلام
به چرســــيان ســلام، به چرســـــيان ســـلام
نوشته : گمنام
به پرخانه جافر خان دود و درود !
باز همان گمنامم !
اين بار :
از خيل بي چرسيانم
بي دود، بي چلم
بي بته، بي علف
خراب و تراب
خسته از شب هاي بي دود و قليان
تنهايم، تنها !
هاي، جافر خان
بي رويأيم امشب.
*** *** ***
باري، حلقه درب سايت لبريز از دود ترا مي کوبم و درمي يابم که :
خمارم !
خمار!
خمار گوشه نشينان چرسي
خمار نارگيله هاي شکسته
خمار چلم هاي مندرس
و دود هاي پراکنده در فضاي کلبه هاي بي فرش
خمار چشمان از حلقه بيرون شده درويشان
خمار خراباتيان
خمار شب زنده داران تنها
خمار رويأي تهي دستان که جهان را به گونه چرسيان بوستان آرزو ميکنند.
*** *** ***
خرابم، هاي جافر خان خرابم.
خراب چرسيان از خود رفته
عاصيان، لعنتي ها، دوزخيان، نفرين شدگان، رانده شدگان هر در و برزن و سر انجام آزرده گان که جهان را رها به گونه شاخه هاي يک بته چرس در کشتزاران جنوب به دعا مي طلبند!
*** *** ***
چرسي وار بپا ميخيزم. آب چلمم را در روياي بي رويايي ام تازه ميکنم. تکه چرسي از بلند همتي نسيه مي گيرم. بر روي « زقندي» از اتش مي گزارم. چنان دودي سر ميدهم که جهان در دودم نا پديد گردد. جهانيکه که نمي خواهم ببينمش! جهان جنگ، جنگ، جنگ، جنگ سالار. جهان نمايش و بي اصالت. جهاني دروغ که ريا در آن حاکم است. جهان بي حرمت، بي مروت، جهان دلقکان با اوباشان ايديولوگ هايش!
نمي خواهم نمي خواهم ببينمش جافر خان !
تا ديگر سلاحي جان زنده جاني را نشانه گيرد. ديگر سربازي در کوچه هاي دور افتاده ي دور افتادگان رژه رود. تا عسکري و نوکري به جان و هستي معصومان تجاوز کند. ديگر قصر سفيدي، دهکده هاي سبز مردمان را سياه کند. ديگر خاني بر رعيتي بتازد. و ديگر ظلمي در کار باشد. و شمشيرها جز بخاطر تقسيم کردند، از غلاف بيرون شوند.
داد خواهم زد: چرسيان جهان متحد شويد و بساط دروغين اين جهان زر و زور را با يک دود در هم شکنيد.
و سپس نفس راسته خواهم کرد و بيت راد چرسي مرد برزگ را آواز مي کنم که ميگفت :
چرسي بزنيم که سر سبيل اش زده بود
موسي به کنار رود نيل اش زده بود
بر عرصه عرش نبشته بودند به زر
يک دود، دو دود، جبرئيل اش زده بود
